درباره وبلاگ


درود
از اینكه به وبلاگم سر زدین،سپاس گزارم.داستان های شاهنامه رو بخونید و پند بگیرید.نظر یادتون نره.

مدیر وبلاگ : فائزه
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما این تارنما در چه سطحی می باشد؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگنویسان
Online User این صفحه را به اشتراک بگذارید

منبع کد اهنگ بانك اهداكنندگان سلولهای بنیادی ایران
داستان های شاهنامه
بخوانید داستان های زیبای شاهنامه را...




استاد بزرگ بی بدیل ، حكیم ابوالقاسم منصور بن حسن فردوسی طوسی، حماسه سرای بزرگ ایران و یكی از شاعران مشهور عالم و ستاره در خشنده آسمان ادب فارسی و از مفاخر نامبردار ملت ایرانست كه به علت همین عظمت مقام و مرتبت ، سرگذش مانند دیگر بزرگان دنیای قدیم با افسانه و روایات مختلف در آمیخته است. مولد او قریه باژ از قراء ناحیه طابران (یا: طبران) طوس بود، یعنی همانجا كه امروز آرامگاه اوست، و او در آن دِه در حدود سال ۳۲۹ – ۳۳۰ هجری، در خانواده ای از طبقه دهقانان چشم به جهان هستی گشود.چنان كه می دانیم "دهقانان" یك طبقه از مالكان بودند كه در دوره ی ساسانیان (و چهار پنج قرن اول از عهد اسلامی) در ایران زندگی می كردند و یكی از طبقات اجتماعی فاصل میان طبقه كشاورزان و اشراف درجه اول را تشكیل می دادند و صاحب نوعی "اشرافیت ارضی" بودند . زندگانی آنان در كاخهایی كه در اراضی خود داشتند می گذشت . آنها به وسیله ی "روستاییان" از آن اراضی بهره برداری می نمودند و در جمع آوری مالیات اراضی با دولت ساسانی و سپس در عهد اسلام با دولت اسلام همكاری داشتند و حدودا تا زمان حمله مغول به تدریج بر اثر فتنه ها و آشوبها و تضییقات گوناگون از بین رفتند. اینان در حفظ نژاد و نسب و تاریخ و رعایت آداب و رسوم ملی، تعصب و سختگیری خاص می كردند و به همین سبب است كه هر وقت در دورهی اسلامی كسی را "دهقان نژاد" می دانستند مقصود صحت نژاد ایرانی او بود و نیز به همین دلیل است كه در متون فارسی قرون پیش از مغول "دهقان" به معنی ایرانی و مقابل "ترك" و "تازی" نیز استعمال می شده است .فردوسی به خاطر تعلق به این طبقه از جامعه، از تاریخ ایران وسرگذشت نیاكان خویش آگاهی داشت، به ایران عشق می ورزید، به ذكر افتخارات ملی علاقه داشت. وی از خاندانی صاحب مكنت و ضیاع و عقار بود و به قول نظامی عروضی صاحب چهار مقاله، در دیه باژ «شوكتی تمام داشت و به دخل آن ضیاع از امثال خود بی نیاز بود» . ولی این بی نیازی پایدار نماند ؛ زیرا او همه سودهای مادی خود را به كناری نهاد و وقتی تاریخ میهن خود و افتخارات گذشته آن را در خطر نیستی و فراموشی یافت زندگی خود را به احیاء تاریخ گذشته مصروف داشت و از بلاغت و فصاحت معجزه آسای خود در این راه یاری گرفت . از تهیدستی نیندیشید، سی سال رنج برد، و به هیچ روی، حتی در مرگ پسرش، از ادامه كار باز نایستاد، تا شاهنامه را با همه ی رونق و شكوه و جلالش، جاودانه برای ایرانی كه می خواست جاودان باشد، باقی می گذارد «كه رحمت بر آن تربت پاك باد»فردوسی ظاهراً در ابتدای قتل دقیقی (حدود ۳۶۷ ۳۶۹ ه) به نظم داستانهای منفردی از میان داستانهای قدیم ایرانی سرگرم بود، مثل داستان "بیژن و گرازان"، كه بعدها آنها را در شاهنامه ی خود گنجانید و گویا این كار را حتی در حین نظم شاهنامه ابومنصوری یا بعد از آن نیز ادامه می داد و داستانهای منفرد دیگری را مانند اخبار رستم، داستان رستم و سهراب، داستان اكوان دیو، داستانهای مأخوذ از سرگذشت بهرام گور، جداگانه به نظم در می آورد . اما تاریخ نظم این داستانها مشخص نیست و تنها بعضی از آنها دارای تاریخ نسبتا روشن و آشكاری است. مثل داستان سیاوش كه در حدود سال ۳۸۷ ه. سروده شده و نظم داستان نخجیر كردن رستم با پهلوانان در شكارگاه افراسیاب كه در ۳۸۹ شروع شد. آغاز نظم شاهنامه: اما نظم شاهنامه، یعنی شاهنامه ای كه در سال ۳۴۶ هجری به امر ابومنصور محمد بن عبدالرزاق سپهسالار خراسان فراهم آمده بود، دنباله ی اقدام دقیقی شاعرست در همین مورد. دقیقی بعد از سال ۳۶۵ كه سال جلوس نوح بن منصور سامانی بود، به امر او شروع به نظم شاهنامه ابومنصور كرد ولی هنوز بیش از هزار بیت آن را به نظم در نیاورده بود كه به دست بنده ای كشته شد. بعد از شهرت كار دقیقی در دهه ی دوم از نیمه ی دوم قرن چهارم و رسیدن آوازه ی آن و نسخه ای از نظم او به فردوسی، استاد طوس بر آن شد كه كار شاعر جوان دربار سامانی را به پایان برد. ولی مأخذی را كه دقیقی در دست داشت مالك نبود و می بایست چندی در جست و جوی آن بگذراند . بر حسب اتفاق یكی از دوستان او در این كار وی را یاری كرد و نسخه ای از شاهنامه منثور ابومنصوری را بدو داد و فردوسی از آن هنگام به نظم شاهنامه دست یازید، بدین قصد كه كتاب مدون و مرتبی از داستانها و تاریخ كهن ترتیب دهد. تاریخ این واقعه ، یعنی شروع به نظم شاهنامه ، صریحاً معلوم نیست ولی با استفاده از قرائن متعددی كه از شاهنامه مستفاد می گردد و با انطباق آنها بر وقایع تاریخی، می توان آغاز نظم شاهنامه ابومنصوری را به وسیله استاد طوس سال ۳۷۰ – ۳۷۱ هجری معلوم كرد.این كار بزرگ، خلاف آنچه تذكره نویسان و افسانه سازان جعل كرده اند، به امر هیچ یك از سلاطین، خواه سامانی و خواه غزنوی، انجام نگرفت بلكه استاد طوس به صرافت طبع، بدین مجاهدت عظیم دست زد و در آغاز كار فقط از یاوری دوستان خود و یكی از مقتدرین ایرانی نژاد محلی در طوس بهره مند شد كه نمی دانیم كه بود ، ولی چنانكه فردوسی خود می گوید او دیری نماند و بعد از او مردی دیگر، هم از متمكنان و بزرگان محلی طوس، به نام "حیی" یا "حسین" بن قتیبه ، شاعر را زیربال رعایت گرفت و درامور مادی، حتی پرداخت خراج سالانه، یاوری نمود، و مردی دیگر به نام "علی دیلمی" هم در این گونه یاوریها شركت داشت.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 19 مرداد 1390 :: نویسنده : فائزه
نظرات ()
خان اول كشتن اسفندیار دو گرگ را

سخنگوی دهقان چو بنهاد خوان

یكی داستان راند از هفت خان

اسفندیار راه توران در پیش گرفت و با سپاهش تاخت تا به دو راهی رسید. سراپرده و خیمه زد و فرمود تاخوانی گستردند و می رود و رامشگر خواست و با بزرگان به بزم نشست. سپس دستور داد تا گرگسار را كه همچنان در بند بود به مجلس بیاورند و چهار جام می دمادم به او نوشانید. آن گاه گفت:

«اگر به آنچه می پرسم پاسخ درست بدهی پس از پیروزی ترا به تاج و تخت توران می رسانم. اما اگر دروغ بگویی با خنجر به دو نیمت می كنم تا عبرت دیگران شود.» گرگسار گفت:«ای نامور از من جز راست نخواهی شنید.» اسفندیار پرسید رویین دژ كجاست و بهترین راه برای رسیدن به آن كدام است؟ گرگسار پاسخ داد:

«از سه راه می توان به آن دژ رسید. نخست راهی كه از میان شهر و آب و آبادی می گذرد به سه ماه، دیگری از بیابان خشك و بی آب و گیاه می رود به دو ماه و راه سوم به یك هفته دژ می رسد اما پر است از شیر و گرگ و اژدها كه كسی از آنها رهایی ندارد. افزون بر اینها فریب زن جادوست كه یكی را از دریا به ماه می برد و یكی را درچاه می افكند و از اینها گذشته، دشواری سیمرغ و سرمای سخت و گرمای سوزان در پیش است. رسیدن به خود دژ نیز كار بسیاری دشواری است كه دیوارهای بلندش بر ابرها می سایند و بر گرداگردش آب و رودی روان است كه جز با كشتی نمی توان از آن گذشت. در دژ از سپاه گرفته تا كشتزار و درخت آن قدر فراوان است كه اگر ارجاسپ صد سال در حصار بماند به هیچ چیز از بیرون نیازمند نخواهد بود. اسفندیار زمانی اندیشید و آن گاه سومین راه را برگزید. گرگسار گفت:

«شهریارا مگر از جان خود گذشته ای از این هفت خان به زور هم نمی توان گذشت.» اسفندیار گفت:«باش تا زور و دل مرا ببینی، تنها بگو در نخستین خان چه پیش خواهد آمد؟» گرگسار پاسخ داد:«ای بی باك در نخستین خان دو گرگ سترگ هست هر یك به بزرگی فیل، یكی نر و یكی ماده كه شاخی چون شاخ آهو بر سر و دندانهایی چون شیر دارند.» اسفندیار اسیر را به زندان فرستاد و خود شب را به بزم نشست. چون خورشید برآمد اسفندیار با سپاهش رو به سوی راه هفت خان نهاد. در جایگاه نخست لشكرش را به پشوتن سپرد و خود خفتان پوشید و سوار اسب شبرنگ تنهایی پیش رفت. اسفندیار همچنان رفت تا به جایگاه گرگان رسید و آن دو گرگ چون دو فیل جنگجو بر او حمله بردند. مرد دلیر كمان را به زه كرد و بر آنها تیر پولادین بارید. هر دو جانور سست افتادند. اسفندیار فرود آمد و سرشان را برید. آن گاه سر و تن را از خون گرگان شست. رو به خورشید كرد و یزدان را نیایش كرد و برای این پیروزی سپاس ایزد را به جای آورد. در همان زمان پشوتن و سپاهیان به او رسیدند. و گرگان را كشته و وی را در حال نماز و نیایش دیدند، از دلاوریش در شگفت ماندند. اسفندیار فرمود تا خوانی گستردند و خورش و می آوردند. سپس اسیر بسته را فرا خواند و سه جام پیاپی به دستش داد و از خان دوم پرسید. گرگسار گفت:

«ای شیر دل فردا دو شیر به جنگت می آیند كه عقاب را یارای پرواز بر آنها و نهنگ را تاب جنگیدن با آنان نیست.» اسفندیار خندید و سپاه را در تاریكی شب به سوی خان دوم به پیش برد.

خان دوم كشتن اسفندیار شیران را

چون آفتاب برآمد سپاه به جایگاه شیران رسید. اسفندیار باز لشگر را به پشوتن سپرد و خود به تنهائی پیش رفت. نخست شیر نر به پهلوان حمله برد. اسفندیار با یك ضربه شمشیر او را دو نیم كرد، آن گاه شیر ماده بر آشفت و بر او تاخت و مرد دلاور تیغی بر سرش فرود آورد كه با همان ضربه سر شیر بر خاك غلتید.

اسفندیار سر و تن را شست و سپاس خداوند به جای آورد. آن گاه لشكر به آنجا رسید. همه بر اسفندیار آفرین خواندند و بساط خورش و می گستردند. اسفندیار گرگسار بداندیش را فرا خواند و سه جام از می لعل فام او را نوشانید و از خان سوم پرسید. گرگسار پاسخ داد:

«بد و بد كنش از تو دور باد، تو از دو بلا گذشتی، اما پندم را بپذیر و از همین جا باز گرد كه در خان سوم اژدهایی در انتظار تست كه تنش چون كوه خاراست و از كامش آتش می بارد، بر خویشتن رحم كن و به نبرد او نرو.» اسفندیار گفت:«ای بد نشان ترا بسته به آنجا خواهم برد تا بچشم ببینی كه اژدها از شمشیرم رهایی ندارد.» اسفندیار فرمود تا درود گران گردونه ای ساختند، بر گردش تیغهایی نشاندند و صندوقی بر آن استوار كردند و آن را آزمودند و شبانگاه به سوی جایگاه سوم پیش راندند.


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : فائزه
نظرات ()
با درود
روز دهم اردیبهشت,روز ملی خلیج فارس,را  بر تمام ایرانیان آریایی تبار,تبریک می گویم.


 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 9 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : فائزه
نظرات ()




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 5 اسفند 1390 :: نویسنده : فائزه
نظرات ()

شکایت مردم ارمان و اعزام بیژن به نبرد با گرازان

در دوران پادشاهی کیخسرو پادشاه کیانی گروهی از مردم سرزمین آرمان نزد شاه ایران آمده و تظلم نمودند که سرزمین‌شان که در مرز توران قرار دارد مورد تاخت و تاز و هجوم گرازان قرار گرفته‌است.کیخسرو دو پهلوان ایرانی را برای این موضوع در نظر می‌گیرد که یکی گرگین میلاد است.نفر دیگر بیژن است که با وجود جوانی و مخالفت‌های پدرش گیو به این ماموریت اعزام می‌شود.گرگین میلاد که به خباثت و فرصت طلبی در شاهنامه شناخته شده بیژن را به تنهایی به نبرد می فرستد.در آن روز بیژن بر گرازان چیره می‌شود

آشنایی با منیژه و رفتن به کاخ

هنگام بازگشت گرگین میلاد برای اینکه امتناع او نزد شاه فاش نشود بیژن را به نزدیکی اردوی تفریحی دختران تورانی می‌برد.در این اردو منیژه دختر افراسیاب که در شاهنامه زیبایی‌اش توصیف شده بهمراه ندیمه‌هایش در دامان طبیعت اردو زده بود.بیژن تحریک می‌شود و پشت درخت تناوری ایستاده و منیژه را تماشا می‌کند.منیژه از طریق ندیمه‌اش متوجه حضور بیژن می‌شود و حاجبی را نزد او می‌فرستد به این گمان که او سیاوش است که دوباره زنده شده.بیژن خود را پهلوانی ایرانی معرفی می‌کند و به سفارش منیژه وارد چادر او می‌شود.پس از سه روز که در چادر او بود منیژه تصمیم می‌گیرد اورا مخفیانه به کاخ پدرش افراسیاب ببرد.بیژن قبول نمی‌کند و سعی می‌کند خود را نجات داده و به ایران زمین باز گردد.منیژه با کمک همراهانش بیژن را با دارو خواب کرده و لای البسه پیچیده و به درون کاخ می‌برد

فاش شدن حضور بیژن و تنبیه شدنش

پس از چند روز حضور مخفیانه در کاخ ماجرا فاش می‌شود.مامور افراسیاب بنام گرسیوز وارد اتاق منیژه می‌شود و بیژن را از زیر تخت بیرون می‌کشد.بیژن سعی می‌کند با چاقویی که در چکمه‌اش داشت به گرسیوز حمله کند اما فریب چرب‌زبانی او را خورده و تسلیم می‌گردد.افراسیاب قصد کشتن اورا داشت اما با وساطت پیران وزیر دانشمند افراسیاب به این دلیل که از خون‌خواهی ایرانیان جلوگیری کند او را نمی‌کشد.با این‌حال بیژن را در چاهی عمیق انداخته و سنگی بر سر چاه می‌گذارد به حدی که آب و هوا و غذای اندک از آنجا رد شود.منیژه نیز با تحقیر از کاخ اخراج شده و آواره می‌گردد.منی ژهکه خود را باعث و بانی این حادثه می‌داند شب‌ها را بر سر چاه مویه کرده و روزها بدنبال غذا برای بیژن می‌گردد.

عزیمت رستم به سوی توران برای نجات بیژن

گرگین میلاد که به هدف خود رسیده‌بود به ایران بازگشته و داستانی می‌سازد که بیژن کشته‌شده‌است.شاه خشمگین می‌شود و دستور می‌دهد او را به بند کنند.با وجود مقبولیت ادعای گرگین گیو مرگ پسرش را باور نمی‌کند.در این هنگام کیخسرو با دیدن اندوه گیو جام جهان نمای خود را پیش‌آورده و احوال کشور را در آن مشاهده می‌کند.به دنبال این بالاخره کیخسرو در جام جهان‌نما بیژن را می‌بیند.گیو نامه‌ای از سوی شاه به زابلستان نزد رستم می‌فرستد.رستم بهمراه گروهی برای نجات بیژن رهسپار توران می‌شوند و پیش از آن به درخواست گرگین میلاد برای او نزد شاه پادرمیانی می‌کند تا وی آزاد گردد.رستم و گروهش لباس تاجران و بازرگانان بر تن می‌کنند که کسی آن‌جا متوجه نیت‌شان نشود.پس از این‌که به‌عنوان تاجر در توران غرفه می‌زنند.

دیدار منیژه با رستم و آگاه شدن رستم از داستان بیژن

منیژه که سرگردان با سر و پای برهنه به‌دنبال غذا برای بیژن بود به گروه رستم می‌رسد.از زبان‌شان می‌فهمد که ایرانی هستند و برایشان داستان را شرح می‌دهد و از گیو رستم و کیخسرو می‌پرسد.رستم که مظنون شده‌بود واقعیت را فاش نکرد.اما به منیژه که ناامید در حال برگشتن بود یک مرغ بریان می‌دهد و به‌او می‌گوید آن را برای محبوبش ببرد.در همین حین رستم انگشتری معروف خود را درون شکم مرغ می‌گذارد تا اگر واقعیت داشته‌باشد بیژن منیژه را باز نزد او بفرستد.بیژن در حال خوردن مرغ انگشتری را می‌یابد و منیژه را آگاه می‌کند.منیژه به نزد رستم می‌آید و گفته بیژن را برایش شرح می دهد که آیا تو صاحب رخش هستی؟ رستم که از حقیقت ایمان یافته‌بود به منیژه خاطرنشان می‌کند که شب هنگام نیمه‌وقت بر سر چاه آتش برافروزد و رستم بدنبال آتش بدانجا می‌آید.

آزاد شدن بیژن و حمله به کاخ افراسیاب

منیژه شب‌هنگام هیزم جمع کرده و آتش بزرگی بپا می‌کند.رستم به سر چاه می‌آید و سنگ بزرگ را کنار می‌زند و طنابی به‌درون چاه می‌فرستد.پیش از آن‌که بیژن از چاه خارج شود رستم از او سوگند می‌خواهد که پس از آزادی کاری با گرگین میلاد نداشته‌باشد.بیژن نمی‌پذیرد و عنوان می‌کند قصد کشتنش را دارد.رستم نیز طناب را رها می‌کند و بیژن باز به چاه می‌افتد.بالاخره او می‌پذیرد که از گرگین بگذرد.رستم منیژه را بهمراه چند تن از محل دور می‌کند و با پهلوانان دیگر از جمله بیژن به کاخ افراسیاب می‌تازد و کاخ اورا به آتش می‌کشد.سپس با غنائم به‌سوی ایران باز می‌گردد.

بازگشت بیژن به ایران بیژن در میان استقبال گسترده ایرانیان به وطن باز می‌گردد و میلاد گرگین نیز بخشیده می‌شود.کیخسرو بیژن و منیژه را زوج اعلام می‌کند و به بیژن سفارش می‌کند هیچ‌گاه برای این وقایع منیژه را سرزنش نکند و نیز هدایای گران‌بهای بی‌شماری بدست بیژن برای منیژه می‌فرستد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 3 بهمن 1390 :: نویسنده : فائزه
نظرات ()

موقعی که فریدون بر جای ضحاک نشست و فرمانروایی ایران را بر عهده گرفت او دارای سه فرزند شد بنامهای ایرج ، سلم ، تور که سلم و تور از شهرناز همسر فریدون بودند و ایرج از همسر دیگر فریدون بنام ارنواز بود. او بعد از چند سال که گذشت به این فکر افتاد و با خود گفت :

اکنون فرندانم بزرگ شدند و احتیاج به زندگی مناسب دارند . پس بهتر است که به هر کدام قسمتی از سرزمینم را بدهم و همسری مناسب نیز برایشان انتخاب کنم.

از اینرو فریدون از شاه یمن سه دختر را خواستگاری کرد و شاه یمن هم پذیرفت و مراسم عروسی بر پا گردید و سه جوان ، سه دختر را به عقد خود در آوردند و زندگی مناسبی تشکیل دادند . روزی فریدون سه پسر خود را صدا کرد و گفت :

من می خواهم قلمروی خود را ما بین شما تقسیم کنم . پس سرزمین خود را به سه بخش مساوی تقسیم کرده ام . بخش اول روم و خاور ، بخش دوم ترک و چین و بخش سوم ، ایران و دشت سواران ، که اولین بخش را به سلم می بخشم و دومین بخش را به تور می دهم و سومین بخش را به ایرج می دهم.آنگاه هر کدام از پسران به دنبال اراضی و قلمروی خویش رفتند و ایرج نیز در نزد پدر ماند و تاج شاهی و سلطنت را از پدر گرفت . ایرج جوانی بود بسیار مهربان و از هر گونه جنگ و خونریزی بیزار بود . ولی بر عکس آن ، دو برادر دیگرش بسیار پلید و مکار و حیله گر بودند و از اینکه پدرشان چنین بخششی کرده بسیار ناراحت و اندوهگین بودند . اما به خاطر پدر دم بر نیاوردند و سکوت کردند . سالها از این ماجرا گذشت و فریدون به سن کهولت و پیری رسید . روزی سلم مکار در فکر فرو رفت و فکری مکارانه از سرش گذشت و به نزد تور رفت و گفت :

ای برادر ، به نظر تو آیا درست است که پدر سرزمین ایران را به ایرج بدهد و بین ما و او تبعیض قائل شود ؟

تور فکری کرد و گفت :

آری حق با توست . پدر تقسیم نا مساوی کرده است و ما را فریب داده و اکنون زمان تلافی رسیده است . باید انتقام این تبعیض و دوگانگی را بگیریم .

 

وقتی که سلم مکار تور را با خود هم عقیده کرد و با چرب زبانی او را فریفت و خام کرد ، هر دو تصمیم گرفتند که اولین قدم را بوسیله نامه نوشتن به پدرشان بردارند . پس موبدی زیرک و باهوش را به نزد خود فرا خواندند ، به موبد گفتند :

زود به نزد فریدون برو و درنگ نکن. وقتی به کاخ رسیدی از جانب ما به او درود و سلام فرست و بگو که تو روزهای آخر زندگانیت است . پس بیا و از خدا بترس و از نادرستی هایی که در زمان جوانیت کردی دست بردار و اشتباه گذشته ات را جبران کن . زمانی که ما جوانتر بودیم تو بخشش نادرست کردی و سرزمین ایران را به ایرج دادی ، بیا و این سرزمین را از ایرج بگیر و قلمروی دیگر را به او بده . اگر اینکار را نکنی ما بسوی ایران لشکر کشی خواهیم کرد و دماری از روزگار ایرج در خواهیم آورد و بدان که ما نه از ایرج کمتر هستیم و همچنین در خور و شایستۀ سلطنت و پادشاهی ایران نیز هستیم .

موبد وقتی سخنان را شنید زمین را از روی ادب بوسید و سوار بر اسبش شد و بسوی ایران تاخت . وقتی به ایران رسید به فریدون خبر ورود پیکی از طرف سلم و تور داده شد . فریدون اجازۀ ورود به کاخ را به موبد داد . وقتی موبد وارد شد ، عرض احترام کرد و سر تعظیم فرود آورد و به فریدون پیغام را بازگو کرد و گفت :

ای شاه ، بدان که من بی گناه هستم و تقصیری ندارم ، اگر چه پیغام فرستنده بسیار زشت و ناپسند است .



ادامه داستان


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 13 شهریور 1390 :: نویسنده : فائزه
نظرات ()

روزی روزگاری در دشت سواران مردی بود به نام مرداس ، وی بسیار گرانمایه و جوانمرد و پارسا بود. او فرمانروای سرزمین دشت سواران بود که همۀ مردم از دستش راضی و خشنود بودند. او هیچگاه از یاد خدا غافل نمی شد و همیشه از خدا می ترسید و پرهیزکاری می کرد. مرداس پسری داشت که ضحاک نام او بود ، ضحاک بسیار شرور و ناپاک و پلید بود. او بر عکس پدر ، بسیار گناهکار و کارهای ناشایست انجام می داد. او از پدر بویی نبرده بود و جز آزار و اذیت و ظلم و ستم مردم چیز دیگری در سر نداشت. ایرانیان او را بیوراسب می خواندند به دلیل آنکه در آخورش ده هزار اسب زیبا و قشنگ وجود داشت . ضحاک به داشتن این اسبها بسیار افتخار می کرد و چون پدرش ثروت زیادی داشت ، ضحاک خود را از همه بالاتر و بهتر می دانست. حتی آرزو میکرد که پدرش هر چه زودتر بمیرد تا بتواند جانشین او گردد و ثروت پدرش را تصاحب کند . خلاصه ، ضحاک شب و روز در فکر تصاحب ثروت پدر بود تا اینکه شیطان ناپاک و خبیث تصمیم گرفت از طریق ضحاک این بندۀ ناپاک و طمعکار به اهدافش برسد ، این بود که روزی شیطان با ظاهری نیکو و فریبنده به نزد ضحاک رفت و به او گفت :

ای ضحاک ، بیا تا چند روزی را با هم خوش بگذرانیم و به شکار برویم . مطمئن باش که خوش خواهد گذشت.

پس ضحاک فریب شیطان را خورد و قبول کرد که با شیطان به گردش و تفریح برود . آنگاه ضحاک به اتفاق شیطان بمدت ده روز به شکارگاه رفتند و در عرض این ده روز شیطان پلید توانست با سخنان چرب و نرم مغز ضحاک را تهی کند و به او گفت :

ای ضحاک ، من سخنی بتو می گویم که به نفع توست . ولی باید سوگند بخوری که این موضوع را با هیچکس در میان نگذاری.

ضحاک قول داد که آنچه را از زبان شیطان بشنود گوش کند و به هیچکس نگوید آنگاه شیطان گفت :

ضحاک ، چرا کسی دیگر در این مملکت فرمانروا باشد ؟ چرا پدرت که فرتوت و پیر شده فرمانروایی این سرزمین را بکند ؟ این پند و نصیحت را قبول کن . بیا و این تاج و تخت سلطنت را از پدرت بگیر، چون چون او تا وقتی که زنده است به تو که فرزندش هستی چیزی نمی رسد . براستی تو سزاوار و شایستۀ حکومت هستی .

ضحاک در جواب او گفت :

آخر این عادلانه نیست .

شیطان گفت :

اگر سخن مرا گوش ندهی ، از پیمان و سوگندی که در نزد من خوردی خوار و ذلیل می شوی و پدرت ارجمند و بلند مرتبه می شود . پس همین که گفتم . تو جانشین پدرت شو که بد نمی بینی .

ضحاک گفت : چگونه ؟

شیطان گفت : او را نابود کن

ضحاک گفت : آنگاه مردم مرا قبول نخواهند کرد. چون کسی که پدرش را کشته باشد و جانشین او گردد ، او را به شاهی نمی پذیرند.

خلاصه آنروز شیطان آنقدر به گوش ضحاک خواند تا راضی شد و تصمیم گرفت به اتفاق شیطان پدرش را نابود کند. همان شب ضحاک به باغی که مرداس در آن به عبادت مشغول میشد رفت و چاهی عمیق کند ، آنگاه روی چاه را با برگهایی پوشاند . پس صبح زود وقتی که مرداس برای نماز وارد باغ شد در داخل چاه عمیق افتاد و در دم جان داد . ضحاک خوشحال و خرسند از اتفاقی که برای پدرش افتاده بود بروی تخت سلطنت نشست و حکومت را در دست گرفت ، از ظلم و جور او مردم به تنگ آمده بودند.

شیطان دست از سر ضحاک بر نداشت و دوباره به فکر طرح نقشه ای فریبنده افتاد . روزی در حالیکه به شکل جوانی آشپز در آمده بود خود را به دربار ضحاک رسانید و گفت :

ای فرمانروا، من آشپز ماهر و زبر دستی هستم . اگر تو اجازه بدهی من در دربار تو خدمت کنم و از هنری که دارم تو را بهره مند کنم.

ضحاک پذیرفت و بسیار شادمان شد ، به وزیر خود فرمان داد که کلید آشپزخانۀ ضحاک را بدو بدهند . شیطان مدتی به پخت و پز مشغول شد و انواع غذاها را می پخت و برای ضحاک می برد . ضحاک نیز بسیار خوشش می آمد و از او قدردانی و تشکر می کرد تا اینکه یک روز شیطان یک مرغ و یک بره و روز بعدش یک گاو را پخت و آنها را آغشته به زعفران و گلاب کرد و به نزد ضحاک آورد . ضحاک مقداری از آن غذا را خورد ، پس رو به شیطان کرد و گفت :

ای آشپز ، تا کنون من کسی را ندیده ام که غذایی به این خوشمزگی درست کرده باشد . آفرین بر تو که چنین هنری داری . اکنون بگو که چه آرزویی داری تا من آرزویت بر آورده کنم ؟

شیطان گفت :

من آرزویی ندارم جز اینکه بوسه ای بر شانۀ مبارک شما بزنم

ضحاک قدری فکر کرد و گفت :

بسیار خوب ، به نزد من بیا و شانه هایم را ببوس.

شیطان همینکه بوسه بر شانۀ ضحاک زد ، بلافاصله جای بوسۀ شیطان دو مار سیاه پدیدار شدند و شیطان همینکه بوسه زد ناپدید شد . ضحاک بسیار اندوهگین شد و دستور داد که با شمشیر این دو مار را قطع کنند ، اما هر چه این دو مارها را قطع می کردند با ظاهر می شدند . ضحاک هر چه پزشک بود جمع آوری کرد و چارۀ کار را از آنان خواست اما هیچکس نتوانست دوای درد ضحاک شود ، تا اینکه روزی شیطان به شکل پزشکی در آمد و خود را به ضحاک رسانید و ادعای دانایی کرد و به او گفت :

اگر می خواهی از شر آنان در امان باشی و آسوده شوی، باید خوراکی از مغز به آنان بدهی و دوای درد تو جز مغز آدمیزاد چیز دیگر نیست . ضحاک از آن روز به بعد به وزیر خود دستور داد که هر روز دو جوان را بکشند و از مغزهایشان خوراکی درست کنند و به مارها بدهند تا آرام شوند .

 



ادامه داستان


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 9 شهریور 1390 :: نویسنده : فائزه
نظرات ()

از روزگازان گذشته ، قصه ای نقل شده که :

در زمان پادشاهی منوچهر ، پهلوانی بود بنام سام نریمان ، وی دلاوری بی همتا بود . تنها از چیزی که رنج می برد، نداشتن فرزند بود . شب و روز به درگاه خداوند راز و نیاز می کرد و از خدا می خواست که به او فرزندی بدهد . ماهها گذشت تا اینکه سر انجام همسرش باردار شد و بعد از نه ماه انتظار ، همسر سام پسری بدنیا آورد که نامش را زال گذاشتند . این پسر بسیار زیبا و خوش صورت بود اما تنها عیبی که داشت این بود که تمام موی تنش سفید بود . وقتی مادر زال چنین چیزی دید تا یک هفته به سام چیزی نگفت . چون جرات گفتن این موضوع را نداشت و بسیار می ترسید. خلاصه ، بعد از یک هفته سکوت ، دایۀ زال تصمیم گرفت که موضوع را به سام بگوید . پس به نزد سام رفت و به او گفت : ای پهلوان ، همسر تو پسری بدنیا آورده که بسیار زیبا و تندرست و سالم است و هیچ عیب و نقصی در اندام او نمی بینی . تنها چیزی که هست اینکه تمام موی او از موی سر گرفته تا ابرو و مژه همه مانند برف سفید است . اما تو ناراحت نباش و ناسپاسی نکن و غمگین نشو. سام چون چنین سخنانی را از دایۀ فرزندش شنید ترس تمام وجودش را احاطه کرد . پس از جایش برخاست و سراسیمه به نزد کودکش شتافت. وقتی به نزد فرزندش رسید و او را با موی سفید دید ، سر به آسمان بلند کرد و فریاد کشید : ای برتر از کژی و کاستی ، آیا من گناهی بزرگ مرتکب شدم؟ یا گول شیطان را خورده ام و به شیطان گرویده ام ، که مرا چنین مجازات کردی ؟ اگر از من بپرسند که ، چرا اینگونه بدنیا آمده ، چه بگویم ؟ آیا این بچۀ من است یا بچۀ دیو است ؟ پلنگ دو رنگ است یا پری است ؟ همه بزرگان بر من می خندند . من اکنون ننگ دارم از اینکه او را فرزند خود بدانم . سام بعد از گفتن چنین سخنان ، مدتی به فکر فرو رفت تا اینکه فکر چاره ای کند. بعد از مدتی به این نتیجه رسید . پس گفت که فرزندش را بردارند و دور از چشم مردم به جایی ببرند . پس نزدیکان سام فرزند را ، بناچار برداشته و راهی کوه البرز شدند. در کوه البرز ، سیمرغی لانه داشت . وقتی که نزدیکان سام ، زال را در کوه البرز گذاشتند و رفتند ، زال که کودک شیرخواره ای بیش نبود احساس گرسنگی کرد و با مکیدن انگشت خود توانست گرسنگی خویش را تسکین ببخشد، اما مداوم شیون و زاری می کرد ، چون هوا سرد بود و کودک نیز گرسنه بود. در طرفی دیگر سیمرغ برای پیدا کردن خوراکی برای فرزندانش شروع به پرواز کرد و چرخی زد تا اینکه چشم تیزش به زال افتاده به نزد زال آمد و او را به چنگ گرفت و به نزد بچه هایش برد. اما خداوند چنان مهر زال را در دل سیمرغ نهاد که از خوردن کودک ابا کرد و آنرا همبازی بچه هایش قرار داد و سیمرغ دید که جوجه هایش از وجود کودک چنان شاد و خوشحال هستند که با دیدن کودک شروع به بازی کردند . سیمرغ بسیار متعجب شد از اینکه جوجه هایش چطور علاقمند به زال شدند. ماهها و سالها گذشت و سیمرغ مانند مادری از زال پرستاری و مراقبت می کرد و از آنچه که سیمرغ برای جوجه هایش از شکار می آورد زال نیز می خورد . خلاصه ، زال کم کم نزد سیمرغ پرورش یافت و بزرگ شد ، تا جایی که به مانند پهلوانی دلیر و نیرومند شد. اما همیشه غم فراق پدر و مادرش را در دل نگه می داشت . و چون از سیمرغ شنیده بود که چطور او را تنها در کوه رها کرده بودند ، بسیار غمگین و افسرده می شد.



ادامه داستان


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 29 مرداد 1390 :: نویسنده : فائزه
نظرات ()

خلاصه داستان سیاوش و سودابه در شاهنامه سیاوش از ازدواج زنی از سلاله گرسیوز با کیکاووس زاده شد. کیکاووس، سیاوش را به رستم سپرد؛ رستم، در زابلستان، سیاوش را آیین سپاه راندن و کشورداری آموخت. چون سیاوش از زابلستان به کاخ پدر بازآمد، کاووس وی را نواخت و به شادی آمدن فرزند جشنی برپا کرد. سودابه دختر شاه هاماوران و همسر کیکاووس، شیفته سیاوش شد چنان که در نهان، پیکی به سوی سیاوش فرستاد و او را به شبستان شاهی فراخواند؛ سیاوش نپذیرفت. روز دیگر، سودابه نزد شهریار رفت و از وی دستوری خواست که سیاوش را به شبستان بفرستند تا وی از میان دختران همسری برای خود برگزیند. سیاوش، به ناچار به شبستان رفت. در بار سوم، سودابه، سیاوش را به نزد خویش فراخواند اما سیاوش برآشفت و به تلخی از آنجا برخاست. سودابه، کاووس را باخبر کرد و سیاوش را متهم ساخت. کاووس، در این اندیشه بود که سیاوش را به کیفر گناه بکشد اما در آزمایش، شاه نخست جامه و دست سودابه را بویید و در آن بوی شراب یافت و در دست و بر سیاوش، بوی گلاب به مشامش رسید؛ و دانست که سودابه به ناراستی سخن گفته است و پسرش بی‏گناه است. خواست که سودابه را بکشد، از شاه هاماوران اندیشه کرد که به کین‌خواهی برخیزد؛ پس به سخن موبدان، آتشی برپا کرد که گناهکار را از بی‏گناه جدا سازد؛ سیاوش در این آتش رفت. سیاوش، این آزمایش را پذیرفت؛ و روز دیگر در آتشی که کاووس آماده کرده بود، با اسب شبرنگ خویش که بهزاد نام داشت، وارد شد و تندرست از آن بیرون آمد. چون شاه خواست سودابه را بکشد، سیاوش وساطت کرد و او را از این کار مانع شد.



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 19 مرداد 1390 :: نویسنده : فائزه
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic