تبلیغات
http://cdn.tabnak.ir/files/fa/news/1387/2/29/9280_946.jpg داستان های شاهنامه - ادامه ی داستان زال
 
درباره تارنما


درود
از اینكه به وبلاگم سر زدین،سپاس گزارم.داستان های شاهنامه رو بخونید و پند بگیرید.نظر یادتون نره.

مدیر تارنما : فائزه
نویسنده
نظرسنجی
به نظر شما این تارنما در چه سطحی می باشد؟






جستجو

آمار تارنما
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل داستان ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگنویسان
Online User این صفحه را به اشتراک بگذارید

منبع کد اهنگ بانك اهداكنندگان سلولهای بنیادی ایران
داستان های شاهنامه
بخوانید داستان های زیبای شاهنامه را...




خبر اینکه سام بدستور شاه عزم رفتن به سوی کابل را دارد و می خواهد که کابل را نابود سازد به گوش زال و مهراب رسید ، از جمله زال که :

وقتی خبر به زال رسید بسیار خروشان و خشمگین راهی گرگساران شد. وقتی که به سراپرده های ایرانیان رسید همه به استقبال وی آمدند ، اما سام بسیار افسرده و غمگین بود تا اینکه به سراپردۀ پدرش سام رسید و داخل شد ، پدرش از ورود زال بسیار خوشحال و شاد شد . زال بعد از اینکه عرض ادب کرد و بوسه بر زمین زد رو کرد به پدرش و گفت :

درود فراوان بر پهلوان دلاور و بی همتا که همیشه دل پهلوان شاد باد ، و روانش ستایشگر عدل و داد باد . ای پدر شمشیر تو الماس را برنده است و موقعی که روز جنگ و جدال است زمین گریان است . سراسر دنیا از عدل و داد تو پر است و همه به نیکی از تو یاد می کنند و از دست تو بسیار شادمانند، اما من که فرزند مرغ پروردۀ تو هستم از این داد و مهربانی بی نصیب و بی بهره ام . من آزارم به کسی نرسیده اس و نمی رسد چون نژادم بتو سام پهلوان بر می گردد . وقتی که من از مادر زاده شدم تو مرا در کوه انداختی تا خوراک دد و دام گردم . من نه طعم محبت مادری را چشیده ام و نه مزۀ شیر مادر را و اکنون تو می خواهی به جنگ یار مهربان من بروی و عهد و پیمانت را زیر پا بگذاری . مگر تو قول ندادی که مرا هرگز آزار و اذیت نکنی؟ اکنون اگر قصد کابل را داری اول باید با ارّه تن مرا به دو نیمه کنی و از روی جنازۀ من عبور کنی ، آنگاه به کابل بروی . بیا ای پدر مهربان دست از اجرای این فرمان بردار و فرمان شاه را نادیده بگیر . مهراب چه گناهی کرده بتو ، که اکنون قصد جانش کردی ؟ سام که سکوت کرده بود و سخنان زال بسیار او را تحت تاثیر قرار داده بود بعد از لحظه ای گفت :

آری پسرم ، من همیشه بتو بد کردم و پیمان شکنی کردم . همیشه نسبت به تو ستم کردم ، اما ای نره شیر آرام بگیر و تندی نکن تا من چارۀ کار را پیدا کنم . اکنون نامه ای به شاه می نویسم که از این کار پشیمان شود و کینۀ مهراب و کابل را از سرش بیرون سازد و موضوع ترا نیز به او می گویم تا از رنج دادن تو نیز دست بردارد . اگر بخت و اقبال به کام ما و بر وفق مراد باشد ، کارها درست می شود .

زال نامه را که پدر نوشت گرفت و مانند باد از آنجا دور شد و روانۀ پایتخت گردید .

                                 

اما بشنویم از مهراب و عکس العملش نسبت به لشکرکشی سام به کابل ، مهراب بعد از شنیدن این خبر پریشان و سراسیمه گشت و سیندخت همسرش را فراخواند در حالیکه خشم و غضب تمام وجودش را پر کرده بود رو کرد به سیندخت و گفت :

اکنون راهی جز این نداریم که سر رودابه را از تنش جدا سازیم تا منوچهر دست از کابل بردارد.

سیندخت چون این سخن را شنید بسیار اندوهگین شد و در پی چاره ای افتاد . چون می دانست که مهراب بسیار خشمگین است و در اینحال محبت و مهر فرزندی را فراموش کرده پس رو کرد به مهراب و گفت :

آرام باش و این سخن را از من گوش بدار و پس از آن هر کاری که خواستی انجام بده . مهراب گفت : دوباره برای من داستان سرایی نکن ، بگو هر چه که می دانی .

سیندخت گفت : یکی اینکه کلید در گنج خانه را به من بدهی تا هر چه بخواهم برای سام ببرم و دوم اینکه تا من باز نگشتم تو آسیبی به رودابه نرسانی .

پس مهراب قول داد که به خواستۀ سیندخت جامۀ عمل پوشاند و کلید گنج خانه را نیز به سیندخت داد . آنگاه سیندخت لباس زرین بر تن کرد و سیصد هزار دینار و ده اسب گرانمایه و سی اسب تازی و صد اشتر ماده سرخ موی و صد اشتر بارکش و دویست عدد شمشیر هندی و پیلان قوی را آماده ساخت و خود نیز زره بر تن کرد و کلاهخود بر سر نهاد و سوار بر اسبش شد و راهی گرگساران شد.

در طرفی دیگر کارآگاهان خبر ورود سیندخت را به سام پهلوان دادند.

موقعی که سیندخت نزدیک گرگساران شد و به آنجا رسید . از اسبش پیاده شد و کرنش و تعظیم کرد در برابر سام و بوسه بر زمین زد و امام هدایا را که همراه آورده بود به صف تقدیم سام کرد . سام بسیار متعجب شده بود و نمی دانست که این زن چه منظوری دارد و برای چه آمده ؟ سام مدتی در فکر فرو رفت . آنگاه وقتی به خود آمد که سیندخت به غلامان دستور می داد که این هدایا را بنام شاه کابلستان بروی زمین بگذارید و آنگاه رو کرد به سام و گفت :

ای پهلوان دلاور ، بزرگان همه از تو دانش فرا گرفتند و جهان بدست تو روشن می شود ، اکنون بگو ببینم که کابل چه گناهی کرده است که باید مجازات شود ؟ همۀ مردم کابل فرمانبردار تو هستند . این کار از طرف تو اصلاً پسندیده نیست که بخواهی خون مردم بی گناه را بریزی . بدان که خدای من و تو یکی است ، پس بیا و از این کار دست بردار و زندگی ما را تباه و نابود نکن . سام بعد از اینکه سخنان سیندخت را شنید رو کرد به وی و گفت : هر چه که از تو می پرسم پاسخ بده و بهانه جویی مکن . می خواهم از آن دختری که، زال فرزند مرا از خود بیخود کرده و شیفتۀ خویش کرده سخن بگویی و بگویی که آن دختر شیفتۀ عقل و خرد زال شده یا موی سپیدش ؟

سیندخت به سام گفت که ای پهلوان بی همتا ، اگر قول بدهی که جان من از گزند و آسیب در امان است سخن خواهم گفت .

سام گفت : من عهد و پیمان می بندم و سوگند می خورم که هیچ آسیبی بتو نرسد . پس سیندخت که چنین چیزی شنید آسوده خاطر شد و گفت :

من از خویشان ضحاکم ، زن مهراب کابلی هستم و رودابۀ زیبا رو دختر من است و اکنون نزد تو آمدم ، می خواهم بدانم که دلیل اینکه می خواهی به کابل حمله کنی چیست ؟ تو هر چه بگویی ما گردن می نهیم و فرمان ترا به جان دل می خریم.

سام که سیندخت را زنی روشن روان و عاقل و با خرد دید بسیار خوشش آمد و در برابر سیندخت پاسخ داد :

ای زن عاقل و با ذکاوت اکنون برخیز و به کابل برو و مژده بده که من فکر جنگ کردن با شما را در سر ندارم و شاداب و تندرست باشید . بدان که من از پیوند زال و رودابه بسیار خرسندم و هیچگونه مخالفتی ندارم . اگر چه شما از نژاد و گوهر دیگری هستید اما این ننگ نیست و من هم به فرمان شاه وقعی نمی گذارم و نامه ای نیز برایش فرستادم و او را از این اندیشه منع کردم. شاه چه بخواهد و چه نخواهد من از تصمیم خودم پشیمان نمی شوم و این ازدواج حتماً انجام خواهد شد و مانعی وجود نخواهد داشت .

سیندخت وقتی چنین سخنانی شنید لبش پر از خنده شد و از سام عذرخواهی کرد و از آنجا بسوی کابل رفت ، در حالیکه بسیار خوشحال بود و این مژده را به مهراب داد .

از سویی دیگر زال به اتفاق همراهانش بسوی زابل آمد . شخصی آمدن وی و همراهانش را با صدای بلند اعلام کرد. از این رو سام به استقبال او آمد و هر دو پهلوان بعد از استقبال از یکدیگر وارد سراپردۀ سام شدند و شروع کردند به صحبت کردن با یکدیگر ، ابتدا سام از ورود سیندخت ، مادر رودابه سخن گفت و به زال گفت :

سیندخت از کابل به اینجا آمده بود و پیغامی از طرف مهراب آورده بود . به اتفاق هدایایی گرانبها و از من خواست که هرگز به آنان بدگمان نباشم و به شهر آنان لشکر کشی نکنم.

زال در چهره اش لبخند شادی موج می زد و بسیار خوشحال بود و آنگاه پیغام منوچهر را به پدر گفت و به سام گفت :

پدر عزیز ، منوچهر شاه از گفتار خود بسیار پشیمان شده و هیچ گونه مخالفتی با ازدواج من و رودابه ندارد.

سام که چنین شنید بسیار خوشحال شد و باز نظر زال را پرسید و زال در جواب او گفت که ، سام به کابلستان برود و رودابه را رسماً از پدرش خواستگاری کند . پس صدای زنگ بلند شد و سراپرده را کنار زدند و فرستاده ای را به نزد مهراب فرستادند تا خبر ورود سام را بدهد . پس پیک زود خود را به نزد مهراب رسانید و خبر را داد. مهراب هم از شدت خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. دستور داد که کاخها را آزین بندی کنند و طبل و نای زدند و لشکریان را نیز آراسته سازند.

از طرفی دیگر سام به اتفاق سپاهیانش به شهر کابل رسیدند ، در حالیکه همه شاد و خندان بودند و مهراب به استقبال آنان آمد و سام را به کاخ خویش برد و در آنجا سخنها گفتند. مجلس جشنی برقرار شده بود در حالیکه نوازندگان می نواختند و همه غرق در شادی بودند . همه پیوند این دو جوان را شاد باش می گفتند . بعد از سه هفته شادی و پایکوبی عروسی به پایان رسید و در حالیکه سیندخت و مهراب هم بسیار خوشحال بودند . بعد از پایان جشن در کابل راهی شهر زابل شدند و در آنجا نیز بعد از یک هفته جشن و پایکوبی ، مهراب به کابل رفت ولی سیندخت در نزد رودابه ماند ، چون تاب و تحمل دوری رودابه را نداشت و سام نیز به گرگساران رفت ، چون در آنجا هنوز دشمنان وجود داشتند و سبب نا امنی مرز کشور می شدند.

 

بعد از مدتی که گذشت رودابه باردار شد و شکمش بسیار فربه و بزرگ گردید تا جایی که رنگ رخسارش بزردی گرائید و سیندخت که از این موضوع بسیار رنج می برد به رودابه گفت : ای جان مادر ، چه شده که چنین زرد گشته ای ؟

رودابه گفت :

ای مادر عزیزم ، به فریادم برس که شب و روز خواب ندارم و بسیار افسرده شده ام . گویی که ظاهر زنده هستم ، احساس می کنم بسیار سنگین هستم و گویی که در دلم آهنی گذاشته اند. می ترسم که در وقت زادن از دنیا بروم و نتوانم فرزندم را ببینم .

سیندخت از شنیدن این سخنان دیگر آرام و قرار نداشت و از اینکه رودابه چنین زرد رنگ شده بود غصه می خورد. تا اینکه روزی رودابه از شدت درد بر خود پیچید و بر زمین افتاد و از هوش رفت ، خبر به سیندخت رسید و از ناراحتی سیندخت مویش را کند و دستور داد به زال  نیز این خبر را بدهند . زال خود را به بالین رودابه رسانید ، بسیار اندوهگین و خون جگر شده بود . پس در همین حال ، زال فکری به خاطرش رسید پس سیندخت را دلداری داد و به یاد سیمرغ افتاد . آنگاه مجمری آورد و پر سیمرغ را در آن آتش سوزاند . در همین حال پرنده ای در هوا آشکار شد ، این پرنده سیمرغی بود که زال را پرورش داده بود. سپس به نزد زال آمد و زال بعد از درود فراوان بر او لب به سخن گشود و از رودابه سخن گفت . سیمرغ در جواب زال گفت:

تو صاحب فرزندی می شوی که بسیار نیرومند و قوی خواهد بود که شیر ژیان در مقابلش به خاک می افتد و از آواز او پوست پلنگ جنگی چاک چاک خواهد شد . اکنون آنچه که من به تو می گویم به دقت گوش فراده. ابتدا با دارویی که به تو می دهم رودابه را بی هوش کن ، آنگاه شخصی دانا و بینا بیاور تا بوسیله خنجری تیز پهلوی او را بشکافد و بچه را بیرون بیاورد. بعد یک گیاهی که نامش را به تو می گویم بروی زخمش بمال . سیمرغ این را گفت و راهی آسمان شد و زال هم از او قدردانی فراوان کرد. آنگاه همان کاری را که سیمرغ دستور داده بود انجام داد و پسری به دنیا آمد که تاکنون کسی نظیرش را ندیده بود و همه شگفت زده شده بودند ، پس چند روزی جشن گرفتند و نواختند و شادی کردند و نام فرزند را رستم نهادند و پیکی را به نزد سام فرستادند تا خبر بدنیا آمدن رستم را بدهد.

روزها گذش تا که رستم بزرگ شد و پهلوانی شد و پهلوانی بسیار قوی که شهرت و آوازش تمام دنیا را پر کرد و کسی نمی توانست رقیب او شود و او توانست پشت و پناه مردم ایران شود .





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 7 آذر 1391 :: نویسنده : فائزه