تبلیغات
http://cdn.tabnak.ir/files/fa/news/1387/2/29/9280_946.jpg داستان های شاهنامه - ادامه ی داستان رستم و اسفندیار
 
درباره تارنما


درود
از اینكه به وبلاگم سر زدین،سپاس گزارم.داستان های شاهنامه رو بخونید و پند بگیرید.نظر یادتون نره.

مدیر تارنما : فائزه
نویسنده
نظرسنجی
به نظر شما این تارنما در چه سطحی می باشد؟






جستجو

آمار تارنما
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل داستان ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگنویسان
Online User این صفحه را به اشتراک بگذارید

منبع کد اهنگ بانك اهداكنندگان سلولهای بنیادی ایران
داستان های شاهنامه
بخوانید داستان های زیبای شاهنامه را...




ستایش اسفندیار از خود در برابر رستم

 

وقتی که اسفندیار سخنان رستم را شنید خندید و گفت :

من هم از نژاد گشتاسب و لهراسب هستم و اولین کاری که کردم این بود ، برای گسترش و نشر دین زردتشت کمر بستم . همۀ بت پرستان را نابود کردم و نژاد مادرم به قیصر روم می رسد و نژاد او هم به سلم و فریدون می رسد . تو آن کسی هستی که به نیاکان من خدمت گزار بودی و بزرگی و شوکت و عظمتت از آنان است .

هنگامی که گشتاسب به پادشاهی رسید من با دلاوری کمر به خدمت او بستم و تو شنیدی که در هفتخان چه کارها کردم . خود با شمشیر بندها را پاره کردم و به جنگ ارجاسب رفتم. همچنین در هفتخان هیچکس نتوانسته بود روئین دژ را فتح کند ، من آنرا از تورانیان گرفتم ، بت ها را نابود کردم و آتش زردتشت را روشن کردم.

رستم در پاسخ به اسفندیار گفت :

ای پهلوان ، من از کودکی تا کنون از کسی فرمان نبردم و از اینکه در برابر تو آنقدر سازی و نرمی می کنم سبب حقارت و کسر شان من می شود .

اسفندیار گفت:

ای پیلتن دلاور ، تو همان شخصی هستی که گفتی ، من تایید می کنم .

آنگاه اسفندیار دست او را گرفت و به سختی فشار داد که از ناخن رستم پهلوان آب زردی فرو ریخت اما رستم دستان خم به ابرو نیاورد و حرکتی نکرد . این بار رستم دست اسفندیار را گرفت و به سختی فشرد . صورت اسفندیار از زور درد به قرمزی گرائید و ناخنش پر از خونابه گردید . از درد ابرویش در هم رفت و با این حال خندید و گفت :

ای دلاور ، امروز بنوش که فردا در جنگ به خود خواهی پیچید و بزم وشادی را به یاد نخواهی آورد . من ترا از رخش به پایین می کشانم و دستهایت را می بندم و ترا به نزد گشتاسب می برم و شفاعت ترا از او می کنم .

رستم گفت :

پس تو هم گوش بده ، اگر کارمان به جنگ بکشد من ترا از اسب به پایین می کشانم و ترا به نزد پدرم زال می برم و تخت و تاج شاهی را بر سرت می گذارم . در خزانه ام را باز می کنم و هر چه که تو بخواهی در اختیارت قرار می دهم و آمادۀ خدمت می شوم همه مخالفان و دشمنان را از بین می برم . چنان از این کارها خشنود می شوم که گویی تازه متولد شده ام . وقتی که تو شاه باشی و من پهلوان باشم کسی جرات مخالفت و جسارت به ما را ندارد.

بعد از چنین گفتگو ها ، اسفندیار دستور داد که سفره ای بیاورند . رستم بسیار خورد و نوشید و از اسفندیار خواست که کینه و انتقام را از سرش بیرون کند و به خانۀ او بیاید ، اما اسفندیار دوباره سخنان قبل را تکرار می کرد و ابرام و پافشاری کرد و به رستم ندا داد که به خانه اش برود و آمادۀ رزم و پیکار شود .

رستم قدری تامل کرد و با خود گفت :

اگر دست به بند و زنجیر بدهم برای خود ننگ و خواری خریده ام و اگر اسفندیار کشته شود در نزد پادشاهان آبرویی برایم باقی نمی ماند و آنان می گویند چون اسفندیار سخن درشت بر لب جاری کرده بود به دست رستم کشته شد . همه مرا نفرین می کنند . اگر من کشته شوم آوازه و شهرت من از بین خواهد رفت .

پس رستم رو به اسفندیار کرد و گفت :

تا کی از بند و زنجیر صحبت می کنی و گول اهریمن را می خوری . تو جوان هستی و نادان و خام ، نمی دانی که پدرت می خواهد ترا نابود کند . او می داند من ترا می کشم به تو چنین ماموریتی داده . پس بیا و جوانمردی کن و دست از لجبازی و حماقت بردار و پند و نصیحت مرا بپذیر . جنگ برایت فایده و سودی ندارد .

اسفندیار گفت :

ای نامدار ، تو می خواهی با این سخنان مرا فریب بدهی و از چنگال مرگ رهایی پیدا کنی ! ولی بدان که من هرگز نمی توانم از فرمان شاه سرپیچی کنم ، بلکه نیک و بد من از اوست . دوزخی و بهشتی بودن من دست اوست . تو اکنون به نزد زال برو و برایش تعریف کن و خودت را آمادۀ کارزار کن.

رستم گفت :

اگر آرزوی تو جنگیدن است فردا تنت را بر اسبت مهمان خواهم کرد فکر می کنی که شمشیر بر تنت کارگر نیست و روئین تن هستی . اما فردا خواهی دید .

اسفندیار خندید و گفت :

اگر باد گرز من به سرت بخورد ، مادرت به عزایت می نشیند. اگر کشته شدی ترا به نزد شاه می برم تا کسی جرات نکند به شاه جسارت و بی احترامی بکند .

بازگشت رستم به سرای خود

 

رستم وقتی که سرا پردۀ اسفندیار را ترک کرد و به منزل خویش رفت به زواره گفت که ، کلاه و جوشن و کمان و شمشیرش را بیاورد . رستم وقتی جامۀ رزمش و ابزارهای جنگی اش را دید با افسوس و دریغ گفت :

ای جامه های رزمی ، مدتی بود که آسوده خاطر بودید . اکنون جنگ سختی در پیش است و دوباره باید بجنگیم.

زال که سخنان رستم را شنید گفت :

در گذشته ، آنگاه که تو سوار بر زین می شدی برای نبرد ، پیوسته جوانمرد بودی . اما اکنون می ترسم که روزگارت تباه و نابود شود و نژاد ما از بیخ و بن ریشه کن شود . اگر تو به دست اسفندیار کشته شوی زابلستان به ویرانه تبدیل خواهد شد . اگر او را بکشی نامت به تباهی خواهد کشید . از جنگ با او پرهیز کن یا هر چه می گوید عمل کن یا خودت را در جایی پنهان و مخفی کن . آنگاه بر رخش بنشین و به دربار گشتاسب شاه برو . شاه وقتی که چنین چیزی ببیند دست به آزارت نخواهد گشود.

رستم گفت :

ای پیرمرد ، کارها را بدین سان آسان مگیر . من هر چه کردم و هر چه التماس و تمنا کردم و به او وعدۀ گنج و جواهر دادم سودی نکرد . اکنون تو از جان او نترس ، او رویین تن است و هیچ تیری به بدنش کارگر نیست . من تنها او را از اسبش به پایین می کشانم و سه روز مهمانش می کنم و روز چهارم با او به نزد گشتاسب شاه می رویم .

زال خنده ای کرد و گفت :

تو خیال خام و بیهوده ای داری ، اسفندیار که خاقان چین از او اطاعت می کند . تو می گوئی از اسب بلندش می کنم و به خانه می آورم ، چه خیال بیهوده و خامی .

زال بعد از گفتن چنین سخنان دست به دعا بلند کرد و به درگاه خدا نیایش کرد و از او خواست که روزگارشان را تباه نگرداند .

 

نبرد رستم و اسفندیار

 

چون روز فرا رسید رستم جامۀ رزم بر تن کرد . بر رخش نشست و به زواره سفارش کرد که لشکریان را آماده کند و بسوی هیرمند حرکت کنند . آنگاه رستم به صورت محرمانه به زواره گفت :

می ترسم از عهدۀ اسفندیار بر نیایم . نمی دانم سرانجام کار چه خواهد شد؟ اگر جنگی پیش نیاید نمی خواهم با او بجنگم . رستم این را گفت و حرکت کرد و بعد از مدتی به کنارۀ رود هیرمند رسید. همانجا ایستاد و قدری که درنگ کرد به نزد اسفندیار رفت و به او گفت :

ای اسفندیار برای نبرد آماده باش .

اکنون آماده می شویم .

بعد اسفندیار جامۀ رزم بر تن کرد و چون نزدیک به هم رسیدند رستم به اسفندیار گفت :

ای پهلوان ، بیا دست از جنگ و ستیزه جویی بردار. اگر هدف تو خونریزی است بگو ، من سواران زابلی را می آورم .

اسفندیار گفت :

چرا حیله و دسیسه می کنی ؟ من هرگز نمی خواهم سپاهیان بی گناه را نابود کنم .

سر انجام بعد از مشاجره نبرد آغاز گردید . نیزه ها را بر هم زدند و نیزه هایشان شکسته شد . مجبور شدند دست به شمشیرها ببرند . آنگاه با گرز به جان یکدیگر افتادند . گرزهایشان نیز شکسته شد . پس کمر یکدیگر را گرفتند و بر خاک غلتیدند . بدنشان چاک چاک شد و از یکدیگر جدا شدند . دوباره بعد از مدتی به یکدیگر گلاویز شدند.

از طرفی دیگر زواره وقتی که دید نبردشان طولانی شد ، مضطرب شد و بسوی سپاهیان آمد و گفت :

رستم کجاست ؟

آنگاه زبان به دشنام و سخنان زشت و رکیک گشود . پس نوش آذر پسر اسفندیار ، وقتی که چنین سخنان رکیکی را شنید بسیار برآشفت و گفت :

اسفندیار ، فرمان حمله نداده که با چنین سگانی در بیفتیم .

زواره هم فرمان حمله را صادر کرد . دو سپاه با یکدیگر در آویختند و جنگ آغاز شد . زواره به نوش آذر حمله کرد و او را کشت و برادر دیگر نوش آذر چون چنین چیزی دید به میدان رزم رفت و فرامرز پسر رستم او را نیز کشت . بهمن وقتی که دو برادر خویش را کشته یافت به نزد پدر رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای اسفندیار گفت . اسفندیار برآشفت و خشمگین گردید و با چشمی پر از اشک به رستم گفت :

ای بدنشان ، مگر نگفتی سپاه نمی آورم . تو پایبند پیمانت نبودی ، آن دو سگزی دو پسر مرا کشتند .

رستم بسیار ناراحت شد و گفت :

به خدا سوگند ، من هرگز فرمان جنگ را نداده بودم و برای خونخواهی فرزندانت زواره و فرامرز را دست بسته در اختیار تو می گذارم .

اسفندیار در حالی که می گریست گفت :

به خون طاووس ، خون مار را نمی ریزند . تو ای دیو زاده ، برای خودت چاره ای بکن که تن رخش را با دو رانت بهم می دوزم . رستم چاره ای نداشت جز اینکه توکل بر خدا کند .

 

 

گریختن رستم از چنگ اسفندیار

 

دو پهلوان کمان بر گرفتند و بسوی یکدیگر تیر اندازی کردند . تیرهای اسفندیار بر تن رستم کاری بود و جراحتی فراوان بوجود آورده بود . اما تیرهای رستم بر تن اسفندیار کارگر نبود . رستم که چنین چیزی  دید از اسب پایین آمد و از تپه ای که در آن نزدیکی بود بالا رفت . اسفندیار زبان به نکوهش پرداخت و گفت :

ای پهلوان ، دلاوری و مردانگی ات کجا رفته ؟ تو که پیل جنگی بودی ؟

اکنون روباهی بیش نیستی .

از طرفی دیگر زواره که رخش را تنمها دید به میدان جنگ آمد و رستم را زخمی یافت و گفت :

برخیز و با اسب من به خانه برو .

رستم گفت :

برو به زال بگو که رنگ و بوی خاندان ما از بین رفت . فکر چاره ای برای زخمها و جراحت های من بکند .

آنگاه زواره رفت و اسفندیار که در پایین تپه ایستاده بود ، ندا داد :

ای رستم ، تا کی می خواهی در آنجا باقی بمانی . بیا پایین و تسلیم شو و بگذار تا من دستهایت را ببندم و به نزد شاه ببرمت و اگر نه بدان ، مرگت حتمی است .

رستم گفت :

اکنون شب فرا رسیده . من به خانه ام می روم و زخمهایم را ترمیم می کنم . زال و زواره و فرامرز را فرا می خوانم و آنچه می کنم که تو گفتی .

اسفندیار گفت :

تو بسیار نیرنگ می دانی . من امشب به تو فرصت دادم . فکر بد در سر نداشته باش .

رستم به خانه اش رفت و اسفندیار نیز به سراپرده اش رفت و در غم فراق فرزندانشان بسیار گریست و جنازۀ آنان را برای پدرش گشتاسب فرستاد و گفت :

بگوید باعث مرگ اینان تو هستی.

بعد رو کرد به پشوتن و گفت :

فکر نمی کنم رستم بتواند خودش را به خانه برساند و در راه حتماً می میرد .

از سویی دیگر رستم به خانه اش رسید و همه ناراحت و گریان بودند . رودابه مویش را کند و جامۀ رزم را از تن رستم در آوردند . تنش همه خون آلود بود . رستم به زال گفت :

این سرنوشت و قضای الهی است ، نمی شود کاری کرد . من دیو سپید را از پا درآوردم و اما اسفندیار را نمی توانم . هر چه تیر بر تنش می زنم فایده ای ندارد و کارگر نیست . اکنون چاره ای ندارم جز اینکه فرار کنم و در جایی پنهان شوم .

زال گفت :

عجله نکن ، در هر کاری چاره ای هست . ما باید از سیمرغ کمک بگیریم .

کمک خواستن از سیمرغ

 

پس قرار شد که رستم به اتفاق زال برای کمک به نزد سیمرغ برود . آنگاه به تپه ای که سیمرغ در آنجا بود رفتند . زال پری که سیمرغ به او داده بود را آتش زد. چون قدری از شب گذشت و هوا تاریک شد سیمرغ از آسمان به زمین آمد و ماجرا را از زال پرسید . زال برایش ماجرا را بازگو کرد . سیمرغ به آنان دلداری داد و با منقارش تیرها را از تن رستم بیرون آورد و به زال گفت :

اکنون زخمهایش را ببند و با پری از من که آغشته به شیر باشد در رویش بمال .

بعد رو به رستم کرد و گفت :

چطور با اسفندیار رو در رو شدی ، او رویین تن است .

رستم گفت :

اگر از بند و زنجیر صحبتی به میان نمی آورد ناراحت نمی شدم .

سیمرغ گفت :

اگر در زیر فرمانش باشی ، این ننگ و عار نیست . چون مانند او بسیار کم است . اگر حرفهای مرا گوش کنی چارۀ کارت را می کنم .

رستم گفت : من گوش به فرمان تو هستم .

سیمرغ گفت :

اگر هر کس اسفندیار را بکشد در دو جهان تیره بخت و شور بخت خواهد شد و تا دم مرگ رنج و تباهی خواهد کشید . امشب من چیزی به تو نشان می دهم . بر رخش سوار شو و با خنجری تیز به همراه من بیا . پس براه افتادند تا لب دریا رسیدند . سیمرغ راهی را به رستم نشان داد و پر خود را بر سر رستم مالید ، رستم رفت تا درخت گزی بسیار بلند دید و سیمرغ بر بالای آن نشست و به او گفت :

از چوب این دخت تیری درست کن . چون مرگ اسفندیار با تیری از چوب گز است . رستم نیز تیری از چوب درخت درست کرد و سیمرغ دوباره به رستم گفت :

اگر اسفندیار می خواهد دوباره با تو جنگ کند ، از او خواهش کن که دست بردارد . اگر کارگر نشد این تیر را به چشمهایش نشانه برو ، چون از طریق چشمهایش می توانی او را نابود کنی .

سیمرغ این را گفت و پر زد و رفت .

بازگشت رستم به جنگ اسفندیار

 

وقتی که صبح شد رستم جامۀ رزم بر تن کرد و بسوی اسفندیار حرکت کرد . اسفندیار وقتی که رستم را دید به پشوتن گفت :

گمان نمی کردم که رستم زنده باشد . من شنیده بودم که زال جادو می کند ، اما باور نکرده بودم

پس اسفندیار خروشید و به رستم گفت :

ای پهلوان ، نیرنگ زال ترا تندرست و سالم کرده .

رستم گفت :

ای اسفندیار ، از خدا بترس و عاقل باش . بیا به خانۀ من چند روزی را مهمان باش و دست از جنگ بردار .

اسفندیار گفت :

اگر می خواهی زنده بمانی اول بند و زنجیر بر پایت بگذار . در ضمن تو تا کی میخواهی دم از صلح و آشتی بزنی .

رستم که دید بحث و جدل بیفایده است تیر را در کمان گذاشت و چشم اسفندیار را نشانه گرفت . تیر را به چشم اسفندیار زد . اسفندیار دنیا در برابر دیدگانش تیره و تار گردید و از روی اسب به زمین افتاد و از هوش رفت . بهمن و پیشوتن بالای سر اسفندیار آمدند و گریستند . پیشوتن جامه اش را درید و چاک چاک کرد . گشتاسب را نفرین کرد ، اسفندیار بعد از مدتی به هوش آمد و در حالیکه پیشوتن و بهمن را دلداری می داد گفت :

این کاری از سیمرغ و نیرنگی از زال بود . والا من بدست رستم از پای در نمی آمدم .

رستم چون چنین شنید بگریست و گفت :

آنچه که تو می گویی درست است ، من از وقتی که پهلوان شدم هماوردی چون تو ندیده ام . مرگ تو در چوب گز بود .

اسفندیار لحظه های آخر عمرش را می گذراند و از رستم خواست که وصیت اش را گوش کند . رستم با غم و اندوه فراوان می گریست . در همین هنگام زال و فرامرز و زواره به گرد اسفندیار آمدند . زال به رستم گفت :

ای پسر ، اکنون باید بر تو بیش از اسفندیار گریست . چون هر کس خون اسفندیار را بریزد شوربخت خواهد شد .

از سویی دیگر اسفندیار به رستم گفت :

از تو به من بدی نرسیده است . سرنوشت چنین بوده که تو وسیلۀ مرگ من شوی . من هر چه بدی دیدم از گشتاسب دیده ام . اکنون فرزندم بهمن را به تو می سپارم . او را در زابل نگه دار و فنون تیر اندازی و شکار را به او یاد بده .

رستم دست بر سینه نهاد و سوگند خورد که عمل کند . اسفندیار به پشوتن گفت :

ای برادر ، وقتی جنازۀ مرا به نزد پدرم می بری بگو ، انتظاری بیش از این از تو نداشتم . تو مرا بسوی مرگ خواندی و به آرزویت رسیدی و به مادرم بگو از مرگ من ناراحت مشو و بی تابی نکن . تو هم زیاد عمر نخواهی کرد و به نزد من می آیی . درود و سلام مرا به خواهران و همسرم برسان .

آنگاه زواره به رستم گفت که ، وصیت اسفندیار را نپذیرد و از نگهداری بهمن خودداری کند . اما رستم گفت روزی بهمن انتقام پدرش را از گشتاسب خواهد گرفت .

 

اگـر  جـان  تو  بسپرد  راه  آز                        شـود کـار بی سود بر تو دراز

سخن هر چه گویم زمن یاد گیر                        مـشو نیز با پسر بر خیره خیر

کـه دانـد که بلبل چه گوید همی؟                       به زیر گل اندر چه موید همی؟

نـگـه کـن سـحـرگـاه تـا بشنوی                         ز بـلـبـل سـخـن گـفـتـن پهلوی

هـمـی نـالـد از مـرگ اسـفنـدیار                        نـدارد بـجـز نـالـه زو یـادگــار

                                           « پایان »

 





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 7 آذر 1391 :: نویسنده : فائزه