تبلیغات
http://cdn.tabnak.ir/files/fa/news/1387/2/29/9280_946.jpg داستان های شاهنامه - داستان رستم و اسفندیار
 
درباره تارنما


درود
از اینكه به وبلاگم سر زدین،سپاس گزارم.داستان های شاهنامه رو بخونید و پند بگیرید.نظر یادتون نره.

مدیر تارنما : فائزه
نویسنده
نظرسنجی
به نظر شما این تارنما در چه سطحی می باشد؟






جستجو

آمار تارنما
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل داستان ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگنویسان
Online User این صفحه را به اشتراک بگذارید

منبع کد اهنگ بانك اهداكنندگان سلولهای بنیادی ایران
داستان های شاهنامه
بخوانید داستان های زیبای شاهنامه را...




شکایت اسفندیار از پدر

از زبان بلبل شنیدم که در روزگاران قدیم :

شبی اسفندیار به نزد مادرش کتایون رفت و شکوه و شکایت از پدر کرد و به مادر گفت :

پدر با من پیمان شکنی می کند . او به من وعده داده بود که اگر انتقام لهراسب ، پدر بزرگم را از ارجاسب پادشاه تورانی بگیرم و خواهرانم را از زندان تورانیان آزاد کنم و دشمنان را از کشور بیرون کنم، پادشاهی و سلطنت را به من خواهد داد اما با اینکه من تمام این کارها را انجام دادم ، او از پیمانش یاد نمی کند و توجهی به من ندارد . من فردا صبح به نزدش می روم و پیمان و قول و قراری که به من داده بود را به یادش می آورم. اگر قبول کرد که هیچ ، اما اگر نپذیرفت بدون اجازۀ او تاج سلطنت بر سرم خواهم گذاشت.

کتایون که می دانست کوشش اسفندیار بی فایده است و اگر به نزد پدرش برود ، چنین چیزی را قبول نخواهد کرد و بجز کینه چیز دیگری از او در دلش کاشته نمی شود . به اسفندیار گفت :

پسر عزیزم ، همه خزانه و گنجها و زر و سیم و سلطنت و پادشاهی از آن تو خواهد شد . پس بهتر است که پدرت را آزرده نکنی و نافرمانی نکنی و پشت پدرت را خالی نکنی.

اسفندیار از سخن مادر رنجیده خاطر شد و سخنان درشتی بر لب راند و از نزد مادرش به بیرون رفت و دو روز و دو شب به باده گساری پرداخت .

از سویی دیگر گشتاسب پدر اسفندیار وقتی که فهمید فرزندش چنین قصدی دارد بسیار اندوهگین شد ، آنگاه وزیرش جاماسب که پیشگو و فال گیر بود را فرا خواند و از او خواست که سرنوشت اسفندیار را پیشگویی کند .

گشتاسب از وزیرش جاماسب پرسید :

ای وزیر ، بگو ببینم که اسفندیار عمری جاویدان خواهد داشت ؟ آیا به شاهی و سلطنت خواهد رسید ؟

جاماسب دستور داد که زیجها را آوردند و در آن نگریست و ابرو در هم کشید و خود را بدبخت و بد شانس خواند که مرگ اسفندیار را خواهد دید و به گشتاسب گفت :

ای شاه ، اسفندیار عمر درازی ندارد و مرگش توسط رستم پهلوان است .

گشتاسب گفت :

پس اگر من تاج شاهی را به او بدهم سرنوشت اش عوض می شود و از دست مرگ رهایی پیدا می کند ؟

جاماسب پاسخ داد :

هیچ کس نمی تواند در برابر سرنوشت و قضا و قدر مقاومت و ایستادگی کند و خود را رهایی بخشد.

گشتاسب وقتی چنین شنید ، دنیا در برابر دیدگانش تیره و تار گردید و غم و اندوه تمام وجودش را احاطه کرد .

رفتن اسفندیار به نزد پدر

 

چون پاسی از شب گذشت و شب تیره به پایان رسید و سپیده دم از پشت کوهها سر زد ، گشتاسب بر تخت سلطنت نشست ، اسفندیار به نزد او رفت و بمانند غلامی در نزد پدر ایستاد . بزرگان نیز به درگاه شاه آمدند . اسفندیار لب به سخن گشود و گفت :

ای شاه ، تو همیشه جاوید و پایدار هستی و زوال ناپذیر هستی . بمانند تو در روی زمین که بسیار با شکوه و عظمت باشد نیست و نخواهد بود . تو بودی که عدالت و محبت را آشکار کردی . تو شاه هستی و من بنده و غلام تو ، و همیشه گوش به فرمان تو بودم . اما یادت هست که در گذشته هنگامیکه ارجاسب پادشاه تورانی بسوی ایران حمله کرد و می خواست دین ما را از بین ببرد و نابود کند من به جنگ و مقابله با او پرداختم و او را شکست دادم . تو بجای تشکر و قدردانی گوش به حرفهای گرزم دادی و مرا به بند و زنجیر کشیدی و در گنبدان دژ زندانی کردی و آنگاه تو پایتخت بلخ را رها کردی و به زابلستان رفتی و به بزم و خوشی نشستی و در اثر غفلت تو ارجاسب دوباره به ایران تاخت و لهراسب پدر بزرگم را کشت . چون تو چاره نداشتی دوباره سراغ من آمدی و وعده سلطنت و حکومت به من دادی و تقاضای کمک کردی . یادت نیست که چند تن از بزرگان را نابود کردم و خواهرانم ، همای و به آفرید را آزاد کردم . یادت نیست که برادرم فرشید ورد کشته شد و بخاطر او من به جنگ تورانیان رفتم . از هفت خان گذشتم ، ارجاسب را کشتم و زن و فرزندانش را به اسارت گرفتم . تو به من وعده داده بودی که اگر من پیروز برگشتم تاج شاهی و سلطنت به من می دهی . اکنون دلیل و بهانه ات چیست ؟ رسم است که پادشاهان وفای به عهد می کنند . پس اکنون تاج شاهی را به من بده ، همانطور که پدرت به تو داده است .

گشتاسب در برابر اسفندیار جواب داد :

آنچه را که گفتی درست است . تو بیشتر از اینکه گفتی برای من کار و خدمت کردی . اما من در دنیا دشمنی نمی بینم جز رستم دستان ، او در گذشته از پادشاهان قدیم اطاعت و فرمانبرداری می کرد . اما اکنون از ما فرمان نمی برد و اسمی از ما به میان نمی آورد . پس تو باید به زابلستان بروی ، رستم و برادش زواره و پسرش فرامرز را به زنجیر بکشی و پیاده به اینجا بیاوری . بخدا سوگند که اگر اینکار را انجام بدهی تاج و تخت شاهی را به تو می دهم .

اسفندیار پاسخ داد :

ای پر هنر ، ای نامور تو مثل اینکه فراموش کردی رسوم قدیم را ، تو باید با شاه چین جنگ کنی نه با پیر مردی چون رستم که آزارش به کسی نرسیده و همیشه نیکوکار بوده است . از منوچهر گرفته تا کیقباد ، همه شاهان به او مهر ورزیده اند . نیکوکار تر از او کسی نیست . او از کیخسرو فرمان می برد . اگر اطاعت کردن از شاهان درست و پسندیده نباشد پس از تو که شاه هستی نباید اطاعت و فرمانبرداری کرد .

گشتاسب گفت :

ای شیر دل پر هنر ، مگر نمی دانی هر کس از راه یزدان منحرف شد چه بلایی بر سرش آمد ؟ مانند کاووس که به فکر رفتن به آسمان افتاد چه اتفاقی بر سرش در سرزمین ساری آمد ؟ و به چه خواری و مذلت افتاد ؟ از هاماوران زنی دیو زاد گرفت و سیاوش پسر کاووس در نتیجه اعمال زشت و بد آن زن کشته شد . خلاصه تو اگر تخت و تاج شاهی می خواهی همین که گفتم ، باید به سیستان بروی و دست رستم را ببندی و زواره وفرامرز را به همراه رستم با پای پیاده بیاوری .

اسفندیار از ناراحتی ابرویش درهم کشید و گفت :

می دانم که رستم پهلوان به کار تو نمی آید و این بهانه ای بیش نیست و اگر تو می خواهی تخت شاهی و سلطنت را از من دریغ کنی تخت و تاج ارزانی خودت ، من گوشه ای از این جهان برایم کافی است ولی با اینهمه گوش به فرمان تو هستم و هر چه بگویی همان را انجام می دهم .

گشتاسب گفت :

تندی نکن و ناراحت نشو . بالاخره به رفعت و سرافرازی می رسی . تو اکنون لشکری فراهم کن و سلاح و سپاه همه در اختیار توست .

اسفندیار گفت :

سپاه و لشکر بکار من نمی آید و نفعی برای من ندارد . اگر زمان مرگم فرا رسیده باشد سپاه و سیاهی لشکر سودی ندارد .

اسفندیار در حالی که بسیار عصبانی و خشمگین بود با دلی پر از رنج و غم از نزد پدر به کاخ خود رفت .

 

نصیحت کردن اسفندیار توسط مادرش

 

کتایون چون از قصد اسفندیار آگاه شد به نزد او آمد و در حالیکه چشمی پر از اشک داشت با دلی غمگین و افسرده به اسفندیار گفت :

پسر عزیزم ، پند مادرت را بشنو و شتاب و عجله نکن ، کار ناشایسته انجام نده ، رستم بسیار قوی و پیلتن است . او کسی بود که دیو سپید را نابود کرد . شاه هاماوران را کشت . کسی در برابر رستم نمی تواند درشتی کند . رستم کسی بود که پسرش سهراب را کشت . اکنون از تو خواهش و تمنا دارم که به سیستان نروی ، پدرت پیر و فرتوت شده و تو قوی و جوان ، همۀ سپاهیان چشم امید به تو بسته اند . مرا تیره بخت و بد بخت در جهان نکن . من خوبی ترا می خواهم .

اسفندیار در جواب مادرش گفت :

ای مهربان مادر ، همان چیزهایی که تو گفتی دربارۀ رستم درست است و نیکوکارتر از او کسی در دنیا نیست . اما من چاره ای ندارم در برابر فرمان شاه باید چنین کار را انجام بدهم . اگر مرگ من در سیستان فرا رسیده باشد آسمان مرا بسوی خودش خواهد کشید . بدان اگر رستم حرف مرا گوش کند هرگز سخن سردی و آزار و اذیتی به او نخواهم رساند .

کتایون دید که پندهایش در اسفندیار اثری ندارد گریه کرد و موهایش را کند و تاج و تخت سلطنت را نفرین کرد و دوباره پسر را پند داد و گفت :

اگر می خواهی بروی فرزندانت را با خود نبر .

اسفندیار نپذیرفت و گفت :

من لشکری با خود نمی برم بجز فرزندانم و چند تن از خویشان ، کسی را همراه خودم نمی برم .

لشکر کشی اسفندیار به زابل

 

اسفندیار صبح روز بعد با چند سوار و خویشان و همراهانش بسوی زابل حرکت کرد . رفت و رفت تا اینکه به دو راهی رسید که یکی از راهها منتهی میشد به گنبدان دژ و راه دیگر به زابل می رفت . در این هنگام شتری که در جلو حرکت می کرد بروی زمین خوابید و بلند نشد . ساربانش هر کاری کرد که بتواند شتر را بلند کند نتوانست و هر چه با چوب شتر را زد بلند نشد . پس اسفندیار آنرا به فال بد گرفت و دستور داد تا سر شتر را ببرند تا شومی و بدی شتر به خودش باز گردد . آنگاه شتر را کشتند و حرکت کردند و رفتند تا اینکه رسیدند به کنارۀ رود هیرمند ، اسفندیار دستور داد که خیمه و سراپرده بزنند و مجلسی آراسته شد و به بزم و شادی نشستند . آنگاه رو کرد به یارانش و گفت :

گشتاسب شاه به من دستور داده که رستم را دست بسته به نزدش ببرم و از خوار و ذلیل کردنش دریغ نکنم . اما چون رستم در حق بزرگان و شاهان بسیاری خوبی کرده است از سوی من باید یک پیکی برود و پیغام مرا بدو برساند . اگر سخنان مرا پذیرفت و دست بسته به نزد من آمد ، جز احترام و نیکی از من چیز دیگری نخواهد یافت ، اما اگر غیر از این باشد رفتار من نیز فرق خواهد داشت .

پشوتن ، برادر اسفندیار سخنان اسفندیار را تایید کرد و او نیز سفارش کرد به اینکه مغرور و خود بین نباشید و بدی و آزار و اذیت دیگران را خواستار نباشید . آنگاه اسفندیار دستور داد که پسرش بهمن به نزد او بیاید . بهمن به نزد پدر آمد و اسفندیار به او گفت :

پسرم ، اکنون سوار بر اسب سیاه شو و لباس ابریشمی چینی بر تنت کن و تاج شاهی بر سرت بگذار و تاجی بگذار که نقش و نگار آن از جواهر سلطنتی باشد و به اتفاق پنج اسب یدک و ده موبد زرتشتی نیکنام به نزد رستم پیلتن برو و از طرف ما درود فراوان بگو و بسیار چاپلوسی و چرب زبانی و تملق کن .

بگو این همه بزرگی و حشمت و جاه و مقام را از نیاکان و اجداد ما بدست آوردی ، اکنون از ما رو گردانده شدی و ما را فراموش کردی . از زمانی که پدر بزرگ من بر تخت سلطنت نشست تو به دربار نیامدی و همچنین وقتی پسرش گشتاسب به شاهی رسید هیچ نامی از وی نبردی . گشتاسب پادشاه بزرگی است ، از شاهانی چون هوشنگ و جمشید و فریدون دلاور که از نژاد ضحاک پادشاهی را گرفت ، کسی به مانند گشتاسب نامدار در رزم و بزم و شکار وجود ندارد . گشتاسب شاه سرآمد این شاهان است و دین زرتشت در زمان او ظهور پیدا کرد . او در ترویج این دین و آیین بسیار کوشید و دین را پذیرفت . وقتی که ارجاسب تورانی قصد جنگ کرده بود ، پدر من به مقابله اش رفت و میدان جنگ را به گورستانی تبدیل کرد . اکنون از مغرب گرفته تا مشرق ، از آن پدر من است . از سرزمین های فراوان برایش باج و خراج می فرستند چون قدرت مقابله با او را ندارند . اکنون گشتاسب بر تو خشم گرفته م به من فرمان داده که ترا دست بسته ببرم به نزدش و سوگند می خورم که جز احترام و بزرگواری و بدون هیچ گزندی ترا به نزدش ببرم . بیا و از خشم او بترس و من اگر ترا دست بسته به نزدش ببرم قول شرف می دهم که این تیرگی ها را از میان بردارم و صلح و صفا برقرا کنم و من این سخنانی که می گویم قصد قریب و گول زدن ترا ندارم و هیچ گونه سوء استفاده ای نمی کنم .

 

ملاقات بهمن و رستم

 

وقتی که بهمن سخنان پدر را شنید جامۀ رزم بر تن کرد و کلاه شاهی را بر سر گذاشت و بسوی زابل براه افتاد . رفت تا به کنارۀ رود هیرمند رسید.

از طرفی دیگر دیدبان خبر ورود سواری را به زال ، پدر رستم داد . زال سوار بر اسبش شد و گرزی بدست گرفت و تا به کنارۀ رود رسید با بهمن رو در رو شد ، ولی بهمن را نشناخت و بهمن نیز او را نشناخت . چون به نزدیک هم شدند.

بهمن به زال گفت :

ای مرد دهقان ، بگو ببینم رستم کجاست ؟

زال گفت :

رستم به اتفاق برادش زواره و پسرش فرامرز به شکارگاه رفته است ، اکنون از اسب پایین بیا و استراحتی بکن .

بهمن دعوت او را نپذیرفت و به زال گفت :

ای مرد ، نام من بهمن است . من پسر اسفندیار روئین تن هستم.

زال وقتی که فهمید او پسر اسفندیار است از اسبش پایین آمد و کرنش و تعظیم کرد و هر چه خواهش کرد که تامل کند ، بهمن نپذیرفت .

آنگاه زال راهنمائی را همراه وی کرد و او را به نخجیرگاه رستم فرستاد . راهنما به همراه بهمن رفت و او را راهنمایی کرد و بازگشت.

بهمن در نزدیکی شکارگاه از کوهی که بر سر راهش بود بالا رفت . رستم را دید که گوری را شکار کرده و بر درختی آویخته و در دست گرفته است . بهمن بسیار متحیر گردید و با خود گفت :

واقعاً رستم چه پهلوان بی نظیری است ! اسفندیار می خواهد با چنین دلاوری مبارزه کند ! اکنون باید فکر چاره ای بکنم . بهتر است بوسیلۀ این سنگ بزرگ جانش را بگیرم و او را غافلگیر سازم و رودابه را در ماتمش بنشانم.

بهمن با خود این سخنان را زمزمه کرد و آنگاه سنگ بسیار بزرگی را از بالای کوه غلطانید. زواره برادر رستم که از دور سنگ را دید فریاد کشید و خبر آمدن سنگ را به رستم ندا داد . رستم پیلتن از جای خودش حرکتی نکرد ، تنها با شانۀ پاشنۀ پایش سنگ را دور کرد . بهمن که چنین کاری را دید بسیار ناراحت شد و گفت :

اگر اسفندیار با چنین نامداری جنگ کند حتماً رسوا می شود .

بهمن قدری درنگ کرد و از کوه سرازیر شد و بسوی رستم رفت . رستم که از دور بهمن را دید از زواره پرسید :

این چه کسی است که به نزد ما می آید ؟ به گمانم او از نژاد گشتاسب است .

ای جوان کیستی ؟

من پسر اسفندیار هستم و نامم بهمن است .

پس رستم و زواره او را در آغوش گرفتند و آنگاه بهمن به رستم گفت که پیامی از طرف اسفندیار برای او دارد . رستم به او گفت که وقت باقی است ، اکنون به استراحت بپردازند . آنگاه دستور داد سفره ای آوردند و گور بریان شده را در داخل سفره گذاشتند . بهمن مقداری از گور را خورد و کنار رفت . رستم از خوراک بهمن متعجب شد و خنده ای کرد و گفت :

چرا اندک غذا خوری ؟ با این غذای اندک ، چگونه به هفتخان رفتی ؟

بهمن پاسخ داد :

شاهزاده نباید خوار باشد و باید بسیار جنگجو و دلیر باشد و خوراکش باید کم باشد.

آنگاه رستم جام را پر از شراب کرد و به نزد بهمن گذاشت ، اما بهمن از خوردن آن ابا کرد . رستم متوجۀ شک و گمان بهمن گردید . پس مقداری از شراب را نوشید و بعد به دست بهمن داد . بهمن آنرا نوشید و سوار بر اسبش شد و به اتفاق رستم براه افتادند . در راه بهمن پیغام پدرش را بازگو کرد . رستم از شنیدن سخنان بهمن بسیار در فکر رفت و به بهمن گفت :

از طرف من به اسفندیار بگو ، هر کس که عاقل باشد به عاقبت کارها نیز توجه دارد. تو که پهلوانی دلیر هستی چرا باید طبع بد و ناسازگاری داشته باشی ؟ سخنی که گفتن آن مصلحت نیست مانند درختی است که میوه و بویی ندارد و بی نتیجه است . اگر جان تو در طلب حرس و طمع است بدان این راهی طولانی و نامنتهی است که پایانی ندارد. وقتی که فردی بزرگ و فهمیده می خواهد سخنی بگوید بهتر است که سخنش پسندیده باشد. بهتر است که سخن بد بر زبان نیاوریم. آنگاه از گفتار تو شاد می شدم که اینچنین می گفتی :

ای رستم ، مانند تو از مادر زاییده نشده . تو در مردانگی و خردمندی از پدران خود افزونتر هستی . نام تو در هندوستان و روم و چین مشهور است .

اگر چنین سخنانی به من می گفتی من از تو سپاسگذاری می کردم و شب و روز ترا دعا می کردم . اکنون آرزوی من این است که چهرۀ ترا شاد ببینم و بزرگی و همت و مردانگی ات را ببینم . من به نزد تو می آیم و فرمان شاهان گذشته را به تو نشان می دهم . آیا جایز و سزاوار است که به پاس آن خدمتها پای در بند و زنجیر گذارم ؟ پس سخنان درشت و رکیک بر زبان نیاور که تا کنون کسی مرا در بند و زنجیر ندیده است . تو کاری انجام بده که سزاوار پادشاهان است . دعوت مرا بپذیر و به خرمی و شادی در خانۀ من بیا که من فرمانبردار تو هستم . همچنان که فرمانبردار کیقباد بودم . تو با سپاهیانت نزد ما بیا در کنارۀ رود هیرمند که پرندگان شکاری فراوان وجود دارد و خوش بگذران . مطمئن باش که دل زده نمی شوی . وقتی آمدی من گنجهای فراوانی که طی سالیان دراز جمع آوری کردم به نزد تو می آورم آنها را بگیر ! و هر چه خواهی کن و به هنگام رفتن با تو به نزد شاه می آیم و پوزش و عذرخواهی می کنم و بوسه می زنم بر سر و پای شاه ، و از او می پرسم که :

من چه گناهی کرده ام که باید به بند و زنجیر کشیده شوم ؟

بازگشت بهمن و عکس العمل اسفندیار

 

بهمن چون سخنان رستم را شنید بسوی پدر براه افتاد.

از سویی دیگر رستم ، زواره و پسرش فرامرز را به نزد خویش فرا خواند و گفت :

اکنون شما به زابل بروید و به زال و رودابه بگویید که در کاخها تخت زرین بگذارند و همه جا را زینت ببخشند و آزین بندی کنند که اسفندیار پسر گشتاسب به سرزمین ما آمده است . من به نزد او می روم که دعوتش کنم . امیدوارم دعوت مرا بپذیرد . من به او نیکویی می کنم و از یاقوت تا زر گرفته بر سرش می گذارم . اما اگر نپذیرفت روزگار خوشی با او نخواهیم داشت.

زواره و فرامرز براه افتادند . از طرفی دیگر بهمن خود را به اسفندیار رسانید و گفت :

پدر ، من تاکنون زور و بازویی چون بازوی رستم ندیده ام ، او بسیار دلاور و نیرومند است . دلی چون شیر دارد و اکنون رستم بدون سپاه و جوشن و گرز و کمند به کنارۀ رود هیرمند می آید تا ترا دعوت کرده و به نزد خویش ببرد .

اسفندیار از تمجید و تعریف بهمن دربارۀ رستم بسیار ناراحت و عصبانی شد و به او پرخاش کرد و او را نکوهش کرد . آنگاه اسفندیار سوار بر اسبش شد و به اتفاق صد سوار راهی رود هیرمند گردید. در همین هنگام دو پهلوان با یکدیگر ملاقات کردند و رو در رو شدند . رستم تا اسفندیار را دید به رسم احترام از اسبش پایین آمد و او را سلام و درود فراوان گفت و به اسفتدیار گفت :

از خدا می خواستم که سالم و تندرست به اینجا برسی تا با هم ملاقات کنیم و سخن بگوئیم . بخدا سوگند که من جز سخن راست چیز دیگری نمی گویم و من اگر سیاوش را می دیدم آنقدر خوشحال نمی شدم که اکنون ترا دیدار کردم و خوشحال شدم . خوشا به حال چنین شاهی که چنین پسری دارد . خوشا به حال مردمی که تخت و تاج ترا می پرستند . من غمگین می شوم اگر ببینم کسی قصد جنگ کردن با ترا دارد و همیشه بخت و اقبال تو پیروز و محکم باد .

اسفندیار چون این سخنان را شنید از اسب پایین آمد و رستم پهلوان را در آغوش گرفت . آفرین بر او گفت و به او گفت :

سپاس فراوان خدای بی همتا را ، ای جهان پهلوان تو سزاوار و شایستۀ ستایش هستی . پهلوانان در برابر تو خوار و ذلیل هستند ، خوشا به حال کسی که مانند تو پسری دارد . چنان پدری در برابر خویش درختی می بیند که دارای بار و ثمره است . خوشا به حال زال که وقتی از دنیا می رود یادگار چون تو در دنیا باقی می گذارد . تو در پهلوانی به مانند زریر عمویت هستی .

رستم پاسخ داد :

ای پهلوان ، دوست دارم که به خانۀ من بیایی و جان مرا روشن گردانی

اسفندیار گفت :

ای پهلوان جهان ، کسی به مانند تو وجود ندارد و شایسته نیست که از رای و اندیشۀ تو نافرمانی کنم . ولیکن نمی توانم فرمان شاه را نیز نادیده بگیرم . او فرمان نداده که در زابل متوقف شویم . تو بیا و بند بر پایت ببند تا من در برابر شاه سبکبار شوم . من که ترا به نزدش می برم گناهی ندارم بلکه همه تقصیر و گناه از پدرم است و از اینکه ترا در بند و زنجیر بکشم بسیار ناراحت و نگران هستم . اما قول می دهم که وقتی به دربار رسیدیم نمی گذارم تا صبح در بند و زنجیر بمانی . آنگاه که من تاج سلطنت را بر سر گذاشتم و شاه شدم صاحب اختیار کشور تو می شوی و نه در پیشگاه خدا گناه محسوب می شود و نه از روی شاه شرمنده می شوم و در هنگام بهار تو به زابلستان باز می گردی و با ثروت زیادی که به تو می بخشم در آنجا به استراحت مشغول می شوی .

رستم گفت :

این برای من ننگ و شرمندگی است که تو نمی خواهی مهمان من باشی . تو هر چه بگویی من فرمان می برم جز در بند کشیدنم که برای من باعث حقارت و شرمندگی است .

اسفندیار گفت :

پشوتن برادرم می داند که شاه چه فرمان داده است . اگر می خواهی امروز را به خاطر دل تو به بزم و شادی بنشینیم.

رستم پذیرفت و به اسفندیار گفت که برود و جامه اش را عوض کند . سوار بر رخش شد و به خانه اش رفت و با زال ملاقات و گفتگو کرد .

بی احترامی اسفندیار نسبت به رستم

 

پس از آنکه رستم به سوی خانه اش رفت اسفندیار به فکر فرو رفت ، در همین هنگام پشوتن برادر اسفندیار به نزد او آمد و اسفندیار گفت :

کاری دشوار را آسان گرفتیم . من کاری به خانۀ رستم ندارم و به منزلش نیز نخواهم رفت . در ضمن اگر خودش به اینجا نیاید دعوتش نخواهم کرد .

پشوتن که عاقبت کار را می دانست شروع کرد به پند و موعظۀ اسفندیار و به او گفت :

ای برادر ، تو آگاه و دانا هستی و نادان و کوته فکر نیستی . بیا از بند کردن رستم دست بردار و سخن مرا گوش کن . او پهلوانی دلیر است .

چگونه می خواهی پای او را در بند کنی ؟ بیا تو که عاقلتر هستی دست از این کار بردار .

رستم دوستی و صلح و صفا می خواهد ولی تو رزم و جنگ و کارزار را .

اسفندیار گفت :

پیشوتن ، من چاره ای ندارم . من اگرفرمان شاه را نادیده بگیرم همه مرا نکوهش خواهند کرد و در جهان دیگر نیز توبیخ خواهم شد. من هیچگاه این دو جهان را به رستم نمی فروشم .

اسفندیار آنگاه بعد از این گفتگو دستور داد که خوان آوردند و به خوردن و نوشیدن پرداخت و دوباره از دلاوریهای خود سخن راند .

از طرفی دیگر رستم پهلوان در سرای خود انتظار ورود اسفندیار را می کشید . چون خبری از ورود اسفندیار نشد گفت :

اگر آئین و روش اسفندیار اینست که ما را خوار کند پس امیدی به او نباید داشت . او نمی تواند نیکوکار باشد .

پس سفره آوردند و رستم شروع کرد به خوردن ، بعد از آنکه سیر شد سوار بر رخش شد و به سوی اسفندیار براه افتاد . رفت تا به کنارۀ رود هیرمند رسید.

سپاهیان اسفندیار هر کس که رستم را می دید دل به رستم می بست . و همه گشتاسب را نکوهش می کردند که با چنین دلاوری قصد مبارزه کرده است .

وقتی که رستم به نزد اسفندیار آمد ، اسفندیار از او استقبال کرد . رستم شکوه و شکایت کرد و گفت :

ای پهلوان جوان ، ای نو آئین و نوبنیاد ، آیا رسم مهمان نوازی این چنین است ؟ من آنقدر بی ارزش بودم که تو مرا به ضیافت ات نخواندی ؟ تو خودت را خیلی بزرگ و با حشمت می شمری و مرا خوار و سبک . بدان که من در جهان تنها ، رستم هستم . من روشنگر خاندان نریمان هستم که دیو سپید را نابود کردم. من آنم که جادوگران و ساحران بسیاری را ناامید کردم . من بزرگانی چون کاموس جنگنده و خاقان چین را که دلاورانی بودند دربند کشیدم . اکنون بیا و به خواهش و دعوتم اهمیت بده و شک و تردید به دلت راه مده . به منزل و سرای من بیا ، اگر با من با دوستی رفتار کنی من بدون بند همراه تو به پایتخت می آیم و این را دلیل بر ضعف و ناتوانی من نکن ، زیرا من نمی خواهم پهلوانی نامی ، چون تو بدست من نابود گردد.

اسفندیار با شنیدن سخنان رستم خنده ای کرد و گفت :

ای پسر سام ، ناراحت شدی از اینکه دعوتت نکردم . بدان که علت دعوت نکردنم این بود که با خود گفتم هوا گرم است و راه طولانی و تو بخواهی این مسافت طولانی را طی کنی خسته و آزرده می شوی. این بود که گفتم فردا صبح برای پوزش و عذرخواهی به نزد تو می آیم و تو و زال را می بینم و شاد می شوم . اکنون بیا و چیزی بخور و تندی مکن.

آنگاه اسفندیار با دست چپ به جایی در قسمت چپش اشاره کرد که برای رستم باز شود . ( در آیین قدما و شاهان رسم این بود که فرد فروتر و پایین تر در قسمت چپ می نشست و فرد محترم تر و ارجمند تر در قسمت راست ) رستم وقتی که چنین چیزی دید از نشستن ابا کرد و گفت : اینجا جای من نیست . من خود انتخاب می کنم که کجا بنشینم .

آنگاه به بهمن دستور داد که جایی در قسمت راست برای نشستن او فراهم کند و اسفندیار که چنین چیزی دید ، دستور داد صندلی زرینی در مقابل تختش برای رستم گذاشتند . اسفندیار به نکوهش و تحقیر کردن رستم پرداخت و گفت :

شنیده ام که تو از نژاد زال هستی . پدر تو در اصل دیو زاده بوده و در جهان از حیث اصل و نسب فزونی و برتری ندارد . وقتی که پدرت زال بدنیا آمد تمام مویش سفید بود ، وقتی که پدرش سام چنین چیزی دید او را در کوه رها کرد و سیمرغ هم او را به نزد خویش برد و از پس ماندۀ تغذیه جوجه هایش او را پرورش داد و بزرگ کرد تا اینکه سام بدنبال او آمد . سیمرغ پری از پرهایش را بدو داد که هر وقت احتیاج به او داشت پر را آتش بزند که سیمرغ به کمکش خواهد آمد و سام زال را به نزد خویش برد .

رستم که از تحقیر پدرش توسط اسفندیار بسیار ناراحت شده بود به اسفندیار رو کرد و گفت :

آرام باش ، چرا سخنان درشت و نامربوط بر لب می آوری ؟ سخنی بگو که شایستۀ شاهان و بزرگان باشد . خدای جهان می داند که من از نژاد دستان بزرگ و نیکنام و با دانش هستم . و سام همان پهلوانی که در دنیا نظیرش نبوده است . او دیو را از پای در آورد و اژدها را کشت و نژاد مادرم به مهراب می رسد . نژادی از این بالاتر نیست . از این گذشته من فرمان حکومت از طرف شاهان گذشته چون کاووس و کیخسرو را دارم و برای نجات کاووس به مازندران رفتم و به خاطر کاووس بود که فرزند دلبندم را کشتم . من در دنیا پیوسته پهلوانی نامی بودم که ظاهر و باطنم یکی است . سام ، کسی بود که ساحر و سحر همۀ جادوگران را می دانست . من از وقتی که پهلوان دنیا شدم همه در شادی و خرمی بسر می بردند و دنیا را از شر دشمنان پاک و مبرا کردم .

خلاصه سخن به درازا کشیده شد .

ادامش رو تو پست بعدی گذاشتم.





نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 19 آبان 1391 :: نویسنده : فائزه