تبلیغات
http://cdn.tabnak.ir/files/fa/news/1387/2/29/9280_946.jpg داستان های شاهنامه
 
درباره تارنما


درود
از اینكه به وبلاگم سر زدین،سپاس گزارم.داستان های شاهنامه رو بخونید و پند بگیرید.نظر یادتون نره.

مدیر تارنما : فائزه
نویسنده
نظرسنجی
به نظر شما این تارنما در چه سطحی می باشد؟






جستجو

آمار تارنما
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل داستان ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگنویسان
Online User این صفحه را به اشتراک بگذارید

منبع کد اهنگ بانك اهداكنندگان سلولهای بنیادی ایران
داستان های شاهنامه
بخوانید داستان های زیبای شاهنامه را...




استاد بزرگ بی بدیل ، حكیم ابوالقاسم منصور بن حسن فردوسی طوسی، حماسه سرای بزرگ ایران و یكی از شاعران مشهور عالم و ستاره در خشنده آسمان ادب فارسی و از مفاخر نامبردار ملت ایرانست كه به علت همین عظمت مقام و مرتبت ، سرگذش مانند دیگر بزرگان دنیای قدیم با افسانه و روایات مختلف در آمیخته است. مولد او قریه باژ از قراء ناحیه طابران (یا: طبران) طوس بود، یعنی همانجا كه امروز آرامگاه اوست، و او در آن دِه در حدود سال ۳۲۹ – ۳۳۰ هجری، در خانواده ای از طبقه دهقانان چشم به جهان هستی گشود.چنان كه می دانیم "دهقانان" یك طبقه از مالكان بودند كه در دوره ی ساسانیان (و چهار پنج قرن اول از عهد اسلامی) در ایران زندگی می كردند و یكی از طبقات اجتماعی فاصل میان طبقه كشاورزان و اشراف درجه اول را تشكیل می دادند و صاحب نوعی "اشرافیت ارضی" بودند . زندگانی آنان در كاخهایی كه در اراضی خود داشتند می گذشت . آنها به وسیله ی "روستاییان" از آن اراضی بهره برداری می نمودند و در جمع آوری مالیات اراضی با دولت ساسانی و سپس در عهد اسلام با دولت اسلام همكاری داشتند و حدودا تا زمان حمله مغول به تدریج بر اثر فتنه ها و آشوبها و تضییقات گوناگون از بین رفتند. اینان در حفظ نژاد و نسب و تاریخ و رعایت آداب و رسوم ملی، تعصب و سختگیری خاص می كردند و به همین سبب است كه هر وقت در دورهی اسلامی كسی را "دهقان نژاد" می دانستند مقصود صحت نژاد ایرانی او بود و نیز به همین دلیل است كه در متون فارسی قرون پیش از مغول "دهقان" به معنی ایرانی و مقابل "ترك" و "تازی" نیز استعمال می شده است .فردوسی به خاطر تعلق به این طبقه از جامعه، از تاریخ ایران وسرگذشت نیاكان خویش آگاهی داشت، به ایران عشق می ورزید، به ذكر افتخارات ملی علاقه داشت. وی از خاندانی صاحب مكنت و ضیاع و عقار بود و به قول نظامی عروضی صاحب چهار مقاله، در دیه باژ «شوكتی تمام داشت و به دخل آن ضیاع از امثال خود بی نیاز بود» . ولی این بی نیازی پایدار نماند ؛ زیرا او همه سودهای مادی خود را به كناری نهاد و وقتی تاریخ میهن خود و افتخارات گذشته آن را در خطر نیستی و فراموشی یافت زندگی خود را به احیاء تاریخ گذشته مصروف داشت و از بلاغت و فصاحت معجزه آسای خود در این راه یاری گرفت . از تهیدستی نیندیشید، سی سال رنج برد، و به هیچ روی، حتی در مرگ پسرش، از ادامه كار باز نایستاد، تا شاهنامه را با همه ی رونق و شكوه و جلالش، جاودانه برای ایرانی كه می خواست جاودان باشد، باقی می گذارد «كه رحمت بر آن تربت پاك باد»فردوسی ظاهراً در ابتدای قتل دقیقی (حدود ۳۶۷ ۳۶۹ ه) به نظم داستانهای منفردی از میان داستانهای قدیم ایرانی سرگرم بود، مثل داستان "بیژن و گرازان"، كه بعدها آنها را در شاهنامه ی خود گنجانید و گویا این كار را حتی در حین نظم شاهنامه ابومنصوری یا بعد از آن نیز ادامه می داد و داستانهای منفرد دیگری را مانند اخبار رستم، داستان رستم و سهراب، داستان اكوان دیو، داستانهای مأخوذ از سرگذشت بهرام گور، جداگانه به نظم در می آورد . اما تاریخ نظم این داستانها مشخص نیست و تنها بعضی از آنها دارای تاریخ نسبتا روشن و آشكاری است. مثل داستان سیاوش كه در حدود سال ۳۸۷ ه. سروده شده و نظم داستان نخجیر كردن رستم با پهلوانان در شكارگاه افراسیاب كه در ۳۸۹ شروع شد. آغاز نظم شاهنامه: اما نظم شاهنامه، یعنی شاهنامه ای كه در سال ۳۴۶ هجری به امر ابومنصور محمد بن عبدالرزاق سپهسالار خراسان فراهم آمده بود، دنباله ی اقدام دقیقی شاعرست در همین مورد. دقیقی بعد از سال ۳۶۵ كه سال جلوس نوح بن منصور سامانی بود، به امر او شروع به نظم شاهنامه ابومنصور كرد ولی هنوز بیش از هزار بیت آن را به نظم در نیاورده بود كه به دست بنده ای كشته شد. بعد از شهرت كار دقیقی در دهه ی دوم از نیمه ی دوم قرن چهارم و رسیدن آوازه ی آن و نسخه ای از نظم او به فردوسی، استاد طوس بر آن شد كه كار شاعر جوان دربار سامانی را به پایان برد. ولی مأخذی را كه دقیقی در دست داشت مالك نبود و می بایست چندی در جست و جوی آن بگذراند . بر حسب اتفاق یكی از دوستان او در این كار وی را یاری كرد و نسخه ای از شاهنامه منثور ابومنصوری را بدو داد و فردوسی از آن هنگام به نظم شاهنامه دست یازید، بدین قصد كه كتاب مدون و مرتبی از داستانها و تاریخ كهن ترتیب دهد. تاریخ این واقعه ، یعنی شروع به نظم شاهنامه ، صریحاً معلوم نیست ولی با استفاده از قرائن متعددی كه از شاهنامه مستفاد می گردد و با انطباق آنها بر وقایع تاریخی، می توان آغاز نظم شاهنامه ابومنصوری را به وسیله استاد طوس سال ۳۷۰ – ۳۷۱ هجری معلوم كرد.این كار بزرگ، خلاف آنچه تذكره نویسان و افسانه سازان جعل كرده اند، به امر هیچ یك از سلاطین، خواه سامانی و خواه غزنوی، انجام نگرفت بلكه استاد طوس به صرافت طبع، بدین مجاهدت عظیم دست زد و در آغاز كار فقط از یاوری دوستان خود و یكی از مقتدرین ایرانی نژاد محلی در طوس بهره مند شد كه نمی دانیم كه بود ، ولی چنانكه فردوسی خود می گوید او دیری نماند و بعد از او مردی دیگر، هم از متمكنان و بزرگان محلی طوس، به نام "حیی" یا "حسین" بن قتیبه ، شاعر را زیربال رعایت گرفت و درامور مادی، حتی پرداخت خراج سالانه، یاوری نمود، و مردی دیگر به نام "علی دیلمی" هم در این گونه یاوریها شركت داشت.





نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 19 مرداد 1390 :: نویسنده : فائزه

در سراپرده زال کنیزی بود که بعد از مدتی باردار شد و پسری بدنیا آورد که نامش را شغاد نهادند . ستاره شناسان او را بداختر یافتند و به زال گفتند که وقتی بزرگ شود نژاد سام را تباه می کند و سیستان از او پرخروش میشود . زال غمناک شد و وقتی پسرک شیرخوارگی را پشت سر گذاشت زال او را نزد شاه کابل فرستاد . مدتی گذشت و او بزرگ شد و شاه کابل او را بسیار دوست داشت و به او دختر داد . وقتی شغاد داماد شاه کابل شد او فکر کرد که دادن باج به رستم را قطع کند . در زمان مقرر از طرف رستم آمدند و باج درخواست کردند . شغاد از این موضوع عصبانی شد و به شاه کابل گفت : برادرم از من شرم نمی کند . باید او را به دام اندازیم . شاه کابل هم پذیرفت . شغاد گفت : مهمانی بده و بزرگان را دعوت کن و در میانه مهمانی با من بدرفتاری کن و من با ناراحتی به زابل میروم و نزد پدر و برادرم از تو بدگویی میکنم پس رستم به کمک من می آید . تو در شکارگاه چاهی به اندازه رستم و رخش بکن و روی آن را بپوشان . شاه نیز چنین کرد و شغاد به زابل رفت و نزد پدر و برادر از شاه کابل بدگویی کرد . رستم برآشفت و گفت : من او را میکشم و تو را شاه کابل می کنم . پس خواست لشکری آماده کند اما شغاد گفت : لشکرکشی نکن . حتما او پشیمان شده است . پس رستم با زواره و صدسوار نامدار به سوی کابل به راه افتاد . شاه کابل سراسر نخجیرگاه را چاه کند . سپس وقتی رستم به کابل رسید شغاد بانگ زد که رستم پهلوان آمده است زودتر بیا و پوزش بخواه . شاه کابل از اسب پیاده شد و پابرهنه شروع به گریه کرد و معذرت خواست و رستم هم پذیرفت و او را بخشید . پس در جای سرسبزی نشستند و نوشیدنی فراوان نوشیدند و آسودند سپس شاه کابل گفت : اگر قصد شکار داری اینجا شکارگاه خوبی است . رستم هم پذیرفت . لشکر در شکارگاه پراکنده شد و رستم و زواره هم با هم بودند . رخش از بوی خاک پی برد که چاهی وجود دارد و نعلش را بر زمین کوبید و گام برداشت تا میان دو چاه رسید . رستم خشمگین تازیانه ای به او زد و او که میان دو چاه بود ناگاه در چاه افتاد و پهلویش دریده شد و رستم هم زخمی شد و وقتی چشم باز کرد شغاد را دید و فهمید که همه کارها زیر سر اوست . به او گفت : پشیمان می شوی . شغاد گفت : کار تو دیگر تمام است . شاه کابل به دشت آمد و گفت : میخواهی پزشک بیاورم ؟ رستم پاسخ داد : ای زشتکار عمر من به سر رسیده است و دکتر نمیخواهم . همه بزرگان می میرند و من هم می میرم اما بدان که پسرم فرامرز انتقام مرا از تو می گیرد . سپس به شغاد گفت : کمانی بده که اگر شیری آمد بتوانم از خود دفاع کنم تا وقتیکه روزگارم سرآید . شغاد خندان پذیرفت اما رستم کمان را به سوی شغاد نشانه گرفت و شغاد که چنین دید پشت درختی مخفی شد و رستم درخت و برادر را درهم دوخت و سپس به ستایش خداوند پرداخت که توانست انتقام خود را بگیرد و پس از پوزش خواهی از یزدان درگذشت . زواره نیز در گودالی دیگر جان داد . یکی از نامداران سپاه رستم به سوی زابلستان رفت و ماجرا را بازگفت . زال گریان و نالان مرگ آرزو میکرد . پس فرامرز را به کابل فرستاد تا انتقام رستم را از شاه کابل بگیرد و اجساد آنها را بیاورد . وقتی فرامرز به شهر رسید همه نامداران فرار کرده بودند و شهر عزادار بود . به شکارگاه رفتند و ابتدا تن رستم را شستند و جراحاتش را دوختند و مشک و عنبر مالیدند و گلاب و کافور زدند و دیبا پوشاندند و در تابوت نهادند و سپس جسد زواره را نیز چنین کردند . سپس رخش را بیرون آوردند و سوار بر پیل کردند و براه افتادند . از کابل تا زابل مردان و زنان ایستاده بودند و تابوت را روی سر میبردند . بعد از دو روز و یک شب به زابل رسیدند . در باغ دخمه ای ساختند و آنها را در آن قرار دادند و رخش را هم بر در دخمه جای دادند .




ادامه ی داستان


نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : فائزه

ایــــرانـــــی!صعود تیم ملی ایــــــران به جام جهانی فوتبال 2014  برزیل خجستــــــــــــــــــــــــــــــــــه باد...

زنده باد ایـــــــــــــــران و ایــــــــــــــــــــرانـــــــــــــــــــی...

به امید موفقیت های بیشتر...





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 28 خرداد 1392 :: نویسنده : فائزه

اولین مبارزۀ رستم و سهراب

 

سهراب و رستم هر دو مبارزه را آغاز کردند . نیزه در نیزه یکدیگر انداختند ، سپس با شمشیر به جان یکدیگر افتادند و بعد با گرز به نبرد پرداختند . نیزه ها همه ریز ریز شد ، گرزهایشان شکسته شد ، زخمهای زیادی به یکدیگر زدند و زینها از تن اسبها فروریخت و زره هایشان پاره گردید، از تنشان عرق می ریخت و دهانشان پر از گرد و خاک شده بود و پیکرشان خون آلود شده بود ، اسبهایشان بی رمق شده بودند و زبانشان از تشنگی چاک چاک شده بود . رستم از این همه زور و بازوی سهراب بسیار متعجب شده بود و با خود گفت :

عجب ! این جوان خام مرا اسیر خود کرده و هر چه تاکنون جنگ کرده ام چنین مبارزه ای ندیده ام. این جوان کاری کرده که جنگ با دیو در برابرم خوار و بی ارزش شد. واقعاً چه قوت و نیرویی دراد !

رستم در فکر فرو رفته بود . اسبهایشان مشغول استراحت بودند . هر دو پهلوان کمان به زه کردند ، یکی پیر و سالخورده و فرتوت و دیگری جوان و برنا بود و یکدیگر را به بارانی از تیر گرفتند . چون مدتی به یکدیگر تیر پرتاب کردند و نتیجه ای نگرفتند ، تیر و کمان را کنار گذاشته ، کمر همدیگر را گرفتند . رستم پهلوان وقتی که می خواست چیزی را از روی زمین بلند کند مانند پر کاهی برایش بود، ولی اکنون هر چه می کرد که سهراب را از روی زمین بلند کند انگار که کوهی در برابرش جلوه می کرد و نمی توانست او را بلند کند . خلاصه هر دو دلاور از دست انداختن به کمر یکدیگر نیز نتیجه ای حاصل نکردند . دوباره رو به سوی گرزهایشان کردند ، سهراب با یک ضربه زخمی بر شانۀ رستم فرود آورد ، تهمتن از زور درد بر خود پیچید و چهره اش خون آلود شد. سهراب خنده ای کرد و با حالت تمسخر رو کرد به رستم و گفت :

ای پهلوان ، تو در برابر ضربه و زخم دلیران تاب مقاومت نداری و بزودی از پای در می آیی و دستهایت چون دو دست خشک شده می مانند. چگونه می خواهی در برابر من ایستادگی و مقاومت کنی ؟ من به حال تو دلم می سوزد و افسوس می خورم که خاک به خون تو آغشته می شود و اگر چه یال و کوپالی به ظاهر قوی داری ، اما دروغ و بیهوده نگفته اند : ( کسی که پیر و فرتوت شده ادعای جوانی کند ، بسیار نادانی کرده است )

رستم پاسخی در برابر سهراب نداشت و دوباره پیکارشان آغاز شد و به یکدیگر حمله کردند . اما هر دو نبرد را بی فایده دیدند . از این رو رستم تصمیم گرفت که به سپاه ترکان حمله ببرد ، پس رو به سوی سپاه ترکان نهاد و چنان بر آنان تاخت که همه از ترس گریختند و پراکنده شدند. در همین حال سهراب که دید رستم به سپاهش حمله ور شده او نیز به مانند گرگی به سپاه ایران حمله برد و بسیاری را بر زمین زد و نابود کرد . رستم چون چنین وضعی دید و متوجه شد که سهراب تمام سپاهش را از بین خواهد برد ، پس از سپاه ترکان دست کشید و به نزدیک سهراب آمد و فریاد کشید :

ای ترک خونخوار ، سپاه ایران چه کاری به تو کرده که چنین بی رحمانه بر آنان می تازی و به مانند گرگی حمله ور شدی؟

سهراب پاسخ داد:

به راستی که این دو سپاه بی گناهند . اما تو نیز حمله کردی و بسوی توران تازیدی ، مگر کسی از آنان با تو به جنگ و کینه برخواسته بود ؟

رستم قدری تامل کرد و رو به سهراب کرد و گفت :

اکنون بحث و جدل بی فایده است و برای نبرد کردن نیز روز روشن تیره گشته ، بهتر است که نبرد را برای فردا بگذاریم .

پس تصمیم گرفتند و بنا بر این گذاشتند که فردا از نو با یکدیگر روبرو شوند.

 

بازگشتن رستم و سهراب به نزد سپاهیان

 

وقتی که سهراب به نزد سپاهیانش آمد از چگونگی حملۀ رستم پرس و جو کرد و یکی از سردارانش را  بنام هومان به نزد خویش فرا خواند و گفت :

ای سردار ، بگو ببینم وقتی که آن پهلوان به میان شما تاخت چه کاری انجام داد ؟ هومان از دلاوریهای رستم که چگونه بر سپاه حمله کرده بود برای سهراب گفت و گفت که چون شاه دستور داده بود که سپاه از جایش حرکت نکند ، پس هیچ کس از جای خود حرکتی نکرد . رستم به مانند مردی مست به میان سپاه افتاد و گویی می خواست فقط با یک تن بجنگد.

سهراب گفت : او از سپاه ما کسی را نابود نکرد ، در حالی که من بسیاری از افراد سپاه ایران را فنا کردم . اکنون باید به استراحت پرداخت ، زیرا فردا روزی بزرگ و سرنوشت ساز در پیش داریم .

از سویی دیگر رستم به نزد ایرانیان رفت و با گیو و کاووس گفتگو کرد و از گیو دربارۀ چگونگی حمله بردن سهراب را پرسید ، گیو پاسخ داد :

تاکنون چنین دلاوری را ندیده بودم . او به قلب سپاه حمله برد ، گرگین پهلوان را بر زمین انداخت و طوس دلیر هم از مقابلش گریخت . خلاصه کسی از سپاه جرات مقابله با او را نداشت و او به راست و چپ سپاه می زد.

رستم پس از شنیدن سخنان گیو غمگین شد ، در حالی که سهراب در آنطرف آسوده و راحت به استراحت مشغول بود . پس رستم به نزد کاووس رفت و وارد خیمۀ او شد و به کاووس گفت :

ای شاه ایران من تا کنون کودکی به چنین قوت ندیده ام و واقعاً چه زور و بازویی دارد ! چه بازوان قوی و نیرومندی دارد! فردا باز روز نبرد است ، من با او کشتی می گیرم و کوشش خودم را می کنم ، اما نمی دانم پیروزی از آن کیست ؟ با خداست که چه کسی پیروز شود.

آنگاه کاووس با شنیدن سخنان رستم او را دلداری داد . رستم سراپردۀ کاووس را ترک کرد و در حالی که بسیار غمگین و ناراحت بود برادرش زواره را دید و چون احساس گرسنگی شدید کرد به او گفت که برایش خوراکی بیاورد و زواره نیز برای رستم خوراکی آورد و به زواره گفت :

فردا من قصد مبارزۀ نهایی را دارم . تو درفش و کفش و جامۀ رزم و سپاهیان را آماده کن . اگر پیروز شدم در میدان جنگ درنگ نخواهم کرد ، ولی اگر شکست خوردم شما در اینجا نمانید و به زابلستان بروید ، جنازۀ مرا نیز به نزد مادرم ببرید و به او بگویید ، خواست خدا بود که رستم به دست جوانی هلاک و نابود گردد. و ای برادر تو دل مادرم را بدست بیاور و او را دلداری بده و بگو که کسی عمر جاویدان نخواهد داشت . سر انجام آدمی مرگ است و به پدرم نیز بگو ، سپاه ایران را بدون پشت و پناه نگذارد و با شاه ایران همراهی داشته باشد ، چون دلگرمی ایرانیان به نژاد سام و زال است .

آنگاه زواره بعد از شنیدن وصیتهای رستم قول داد که به آنچه گفته ، جامۀ عمل بپوشاند . پس دو برادر تا نیمه های شب به گفتگو پرداختند تا اینکه خواب بر چشمهایشان چیره گردید و وارد بستر خواب گردیدند .

کشتی گرفتن رستم با سهراب

 

روز دیگر که خورشید از افق سر زد ، رستم و سهراب هر دو جامۀ رزم بر تن کردند و سهراب دوباره در حالیکه افکارش مشوش بود و باز گمان و تردید به دلش راه یافته بود رو کرد به هومان و گفت :

ای هومان ، من گمان می کنم این پهلوان رستم باشد . چون به دلم شور افتاده ، اما هومان حیله گر و بد اندیش گفت :

من بارها و بارها رستم را در جنگ دیده ام ، این پهلوان تاب و توان رستم را ندارد . او رستم نیست .

سهراب وقتی که چنین جوابی را از هومان شنید بسیار اندوهگین شد و دیگر دلسرد شده بود . آنگاه سوار بر اسبش شد و راهی میدان کارزار گردید . وقتی به نزد رستم رسید به او گفت :

بگو ببینم ای پهلوان ، دیشب را چگونه گذراندی ؟ آیا توانستی از ترس بخوابی ! آیا باز هم می خواهی جنگ کنی ؟ بیا و شمشیر بغض و کینه را از دست بیفکن ، بیا در مجلس بزم بنشینیم و در پیش خدا پیمان ببندیم که دیگر جنگ نکنیم . بگذار کسی دیگر به جنگ من بیاید . مهر و محبت تو در دل من افتاده است . تو چه کسی هستی ؟ اصل و نژادت را به من بگو ؟

رستم پاسخ داد :

تو با این سخنان می خواهی مرا فریب بدهی . دیروز تو دربارۀ جنگ و کشتی گرفتن صحبت می کردی ولی اکنون از صلح و آشتی سخن بر زبان می آوری . اگر تو نوجوان و خام هستی و بی تجربه ، من بسیار کار آزموده هستم و سرد و گرم دنیا و روزگار را دیده ام و تجربه کرده ام . اکنون من آمادۀ کشتی گرفتن هستم . آماده شویم و ببینیم که فرمان یزدان الهی چیست ؟ و پیروزی از آن کیست ؟

سهراب گفت :

از مردی سالخورده و کهنسال چنین سخن گفتن شایسته نیست. من آرزو داشتم که وقتی مرگت فرا برسد تو در بستر باشی نه در میدان کارزار . اکنون که می خواهی چنین باشد پس بیا تا دست و پنجه نرم کنیم . شاید که مرگ تو بدست من باشد. پس بعد از گفتگو هر دو پهلوان از اسبها پیاده شدند و با هم در آویختند و کشتی گرفتند . کمر یکدیگر را گرفتند و به مبارزه پرداختند ، چنان مبارزه کردند که از بدنشان خون و عرق می چکید. سر انجام سهراب رستم را بلند کرد و او را بر زمین زد و بروی سینه اش نشست و خواست که با خنجر سر رستم را از تنش جدا کند . رستم که کار خود را تمام شده می دید فکر کرد و به سهراب گفت :

ای جوان دلاور ، آئین و روش کشتی این نیست . کسی که هماوردش را بر زمین زند برای بار اول باید او را رها کند و اگر برای بار دوم پیروز شد ، آنوقت شکست خورده است . زیرا بار اول اگر او را بکشد می گویند که از روی بغض و کینه بوده نه از روی شجاعت و دلاوری ، سهراب از روی جوانمردی و دلیری گفتار رستم را پذیرفت و او را رها کرد و برخواست . رستم از جایش بلند شد و از اینکه توانسته بود از دام مرگ رهایی پیدا کند ، بسیار خوشحال و مشعوف بود .

سهراب سوار بر اسبش شد و به دشت رفت . دشتی زیبا که پر از آهوان شکاری بود و مشغول شکار شد .

در طرفی دیگر هومان که از آمدن سهراب دلواپس و نگران شده بود به نزد سهراب آمد و دربارۀ نبرد میان رستم و سهراب پرسید: سهراب هر چه که اتفاق افتاده بود برای او شرح داد . هومان وقتی که چنین چیزی شنید در حالی که غبطه می خورد و سرش را تکان می داد گفت :

مگر دیوانه شدی و از جانت سیر شده ای ؟ چطور گول حرفهای آن پهلوان را خوردی ؟ و او را رها کردی . افسوس ! که شیری در دست داشتی و به راحتی او را رها کردی . تو بهترین فرصت را از دست دادی و بدان که کارت به تباهی خواهد کشید . هومان بسیار خشمگین و عصبی شده بود ، پس سوار بر اسبش شد و بسوی لشگرگاه تاخت.

از سویی دیگر رستم از میدان کارزار برگشته بود و خود را به آبی روان رسانیده بود و سر و رویش را با آب شست و مقداری آب نیز خورد ، در حالیکه رمقی در جان نداشت بروی سبزه ها دراز کشید و به فکر فرو رفت و از اینکه جان سالم بدر برده بود بسیار شادمان بود . آنگاه بعد از مدتی استراحت برخواست و بسوی میدان کارزار بازگشت و سهراب هم از آنطرف بعد از مدتی شکار کردن به میدان کارزار بازگشت و دوباره دو دلاور رو بروی یکدیگر شدند.

آخرین رزم رستم و سهراب

 

رستم و سهراب دوباره اسبهایشان را به درختی بستند و به مبارزه . کشتی پرداختند . هر دو کمر یکدیگر را گرفتند ، سهراب از فشار زیادی که رستم به کمرش آورده بود رنگ چهره و رخسارش به زردی گرائید و رستم نیز از زور زیادی که بر کمر سهراب آورده بود چهره اش به سرخی گراییده بود. رستم کمر سهراب را فشرد و او را بر زمین زد و شمشیرش را از غلاف در آورد و امانش نداد. چون می دانست سهراب کسی نیست که بتواند در زیر بماند و قوی است ، پس امان نداد که سهراب بتواند حرکتی بکند . شمشیرش را در کمر و پهلوی سهراب فرو کرد. سهراب فریادی کشید و در حالیکه از زور درد بر خود می پیچید آهی بر آورد و گفت :

ای پیرمرد ، تو گناهی نداری ، گناه از زمانه و گیتی است که مرا در خودش کشیده و به کشتنم داد . اکنون همسالان من مشغول بازی کردن هستند و من در خون خود غلطیده ام . آه ، مادر مهربان من نشانه هایی از پدرم داده بود که من به دنبال او بگردم ، ولی افسوس که نتوانستم او را پیدا کنم و ببینم . ای پیرمرد ، تو اکنون اگر ماهی شوی و یا ستاره شوی و در کهکشانها پنهان شوی روزی پدرم انتقام مرا از تو خواهد گرفت . کسی حتماً خبر مرگ مرا به نزد رستم پهلوان می برد و او را از مرگ فرزندش آگاه می گرداند.

تهمتن وقتی رستم را شنید دنیا در برابرش تیره و تار گشت و بیهوش شد. وقتی که به هوش آمد . با ناله و گریه از سهراب پرسید :

ای جوان ، بگو ببینم از رستم چه نشانی داری ؟ نابود و گم و گور باد نام رستم که چنین تیره بخت و رو سیاه گشته . من بد بخت رستم هستم ، که ای کاش هرگز نبودم.

رستم مدتی نعره و شیون کرد و مویش را کند . پس سهراب گفت :

اگر تو رستم هستی ، بدان که مرا به خیره سری کشتی . من هرگونه راهنمایی از تو خواستم یک ذره مهرت نجنبید . کوشیدم که ذره ای مهر در دلت بوجود بیاورم ، اما تو نخواستی . من وقتی خواستم به ایران بیایم مادرم یک مهره به من داد که به بازویم ببندم و ژنده رزم را به همراه من فرستاد که او ترا به من نشان بدهد.

رستم وقتی که بند جوشن سهراب را باز کرد مهره را دید که بر بازوی سهراب بسته شده بود . پس جامه اش را پاره کرد و شیون و زاری سر داد . اشک خونین بارید و خاک بر سرش ریخت . سهراب جون دید که پدرش چنین بی تابی می کند و بسیار افسرده و پریشان است ، دست پدر را گرفت و گفت :

ای پدر عزیز : اکنون شیون و زاری فایده ای ندارد . سرنوشت من چنین بوده که بدست تو کشته شوم . پس چه سود و فایده که خود را اذیت می کنی.پس رستم در حالیکه اشک می ریخت سهراب را در آغوش گرفت و در همین حال خورشید در حال غروب کردن بود.

در طرفی دیگر چون از رستم در نزد سپاه ایرانیان خبری نشده بود بیست تن از سران سپاه ایرانیان به میدان جنگ آمدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده و چه بر سر رستم آمده. وقتی به جایی که دو دلاور اسبهایشان را بسته بودند رسیدند و اثری نیز از رستم نیافتند به نزد کاووس بازگشتند و به کاووس گفتند که رستم کشته شده و اسبش باقی مانده است ، کاووس گفت :

اکنون که رستم بدست سهراب کشته شده چاره ای نیست باید بر دشمن بتازیم . آنگاه زود به پایتخت برگردیم  ، چون ایران بدون رستم کارش تمام است و دیگر نباید اینجا بمانیم . آنگاه دستور داد که طبل و کوس بزنند و لشکریان را آمادۀ رزم کنند.

از سویی سهراب رو به پدرش کرد و گفت :

ای پدر ، اکنون که کار من تمام است و ترکان پشت و پناهی ندارند . از تو خواهش دارم که مهربانی کنی در حق من و نگذاری که ایرانیان آسیبی به ترکان برسانند. چون من امید و وعده های فراوانی به آنان داده بودم . پس بیا و این خواسته و آرزوی مرا بر آورده کن .

رستم بعد از شنیدن سخنان سهراب ، سوار بر رخش شد و بسوی سپاه ایران براه افتاد. وقتی که به آنان رسید همۀ سپاهیان با دیدن رستم بسیار شادمان و خوشحال شدند و خدا را ستایش کردند که رستم زنده و پیروز گشته ، اما رستم را بسیار افسرده و در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود یافتند . علت ناراحتی را از رستم پرسیدند ، رستم آنچه را که اتفاق افتاده بود برای آنان شرح داد و گفت که چگونه جگرگاه فرزندش را دریده و در حالیکه رمقی در جانش نمانده بود رو کرد به سپاهیانش و گفت :

امروز گویا من نه دلی دارم و نه تنی ، پس از شما تمنا و خواهش دارم که دیگر به جنگ ترکان نروید ، من هر چه بدی کردم تا امروز ، کافی است.

سپاهیان همگی یکدل و یکزبان گفتند :

ای دلاور ، ما همگی گوش به فرمان تو هستیم ، چون غم و اندوه تو همان غم و اندوه ماست.

سپس رستم برادش زواره را دید و به او گفت که چگونه جگر گوشه اش را کشته و چقدر پشیمان است . آنگاه به هومان پیغام فرستاد که سپاهیان را نگه بدارد و اجازۀ حرکت به آنان ندهد. سپس رستم اطلاع پیدا کرد که هجیر چگونه راز رستم را از سهراب مخفی کرده ، بسیار خشمگین و ناراحت بسوی هجیر رفته و او را گرفت و بر زمین زد و خنجرش را کشید و می خواست که سر هجیر را جدا کند ، اما پهلوانان دست او را گرفتند و اجازۀ این کار را به او ندادند. رستم برخواست و سوار اسبش شد و به نزد سهراب رفت و سر به سینۀ سهراب گذاشت و در حالیکه سیلی از اشک از دیدگانش جاری بود فکری از مغزش گذشت. رو کرد به گودرز و گفت :

برو به نزد کاووس و به او بگو که من چه بر سر فرزندم آوردم. بگو که رستم آن همه فداکاریها در راه ایران و ایرانیان انجام داده و خدمت فراوان در دربارت کرده است ، مقداری از آن نوشدارویت که دوای هر دردی است بده تا به فرزندم بدهم شاید بهبود یابد.

پس گودرز به نزد کاووس رفت و پیغام رستم را برای او برد . کاووس در جواب گودرز گفت :

اگر من نوشدارو را به او بدهم فرزندش زنده می ماند و هر دو پشت یکدیگر می شوند و مرا هلاک می سازند . مگر نشنیدی که رستم به من چه گفت ، او می گفت :

کاووس چه کسی است که بتواند در برابر من پایداری کند و بایستد ؟

گودرز وقتی پاسخ کاووس را شنید به نزد رستم بازگشت و گفت :

ای جهان پهلوان ، بدان که خلق و خوی بد شاه مانند درخت خنطل است. همیشه تلخ و ناگوار است. پس بهتر است برای گرفتن نوشدارو خود به نزد کاووس بروی و آنرا بگیری.

رستم دلش تیره شد. سوار بر رخش شد و بسوی اردوگاه به حرکت در آمد. در همین لحظه سواری خود را به او رسانید و خبر مرگ سهراب را به او داد و گفت که دیگر نیازی به نوشدارو نیست. رستم دهانۀ اسبش را بازگرداند و سپس به نزدیک سهراب رسید و از اسب پیاده شد . خاک بر سرش ریخت و زاری کرد و گفت :

آه ای پهلوان ، ای شیر مرد ، ای کسی که اهل و نژادت از پهلوانان بوده . کسی به مانند تو دیگر نبیند ،کدام پدر تاکنون چنین کاری کرده که من انجام دادم ؟ من سزاوار و شایسته هر گونه مجازات هستم . جواب مادرش را چه بگویم ؟ جواب زال را چه بدهم ؟

رستم در حالیکه گریه و زاری می کرد دستور داد که دیبای شاهانه بر روی سهراب بکشند و به نشانه سوگواری سراپردۀ رستم را آتش زنند و دیبای هفت رنگ را به آتش کشیدند . کاووس و دیگر پهلوانان زبان به دلداری و دلگرمی رستم گشودند . قرار بر این شد که زواره با سپاه تورانیان سخن بگوید و پایان جنگ را اعلام کند و کاووس نیز بسوی پایتخت حرکت کرد .

رستم جنازۀ سهراب را به سوی زابلستان برد . زال و بزرگان همه به پیشواز رستم آمدند . رستم تابئت سهراب را به سرای خود برد و دیبای را کنار زد و آنرا به دیگران نشان داد. همه از پیر و جوان جامه عزا بر تن کردند و تن خود را چاک چاک کردند . سراسر زابلستان را عزا و ماتم فرا گرفته بود ، پس جسد سهراب را با دیبای زردی پوشانیدند و در تابوت گذاشتند و آنرا در دخمه قرار دادند.

 

زمــانـه بـر انـگـیـخـتـش بـا سـپــاه                       کـه ایـدر بـه دسـت تـو گـردد تــبــاه

چـه سـازی و درمـان کـار چـیـست ؟                     بر این رفته تا چند خواهی گریست ؟

شـکـاریـم یـکـسـر  همه پیش مرگ                       سـر زیـر تـاج و ســر زیــر تــرگ

وگر زین جهان آن جوان رفتنـیست                       نـگـه کـن بـگـیـتی کـه جاوید کیست ؟

                                                 پایان





نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 13 دی 1391 :: نویسنده : فائزه

شکار رفتن رستم و رسیدن به شهر سمنگان

 

شنیده ام قصه ای از روزگاران قدیم که :

روزی رستم ناراحت و اندوهگین بود ، پس فکر شکار کرد . آنگاه کمرش را بست و تیردانش را پر از تیر کرد و بسوی مرز ثوران حرکت کرد . وقتی نزدیک مرز رسید بیابانی را پر از گور خر دید و بسیار خوشحال شد و اسبش که نامش رخش بود به حرکت در آورد و با تیر و کمانی که همراه داشت چند گورخر شکار کرد و بعد مقداری خار و خاشاک و شاخ و برگ درختان را جمع آوری کرد و با آنان آتشی عظیم درست کرد . بعد درختی را از جایش کند و گورخری را بر آن سیخ کشید ، وقتی گورخر بریان و پخته شد تمام آنرا خورد بعد از مدتی خواب بر چشم هایش چیره شد و به خواب فرو رفت .

در موقعی که رستم در خواب عمیق فرو رفته بود عده ای از سواران تورانی که از نزدیکی او گذر می کردند رخش را که در حال چریدن بود به همراه خود بردند.

رستم از خواب بیدار شد ، هر چه به اطرافش نگاه کرد اثری از رخش ندید. بسیار مضطرب و پریشان شد ، پس برخاست و شروع کرد به جستجو ، اما هر چه اطراف را گشت نتیجه ای نگرفت . پس قدری تامل کرد در حالیکه با خود فکر می کرد این سخنان را بر لب جاری می کرد :

اکنون که پیاده می روم و بدون اسب ، مردم چه فکری دربارۀ من می کنند ؟ آنان مرا بی عرضه فرض می کنند که نتوانستم از اسبی نگهداری کنم . اکنون باید بروم و فکر چاره ای کنم .

پس بعد از گذشتن این افکار ، راهی شهر سمنگان شد. سلاحش را بر کمر بست و بدنبال نشانی از رخش براه افتاد در حالیکه بسیار نا امید و پریشان بود . رستم بعد از مدتی که مسافتی را پیمود به شهر سمنگان رسید . خبر ورود رستم را به شاه سمنگان دادند ، آنگاه شاه سمنگان به اتفاق بزرگان به استقبال و پذیرایی رستم آمدند . بعد از خیر مقدم به رستم ، او را به کاخ بردند و سبب ناراحتی وی را جویا شدند . رستم به آنان گفت که اسبش را ربوده اند و بدنبال نشانی از رخش تا نزدیکی این شهر آمده و اگر اسبش پیدا نشود رودی از خون جاری می کند . شاه سمنگان بعد از شنیدن سخنان رستم به او گفت :

جان و مال ما در اختیار توست ، ما همه گوش به فرمان تو هستیم ای نیرومند دلاور ، کسی جرات ندارد که به توچنین جسارتی بکند . تو امشب را مهمان ما باش و خوش بگذران و غم و اندوه را از دلت بیرون کن که انشاءالله تا فردا رخش ات پیدا می شود.

رستم وقتی که چنین سخنانی را از شاه سمنگان شنید گمان و تردیدش نسبت به آنان برطرف شد و خوشحال و شادمان شد. شاه سمنگان هم مجلس جشنی بر پا کرد و دستور داد که سفره ها بیاورند . جامها را پر از شراب کردند و نوازندگان نواختند و آن شب را به افتخار رستم به شادی گذراندند.

رستم ، چون نیمه های شب شد خواب بر چشمهایش چیره گردید ، پس برای او رختخوابی که آغشته شده بود به عطر و گلاب آماده کردند و رستم را به آن مکان راهنمایی کردند ، آنگاه رستم بسوی بستر خویش رفت و به خواب فرو رفت .

آمدن تهمینه دختر شاه سمنگان به نزد رستم

 

چون پاسی از شب گذشت رستم از صدای پایی از خواب برخاست . در حالیکه گوشش را تیز کرده بود تا صاحب صدا را بشناسد در اطاقش باز شد ، خدمتکاری در حالیکه شمعی در دست داشت و بدنبال وی دختری زیبا ، ظاهر شد . رستم بسیار متعجب شده بود و در حالیکه به آن دو می نگریست گفت :

ای دختر ، در این وقت شب چه می خواهی ؟ برای چه به اینجا آمده ای ؟

دختر پاسخ داد :

نام من تهمینه است . دختر شاه سمنگان هستم . من دختری هستم که تاکنون کسی نه صورت مرا دیده و نه صدای مرا شنیده است . من بارها و بارها وصف شجاعتها و دلاوری ترا شنیده ام که تو از شیر و دیو و پلنگ نمی ترسی و عقاب تیز چنگال هم وقتی ترا می بیند در شکار کردن جرات و شهامت خود را از دست می دهد و من چنین سخنان دربارۀ تو بسیار شنیده ام . در آرزوی دیدار تو بودم و می خواستم که ترا از نزدیک ببینم .اکنون که دست سرنوشت و تقدیر ترا به این شهر کشانیده من مایلم که اگر تو نیز مایل باشی ، ترا به همسری خویش در آورم تا از تو پسری داشته باشم بسان خودت ، دلاور و نیرومند و من برای پیدا کردن اسبت این شهر را زیر پا می گذارم و او را برایت می آورم.

رستم که شیفتۀ تهمینه شده بود چارۀ کار را جز این ندید که در همان وقت موبدی را بخواند و او را از شاه خواستگاری کند . شاه سمنگان چون چنین سخنی شنید بسیار خوشحال شد ، پس مجلس جشنی فردای آنروز بر پا شد و تهمینه به همسری رستم در آمد.

یک روز گذشت و روز بعد رستم تهمینه را فراخواند و به او گفت :

ای همسر گرامی و مهربانم ، از اینکه می خواهم ترا ترک کنم بسیار اندوهگین هستم . بدان که من نمی توانم در اینجا بمانم چون اگر افراسیاب پادشاه ترکان از وجود من آگاهی حاصل کند موجب آزار و اذیت من خواهد شد، پس من باید بسوی سیستان بروم . تو این مهره ها را از من بگیر و اگر در آینده فرزندمان دختر بود آنرا به گیسویش ببند و اگر فرزندمان پسر بود آنرا به بازویش ببند .

پس در همان روز نیز خبر پیدا شدن رخش به گوش رستم رسید و بسیار خوشحال شد. آنگاه سوار بر اسبش شد و با تهمینه خداحافظی کرد و راهی سیستان شد.

چون نه ماه گذشت تهمینه پسری بدنیا آورد که نامش را سهراب گذاشتند . سهراب شباهت فراوانی به پدرش داشت و برو بازوی قوی و نیرومندی داشت. سهراب وقتی که یکماهه شد به مانند کودک یکساله بود. وقتی سه ساله شد، بازی چوگان می کرد و هر چه که بزرگتر می شد علاقه اش به تیر و کمان زیاد میشد. وقتی که ده ساله شد، کسی یارای مقابله با او را نداشت . او پهلوانی دلیر و شجاع شده بود . سهراب روزی به نزد مادرش آمد و گفت :

مادر، بگو ببینم من فرزند چه کسی هستم ؟ نام پدر من چیست ؟ اگر کسی از من بپرسد که پدرت چه کسی است چه جوابی بگویم؟ چرا نام پدر را از من کتمان می کنی ؟ تهمینه قدری در فکر فرو رفت آنگاه گفت :

پسرم ناراحت نشو و خوشحال باش. تو پسر رستم هستی ، آن دلاوری که مانند که مانند و نظیری ندارد. تو از نژاد سام و زال هستی و جهان پهلوانی بسان پدرت بدنیا نیامده و نخواهد آمد.

آنگاه تهمینه از جای برخاست و به طرف اطاقش رفت و در حالی برگشت که نامه ای در دست داشت. آنوقت در نامه را باز کرد که در آن سه کیسه زر بود و نشان سهراب داد و بدو گفت :

فرزندم این نامه را پدرت رستم از ایران فرستاده ، این نشانی از پدرت است که من نشان تو دادم ، اما چیزی که تو باید بدانی این است که پدرت نباید از وجود تو که چنین دلاور شدی اطلاع حاصل کند . چون اگر مطلع شود ترا به نزد خودش می برد و من هم که طاقت دوری ترا ندارم و آزرده و نگران خواهم شد و از دوریت می میرم .

سهراب گفت :

اگر من فرزند چنین نامدار و پهلوانی باشم چرا باید پنهان کنم ؟ همۀ مردم دربارۀ رستم حرف می زنند چه افتخاری بالاتر از این که من فرزند رستم هستم . اکنون من لشکری از ترکان فراهم می کنم و بسوی ایران حرکت می کنم . به جنگ کاووس ، پادشاه ایران می روم و او را نابود می کنم و همراه پدر می شوم. وقتی که ما دو تن یکی شدیم چه کسی جرات فرمانروایی در برابر ما را دارد؟

سهراب بعد از چند روز به جمع آوری لشکری پرداخت که همه از افراد با تجربه و کاردان و شجاع بودند و دستور داد که بهترین اسب را برایش آماده سازند. آنگاه تاج بر سر نهاد و کمرش را با سلاح بست و زره بر تن کرد و راهی ایران شد.

 

حرکت کردن سهراب به سوی ایران

 

چون خبر به افراسیاب رسید که سهراب قصد لشکر کشی بسوی ایران را دارد بسیار خوشحال شد و در سرش نقشه های گوناگون کشید . پس افراسیاب دوازده هزار لشکر جمع آوری کردو به اتفاق دو پهلوان بتام هومان و بارمان آنان را بنزد سهراب فرستاد و قبل از فرستادن این لشکریان به اتفاق دو فرمانده ، بارمان و هومان را فراخواند و گفت :

شما را به ماموریت مهمی میفرستم . امیدوارم که موفق شوید ، شما باید کاری کنید که سهراب وقتی به ایران رسید پدرش را نشناسد و مانع او شوید . شاید که این جوان خام بتواند رستم را از بین ببرد ، بدون آنکه بفهمد پدرش بوده است و بعد سهراب را در خواب بکشید تا ایران تماماً جزئی از قلمرو ما گردد.

افراسیاب ، شاه ترکان هدایایی را به اتفاق نامه ای برای سهراب فرستاد که :

سهراب دلاور ، اگر بتوانی تخت ایران را بدست آوری و پیروز و سربلند شوی زمان جنگ و خونریزی به پایان خواهد رسید و این دو فرمانده را به اتفاق دوازده هزار لشکر فرستادم به نزد تو که همه زیر فرمان تو باشند و پشت و پناه تو باشند. سهراب وقتی نامه را خواند بسیار احساس غرور و بزرگی کرد و این باعث شد که نسبت به قصد و هدفش دلگرم تر شود و عزمش راسخ گردد. سهراب به اتفاق لشکریان راهی ایران گردید.

اما بشنویم از ایران و موقعیت دفاعی آنان ، در ایران دژی بود بنام دژ سپید که تمام امید ایرانیان به این دژ بود و برایشان بسیار با اهمیت بود . نگهبان این دژ پسر گودرز، بنام هجیر بود و هجیرر پهلوانی بسیار قوی بود . وی وقتی که فهمید سهراب قصد لشکرکشی بسوی ایران را دارد بسیار خشمگین شد و وقتی که سهراب به نزدیکی این دژ رسید ، هجیر با داشتن غروری بسیار سوار بر اسبش شد و بسوی سهراب تازید . وی وقتی به نزدیک سپاهیان سهراب رسید هماورد خواست و رجزهای فراوان خواند . سهراب وقتی هجیر را دید جلو آمد و گفت :

ای خیره سر ، چرا تنها برای جنگ نهنگ آمدی ؟

هجیر پاسخ داد : من فرماندۀ دلیر و بی باکی هستم. اکنون آمدم که سرت را از تنت جدا سازم و بدانی که با چه کسی در افتادی.

پس هر دو پهلوان روبروی یکدیگر شدند . نیزه در نیزه همدیگر انداختند، در همین لحظه نیزۀ هجیر شکست و ریز ریز شد. هجیر نتوانست پایداری کند ، سهراب دلاور او را از روی زین اسبش بر گرفت و خواست که سرش را جدا کند . هجیر به التماس از او امان و مهلت خواست ، پس سهراب دلش سوخت و او را به بند کشیده به نزد هومان فرستاد و هومان وقتی هجیر را در بند دید بسیار شگفت زده شده بود که سهراب چگونه توانسته چنین دلاوری را در بند بکشد.

در طرفی دیگر ، ایرانیان وقتی که خبر گرفتار شدن هجیر به گوششان رسید همه به ناله و خروش در آمدند و بسیار ناراحت شدند.

رزم سهراب با گرد آفرید

 

گژدهم پهلوان پیر ایرانی در دژ سپید دختری داشت جوان ، بسیار کار آزموده و با تجربه و جنگجو و رزم دیده که نام او گرد آفرید بود.

چون خبر گرفتار شدن هجیر نگهبان به گرد آفرید رسید بی درنگ موهایش را در زیر زره و کلاه خودش پنهان کرد و جامۀ رزم پوشید ، سلاح بر خود بست و بر اسبی نشست و راهی میدان نبرد شد. گرد آفرید وقتی وارد میدان کار زار شد نعره ای کشید و هماورد خواست . سهراب چون صدای او را شنید لباس رزم پوشید و سوار بر اسبش شد و به میدان آمد . گرد آفرید چون او را دید کمان را به زه کرد و بارانی از تیر بر سر سهراب فرود آورد. سهراب نیز سپر را بر سرش گرفت تا به نزدیک گرد آفرید رسید و با نیزه چنان ضربه ای به کمربند گرد آفرید زد که زره بر تنش پاره گردید. گرد آفرید هم با تیغش نیزۀ او را به دو نیمه کرد.

گرد آفرید چون فهمید که نمی تواند با سهراب مقابله کند و شکست می خورد پشت به میدان جنگ کرد و بسوی دژ گریخت . سهراب که دید هماوردش از میدان می گریزد و بسیار آسان از چنگ او گریخته است بدنبال او تاخت . چون به نزدیک او رسید ، گرد آفرید فکری کرد که کلاه را از سرش بردارد تا شاید سهراب بفهمد او دختر است ، دست از سرش بردارد. پس گرد آفرید کلاه خود را از سرش برداشت و موهایش پریشان شد . سهراب وقتی که موهای او را دید بسیار متعجب شد . او تا کنون زنی جنگجو و کار آزموده چنین ندیده بود . پس سهراب کمندی بر کمر او انداخت و او را در بند گرفت . گرد آفرید در حالیکه سعی و تلاش می کرد که خود را از بند آزاد کند ، سهراب به او گفت :

ای دختر ، بیهوده تلاش نکن . کسی تاکنون نتوانسته از دست من رهایی پیدا کند.

گرد آفرید گفت : ای دلاور بی همتا ، اکنون دو سپاه ما را نگاه می کنند و با خود می گویند که ، سهراب با دختری هماورد شده است . پس بهتر است که با یکدیگر سازش کنیم و به دژ سپید برویم . من قول می دهم که کاری کنم تمام سپاه ایران زیر فرمان تو بروند و دژ سپید را نیز در اختیار تو قرار می دهم . آنگاه گرد آفرید تبسمی زیرکانه به سهراب زد . سهراب دل به او باخت و از او خواست که پیمان شکنی نکند.

پس گرد آفرید و سهراب تا در دژ سپید با یکدیگر تاختند . گژدهم وقتی دخترش را دید در دژ را گشود و گرد آفرید داخل شد. آنگاه در دوباره بسته شد و سهراب به پشت در باقی ماند . در همین حال گرد آفرید به پشت بام دژ رفت و به سهراب گفت :

ناراحت نشو ای دلاور ، اکنون به سوی سرزمینت باز گرد ، زیرا ترکان نمی توانند از ایرانیان همسری انتخاب کنند .

سهراب که بسیار خشمگین شده بود چون حرفهای گرد آفرید را شنید بسیار خجالت زده شد که خود را بازیچۀ دست دختری قرار داده ، پس هر چه در زیر دژ سپید بود به یغما برد و بسوی سپاه خود بازگشت.

--- لطفا ادامه ی داستان رو نیز بخونید----



ادامه ی داستان


نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 13 دی 1391 :: نویسنده : فائزه

خبر اینکه سام بدستور شاه عزم رفتن به سوی کابل را دارد و می خواهد که کابل را نابود سازد به گوش زال و مهراب رسید ، از جمله زال که :

وقتی خبر به زال رسید بسیار خروشان و خشمگین راهی گرگساران شد. وقتی که به سراپرده های ایرانیان رسید همه به استقبال وی آمدند ، اما سام بسیار افسرده و غمگین بود تا اینکه به سراپردۀ پدرش سام رسید و داخل شد ، پدرش از ورود زال بسیار خوشحال و شاد شد . زال بعد از اینکه عرض ادب کرد و بوسه بر زمین زد رو کرد به پدرش و گفت :

درود فراوان بر پهلوان دلاور و بی همتا که همیشه دل پهلوان شاد باد ، و روانش ستایشگر عدل و داد باد . ای پدر شمشیر تو الماس را برنده است و موقعی که روز جنگ و جدال است زمین گریان است . سراسر دنیا از عدل و داد تو پر است و همه به نیکی از تو یاد می کنند و از دست تو بسیار شادمانند، اما من که فرزند مرغ پروردۀ تو هستم از این داد و مهربانی بی نصیب و بی بهره ام . من آزارم به کسی نرسیده اس و نمی رسد چون نژادم بتو سام پهلوان بر می گردد . وقتی که من از مادر زاده شدم تو مرا در کوه انداختی تا خوراک دد و دام گردم . من نه طعم محبت مادری را چشیده ام و نه مزۀ شیر مادر را و اکنون تو می خواهی به جنگ یار مهربان من بروی و عهد و پیمانت را زیر پا بگذاری . مگر تو قول ندادی که مرا هرگز آزار و اذیت نکنی؟ اکنون اگر قصد کابل را داری اول باید با ارّه تن مرا به دو نیمه کنی و از روی جنازۀ من عبور کنی ، آنگاه به کابل بروی . بیا ای پدر مهربان دست از اجرای این فرمان بردار و فرمان شاه را نادیده بگیر . مهراب چه گناهی کرده بتو ، که اکنون قصد جانش کردی ؟ سام که سکوت کرده بود و سخنان زال بسیار او را تحت تاثیر قرار داده بود بعد از لحظه ای گفت :

آری پسرم ، من همیشه بتو بد کردم و پیمان شکنی کردم . همیشه نسبت به تو ستم کردم ، اما ای نره شیر آرام بگیر و تندی نکن تا من چارۀ کار را پیدا کنم . اکنون نامه ای به شاه می نویسم که از این کار پشیمان شود و کینۀ مهراب و کابل را از سرش بیرون سازد و موضوع ترا نیز به او می گویم تا از رنج دادن تو نیز دست بردارد . اگر بخت و اقبال به کام ما و بر وفق مراد باشد ، کارها درست می شود .

زال نامه را که پدر نوشت گرفت و مانند باد از آنجا دور شد و روانۀ پایتخت گردید .

                                 



ادامه ی داستان


نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 6 آذر 1391 :: نویسنده : فائزه

ستایش اسفندیار از خود در برابر رستم

 

وقتی که اسفندیار سخنان رستم را شنید خندید و گفت :

من هم از نژاد گشتاسب و لهراسب هستم و اولین کاری که کردم این بود ، برای گسترش و نشر دین زردتشت کمر بستم . همۀ بت پرستان را نابود کردم و نژاد مادرم به قیصر روم می رسد و نژاد او هم به سلم و فریدون می رسد . تو آن کسی هستی که به نیاکان من خدمت گزار بودی و بزرگی و شوکت و عظمتت از آنان است .

هنگامی که گشتاسب به پادشاهی رسید من با دلاوری کمر به خدمت او بستم و تو شنیدی که در هفتخان چه کارها کردم . خود با شمشیر بندها را پاره کردم و به جنگ ارجاسب رفتم. همچنین در هفتخان هیچکس نتوانسته بود روئین دژ را فتح کند ، من آنرا از تورانیان گرفتم ، بت ها را نابود کردم و آتش زردتشت را روشن کردم.

رستم در پاسخ به اسفندیار گفت :

ای پهلوان ، من از کودکی تا کنون از کسی فرمان نبردم و از اینکه در برابر تو آنقدر سازی و نرمی می کنم سبب حقارت و کسر شان من می شود .

اسفندیار گفت:

ای پیلتن دلاور ، تو همان شخصی هستی که گفتی ، من تایید می کنم .

آنگاه اسفندیار دست او را گرفت و به سختی فشار داد که از ناخن رستم پهلوان آب زردی فرو ریخت اما رستم دستان خم به ابرو نیاورد و حرکتی نکرد . این بار رستم دست اسفندیار را گرفت و به سختی فشرد . صورت اسفندیار از زور درد به قرمزی گرائید و ناخنش پر از خونابه گردید . از درد ابرویش در هم رفت و با این حال خندید و گفت :

ای دلاور ، امروز بنوش که فردا در جنگ به خود خواهی پیچید و بزم وشادی را به یاد نخواهی آورد . من ترا از رخش به پایین می کشانم و دستهایت را می بندم و ترا به نزد گشتاسب می برم و شفاعت ترا از او می کنم .

رستم گفت :

پس تو هم گوش بده ، اگر کارمان به جنگ بکشد من ترا از اسب به پایین می کشانم و ترا به نزد پدرم زال می برم و تخت و تاج شاهی را بر سرت می گذارم . در خزانه ام را باز می کنم و هر چه که تو بخواهی در اختیارت قرار می دهم و آمادۀ خدمت می شوم همه مخالفان و دشمنان را از بین می برم . چنان از این کارها خشنود می شوم که گویی تازه متولد شده ام . وقتی که تو شاه باشی و من پهلوان باشم کسی جرات مخالفت و جسارت به ما را ندارد.

بعد از چنین گفتگو ها ، اسفندیار دستور داد که سفره ای بیاورند . رستم بسیار خورد و نوشید و از اسفندیار خواست که کینه و انتقام را از سرش بیرون کند و به خانۀ او بیاید ، اما اسفندیار دوباره سخنان قبل را تکرار می کرد و ابرام و پافشاری کرد و به رستم ندا داد که به خانه اش برود و آمادۀ رزم و پیکار شود .

رستم قدری تامل کرد و با خود گفت :

اگر دست به بند و زنجیر بدهم برای خود ننگ و خواری خریده ام و اگر اسفندیار کشته شود در نزد پادشاهان آبرویی برایم باقی نمی ماند و آنان می گویند چون اسفندیار سخن درشت بر لب جاری کرده بود به دست رستم کشته شد . همه مرا نفرین می کنند . اگر من کشته شوم آوازه و شهرت من از بین خواهد رفت .

پس رستم رو به اسفندیار کرد و گفت :

تا کی از بند و زنجیر صحبت می کنی و گول اهریمن را می خوری . تو جوان هستی و نادان و خام ، نمی دانی که پدرت می خواهد ترا نابود کند . او می داند من ترا می کشم به تو چنین ماموریتی داده . پس بیا و جوانمردی کن و دست از لجبازی و حماقت بردار و پند و نصیحت مرا بپذیر . جنگ برایت فایده و سودی ندارد .

اسفندیار گفت :

ای نامدار ، تو می خواهی با این سخنان مرا فریب بدهی و از چنگال مرگ رهایی پیدا کنی ! ولی بدان که من هرگز نمی توانم از فرمان شاه سرپیچی کنم ، بلکه نیک و بد من از اوست . دوزخی و بهشتی بودن من دست اوست . تو اکنون به نزد زال برو و برایش تعریف کن و خودت را آمادۀ کارزار کن.

رستم گفت :

اگر آرزوی تو جنگیدن است فردا تنت را بر اسبت مهمان خواهم کرد فکر می کنی که شمشیر بر تنت کارگر نیست و روئین تن هستی . اما فردا خواهی دید .

اسفندیار خندید و گفت :

اگر باد گرز من به سرت بخورد ، مادرت به عزایت می نشیند. اگر کشته شدی ترا به نزد شاه می برم تا کسی جرات نکند به شاه جسارت و بی احترامی بکند .



ادامه ی داستان


نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 6 آذر 1391 :: نویسنده : فائزه

شکایت اسفندیار از پدر

از زبان بلبل شنیدم که در روزگاران قدیم :

شبی اسفندیار به نزد مادرش کتایون رفت و شکوه و شکایت از پدر کرد و به مادر گفت :

پدر با من پیمان شکنی می کند . او به من وعده داده بود که اگر انتقام لهراسب ، پدر بزرگم را از ارجاسب پادشاه تورانی بگیرم و خواهرانم را از زندان تورانیان آزاد کنم و دشمنان را از کشور بیرون کنم، پادشاهی و سلطنت را به من خواهد داد اما با اینکه من تمام این کارها را انجام دادم ، او از پیمانش یاد نمی کند و توجهی به من ندارد . من فردا صبح به نزدش می روم و پیمان و قول و قراری که به من داده بود را به یادش می آورم. اگر قبول کرد که هیچ ، اما اگر نپذیرفت بدون اجازۀ او تاج سلطنت بر سرم خواهم گذاشت.

کتایون که می دانست کوشش اسفندیار بی فایده است و اگر به نزد پدرش برود ، چنین چیزی را قبول نخواهد کرد و بجز کینه چیز دیگری از او در دلش کاشته نمی شود . به اسفندیار گفت :

پسر عزیزم ، همه خزانه و گنجها و زر و سیم و سلطنت و پادشاهی از آن تو خواهد شد . پس بهتر است که پدرت را آزرده نکنی و نافرمانی نکنی و پشت پدرت را خالی نکنی.

اسفندیار از سخن مادر رنجیده خاطر شد و سخنان درشتی بر لب راند و از نزد مادرش به بیرون رفت و دو روز و دو شب به باده گساری پرداخت .

از سویی دیگر گشتاسب پدر اسفندیار وقتی که فهمید فرزندش چنین قصدی دارد بسیار اندوهگین شد ، آنگاه وزیرش جاماسب که پیشگو و فال گیر بود را فرا خواند و از او خواست که سرنوشت اسفندیار را پیشگویی کند .

گشتاسب از وزیرش جاماسب پرسید :

ای وزیر ، بگو ببینم که اسفندیار عمری جاویدان خواهد داشت ؟ آیا به شاهی و سلطنت خواهد رسید ؟

جاماسب دستور داد که زیجها را آوردند و در آن نگریست و ابرو در هم کشید و خود را بدبخت و بد شانس خواند که مرگ اسفندیار را خواهد دید و به گشتاسب گفت :

ای شاه ، اسفندیار عمر درازی ندارد و مرگش توسط رستم پهلوان است .

گشتاسب گفت :

پس اگر من تاج شاهی را به او بدهم سرنوشت اش عوض می شود و از دست مرگ رهایی پیدا می کند ؟

جاماسب پاسخ داد :

هیچ کس نمی تواند در برابر سرنوشت و قضا و قدر مقاومت و ایستادگی کند و خود را رهایی بخشد.

گشتاسب وقتی چنین شنید ، دنیا در برابر دیدگانش تیره و تار گردید و غم و اندوه تمام وجودش را احاطه کرد .

رفتن اسفندیار به نزد پدر

 

چون پاسی از شب گذشت و شب تیره به پایان رسید و سپیده دم از پشت کوهها سر زد ، گشتاسب بر تخت سلطنت نشست ، اسفندیار به نزد او رفت و بمانند غلامی در نزد پدر ایستاد . بزرگان نیز به درگاه شاه آمدند . اسفندیار لب به سخن گشود و گفت :

ای شاه ، تو همیشه جاوید و پایدار هستی و زوال ناپذیر هستی . بمانند تو در روی زمین که بسیار با شکوه و عظمت باشد نیست و نخواهد بود . تو بودی که عدالت و محبت را آشکار کردی . تو شاه هستی و من بنده و غلام تو ، و همیشه گوش به فرمان تو بودم . اما یادت هست که در گذشته هنگامیکه ارجاسب پادشاه تورانی بسوی ایران حمله کرد و می خواست دین ما را از بین ببرد و نابود کند من به جنگ و مقابله با او پرداختم و او را شکست دادم . تو بجای تشکر و قدردانی گوش به حرفهای گرزم دادی و مرا به بند و زنجیر کشیدی و در گنبدان دژ زندانی کردی و آنگاه تو پایتخت بلخ را رها کردی و به زابلستان رفتی و به بزم و خوشی نشستی و در اثر غفلت تو ارجاسب دوباره به ایران تاخت و لهراسب پدر بزرگم را کشت . چون تو چاره نداشتی دوباره سراغ من آمدی و وعده سلطنت و حکومت به من دادی و تقاضای کمک کردی . یادت نیست که چند تن از بزرگان را نابود کردم و خواهرانم ، همای و به آفرید را آزاد کردم . یادت نیست که برادرم فرشید ورد کشته شد و بخاطر او من به جنگ تورانیان رفتم . از هفت خان گذشتم ، ارجاسب را کشتم و زن و فرزندانش را به اسارت گرفتم . تو به من وعده داده بودی که اگر من پیروز برگشتم تاج شاهی و سلطنت به من می دهی . اکنون دلیل و بهانه ات چیست ؟ رسم است که پادشاهان وفای به عهد می کنند . پس اکنون تاج شاهی را به من بده ، همانطور که پدرت به تو داده است .

گشتاسب در برابر اسفندیار جواب داد :

آنچه را که گفتی درست است . تو بیشتر از اینکه گفتی برای من کار و خدمت کردی . اما من در دنیا دشمنی نمی بینم جز رستم دستان ، او در گذشته از پادشاهان قدیم اطاعت و فرمانبرداری می کرد . اما اکنون از ما فرمان نمی برد و اسمی از ما به میان نمی آورد . پس تو باید به زابلستان بروی ، رستم و برادش زواره و پسرش فرامرز را به زنجیر بکشی و پیاده به اینجا بیاوری . بخدا سوگند که اگر اینکار را انجام بدهی تاج و تخت شاهی را به تو می دهم .

اسفندیار پاسخ داد :

ای پر هنر ، ای نامور تو مثل اینکه فراموش کردی رسوم قدیم را ، تو باید با شاه چین جنگ کنی نه با پیر مردی چون رستم که آزارش به کسی نرسیده و همیشه نیکوکار بوده است . از منوچهر گرفته تا کیقباد ، همه شاهان به او مهر ورزیده اند . نیکوکار تر از او کسی نیست . او از کیخسرو فرمان می برد . اگر اطاعت کردن از شاهان درست و پسندیده نباشد پس از تو که شاه هستی نباید اطاعت و فرمانبرداری کرد .

گشتاسب گفت :

ای شیر دل پر هنر ، مگر نمی دانی هر کس از راه یزدان منحرف شد چه بلایی بر سرش آمد ؟ مانند کاووس که به فکر رفتن به آسمان افتاد چه اتفاقی بر سرش در سرزمین ساری آمد ؟ و به چه خواری و مذلت افتاد ؟ از هاماوران زنی دیو زاد گرفت و سیاوش پسر کاووس در نتیجه اعمال زشت و بد آن زن کشته شد . خلاصه تو اگر تخت و تاج شاهی می خواهی همین که گفتم ، باید به سیستان بروی و دست رستم را ببندی و زواره وفرامرز را به همراه رستم با پای پیاده بیاوری .

اسفندیار از ناراحتی ابرویش درهم کشید و گفت :

می دانم که رستم پهلوان به کار تو نمی آید و این بهانه ای بیش نیست و اگر تو می خواهی تخت شاهی و سلطنت را از من دریغ کنی تخت و تاج ارزانی خودت ، من گوشه ای از این جهان برایم کافی است ولی با اینهمه گوش به فرمان تو هستم و هر چه بگویی همان را انجام می دهم .

گشتاسب گفت :

تندی نکن و ناراحت نشو . بالاخره به رفعت و سرافرازی می رسی . تو اکنون لشکری فراهم کن و سلاح و سپاه همه در اختیار توست .

اسفندیار گفت :

سپاه و لشکر بکار من نمی آید و نفعی برای من ندارد . اگر زمان مرگم فرا رسیده باشد سپاه و سیاهی لشکر سودی ندارد .

اسفندیار در حالی که بسیار عصبانی و خشمگین بود با دلی پر از رنج و غم از نزد پدر به کاخ خود رفت .

 



ادامه داستان


نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 19 آبان 1391 :: نویسنده : فائزه

یکی از دلایلی که فردوسی مورد بی مهری سلطان محمود قرار گرفت این بود که او شاعر درباری نبود.  سلطان محمود انتظار داشت که او هم مانند دیگر شاعران، جیره خوار درگاه او باشد و جز به ستایش او به کاردیگری نپردازد. او انتظار داشت که فردوسی هم همانند فرخی، عنصری و عسجدی در مدح او قصیده ها بسراید و زندگانی او را به نظم درآورد، اما فردوسی نه تنها شاعر مدیحه سرای مزدبگیر نبود بلکه به عکس گاه بیت هایی گفته بود که به سلطان محمود کنایه می زد. از جمله از زبان «رستم فرخزاد» قرن او را که قرن چهارم هجری است این گونه پیش بینی کرده بود:

 

بداندیش گردد پدر بر پسر  
 پسر بر پدر همچنین چاره گر
بر این سالیان چارصد بگذرد 
کزین تخمه گیتی کسی نسپرد
شود بنده بی هنر شهریار 
نژاد و بزرگی نیاید به کار
زیان کسان از پی سود خویش  
بجویند و دین اندر آرند پیش
بریزند خون از پی خواسته 
شود روزگار مهان کاست




نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 9 مرداد 1391 :: نویسنده : فائزه
روز بزرگداشت حکیم ابولقاسم فردوسی گرامی باد.
«کجا خفته ای ای بلند آفتاب برون آی و بر فرق گیتی بتاب
نه اندر خور توست روی زمین ز جا خیز و بر چشم دوران نشین
کجا مانده ای، روح قدسی سرشت به چارم فلک، یا به هشتم بهشت؟
به یک گوشه از گیتی آرام توست همه گیتی آکنده از نام توست»

بزرگ باد نامت ای بزرگ مرد ایران زمین!

بلند باد سایه سار اندیشه نابت و شگرف باد وسعت باورت!

تمام لحظات و ثانیه های تاریخ، گواهی می دهد که تو افتخار بزرگ سرزمین بزرگان هستی، که هر چه زمان از تو دور می شود، تو تازه تر می شوی.

تو هرگز در برابر سیاهی ها سر خم نکردی و برای ایستادن در برابرشان، گاهی «زال» آفریدی و گاهی «رستم».

گاهی کودکی را در دامن سیمرغ پروراندی و گاهی فرشته ای را همراز خوبان کردی.

ز شهنامه، گیتی پر آوازه است

جهان را کهن کرد و خود تازه است

تویی دودمان سخن را پدر

به تو باز گردد نژاد هنر

این شعله های گرم و روحانی بزرگان این سرزمین است که جاده های فردا را در آینه تجربه، برای آیندگان ترسیم می کنند و خاطره های گذشته را حال و هوای دیگر می دهند.

«ز بهر پادشاهان جهانخوی

نبینی همچو فردوسی سخنگوی

به نور رای کز شهنامه افروخت

شهان را پادشاهی کردن آموخت»

فردوسی، شاعری است که با خنده هر مظلومی، شاد می شود و با اندوه آنها، جامه سیاه بر تن می کند.

او از هنر و شعر و احساس، بناهایی ساخته است که هیچ توفان سختی، نمی تواند خرابش کند و هیچ حادثه ای نمی تواند از یادها و خاطره ها پاکش.

«بناهای آباد گردد خراب

ز باران و از تابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخی بلند

که از باد و باران نباشد گزند».

فردوسی، نقاشی است که با زبان خامه، تاریخ می آفریند و از هر رنگ عشق و تنفر در آن به کار می برد.

زنده باد یادش و درخشان باد نامش بر فراز تاریخ.





نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : فائزه
خان اول كشتن اسفندیار دو گرگ را

سخنگوی دهقان چو بنهاد خوان

یكی داستان راند از هفت خان

اسفندیار راه توران در پیش گرفت و با سپاهش تاخت تا به دو راهی رسید. سراپرده و خیمه زد و فرمود تاخوانی گستردند و می رود و رامشگر خواست و با بزرگان به بزم نشست. سپس دستور داد تا گرگسار را كه همچنان در بند بود به مجلس بیاورند و چهار جام می دمادم به او نوشانید. آن گاه گفت:

«اگر به آنچه می پرسم پاسخ درست بدهی پس از پیروزی ترا به تاج و تخت توران می رسانم. اما اگر دروغ بگویی با خنجر به دو نیمت می كنم تا عبرت دیگران شود.» گرگسار گفت:«ای نامور از من جز راست نخواهی شنید.» اسفندیار پرسید رویین دژ كجاست و بهترین راه برای رسیدن به آن كدام است؟ گرگسار پاسخ داد:

«از سه راه می توان به آن دژ رسید. نخست راهی كه از میان شهر و آب و آبادی می گذرد به سه ماه، دیگری از بیابان خشك و بی آب و گیاه می رود به دو ماه و راه سوم به یك هفته دژ می رسد اما پر است از شیر و گرگ و اژدها كه كسی از آنها رهایی ندارد. افزون بر اینها فریب زن جادوست كه یكی را از دریا به ماه می برد و یكی را درچاه می افكند و از اینها گذشته، دشواری سیمرغ و سرمای سخت و گرمای سوزان در پیش است. رسیدن به خود دژ نیز كار بسیاری دشواری است كه دیوارهای بلندش بر ابرها می سایند و بر گرداگردش آب و رودی روان است كه جز با كشتی نمی توان از آن گذشت. در دژ از سپاه گرفته تا كشتزار و درخت آن قدر فراوان است كه اگر ارجاسپ صد سال در حصار بماند به هیچ چیز از بیرون نیازمند نخواهد بود. اسفندیار زمانی اندیشید و آن گاه سومین راه را برگزید. گرگسار گفت:

«شهریارا مگر از جان خود گذشته ای از این هفت خان به زور هم نمی توان گذشت.» اسفندیار گفت:«باش تا زور و دل مرا ببینی، تنها بگو در نخستین خان چه پیش خواهد آمد؟» گرگسار پاسخ داد:«ای بی باك در نخستین خان دو گرگ سترگ هست هر یك به بزرگی فیل، یكی نر و یكی ماده كه شاخی چون شاخ آهو بر سر و دندانهایی چون شیر دارند.» اسفندیار اسیر را به زندان فرستاد و خود شب را به بزم نشست. چون خورشید برآمد اسفندیار با سپاهش رو به سوی راه هفت خان نهاد. در جایگاه نخست لشكرش را به پشوتن سپرد و خود خفتان پوشید و سوار اسب شبرنگ تنهایی پیش رفت. اسفندیار همچنان رفت تا به جایگاه گرگان رسید و آن دو گرگ چون دو فیل جنگجو بر او حمله بردند. مرد دلیر كمان را به زه كرد و بر آنها تیر پولادین بارید. هر دو جانور سست افتادند. اسفندیار فرود آمد و سرشان را برید. آن گاه سر و تن را از خون گرگان شست. رو به خورشید كرد و یزدان را نیایش كرد و برای این پیروزی سپاس ایزد را به جای آورد. در همان زمان پشوتن و سپاهیان به او رسیدند. و گرگان را كشته و وی را در حال نماز و نیایش دیدند، از دلاوریش در شگفت ماندند. اسفندیار فرمود تا خوانی گستردند و خورش و می آوردند. سپس اسیر بسته را فرا خواند و سه جام پیاپی به دستش داد و از خان دوم پرسید. گرگسار گفت:

«ای شیر دل فردا دو شیر به جنگت می آیند كه عقاب را یارای پرواز بر آنها و نهنگ را تاب جنگیدن با آنان نیست.» اسفندیار خندید و سپاه را در تاریكی شب به سوی خان دوم به پیش برد.

خان دوم كشتن اسفندیار شیران را

چون آفتاب برآمد سپاه به جایگاه شیران رسید. اسفندیار باز لشگر را به پشوتن سپرد و خود به تنهائی پیش رفت. نخست شیر نر به پهلوان حمله برد. اسفندیار با یك ضربه شمشیر او را دو نیم كرد، آن گاه شیر ماده بر آشفت و بر او تاخت و مرد دلاور تیغی بر سرش فرود آورد كه با همان ضربه سر شیر بر خاك غلتید.

اسفندیار سر و تن را شست و سپاس خداوند به جای آورد. آن گاه لشكر به آنجا رسید. همه بر اسفندیار آفرین خواندند و بساط خورش و می گستردند. اسفندیار گرگسار بداندیش را فرا خواند و سه جام از می لعل فام او را نوشانید و از خان سوم پرسید. گرگسار پاسخ داد:

«بد و بد كنش از تو دور باد، تو از دو بلا گذشتی، اما پندم را بپذیر و از همین جا باز گرد كه در خان سوم اژدهایی در انتظار تست كه تنش چون كوه خاراست و از كامش آتش می بارد، بر خویشتن رحم كن و به نبرد او نرو.» اسفندیار گفت:«ای بد نشان ترا بسته به آنجا خواهم برد تا بچشم ببینی كه اژدها از شمشیرم رهایی ندارد.» اسفندیار فرمود تا درود گران گردونه ای ساختند، بر گردش تیغهایی نشاندند و صندوقی بر آن استوار كردند و آن را آزمودند و شبانگاه به سوی جایگاه سوم پیش راندند.


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : فائزه


( کل صفحات : 2 )    1   2