درباره وبلاگ


درود
از اینكه به وبلاگم سر زدین،سپاس گزارم.داستان های شاهنامه رو بخونید و پند بگیرید.نظر یادتون نره.

مدیر وبلاگ : فائزه
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما این تارنما در چه سطحی می باشد؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگنویسان
Online User این صفحه را به اشتراک بگذارید

منبع کد اهنگ بانك اهداكنندگان سلولهای بنیادی ایران
داستان های شاهنامه
بخوانید داستان های زیبای شاهنامه را...




افراسیاب عصبانی شد و نامه سیاوش را به زمین انداخت و سپاهش را آماده کرد. سیاوش که بعد از رفتن گرسیوز بسیار غمگین شده بود در فکر فرو رفته بود . فرنگیس به او گفت : چه شده است ؟ پاسخ داد : نمی دانم چه شده که آبرویم در توران رفته و نزد او روسیاه شده ام . فرنگیس ناراحت شد و اشک ریخت و موی کند و سپس گفت : حالا چه می خواهی بکنی ؟ پدرت هم که از تو ناراحت است و به ایران نمی توانی بروی پس باید به روم بروی .

سیاوش گفت: ای ماهروی من اینگونه اشک مریز و مویه مکن که خداوند تکیه گاه ماست و از حکم خداوند نمی شود فرار کرد . گرسیوز نزد شاه رفت تا شاید میانجی گری کند .

چهار روز گذشت شبی سیاوش در کنار فرنگیس خوابیده بود که ناگهان از خواب پرید و خروشید. شمعی روشن کردند . فرنگیس پرسید چه شده ؟ سیاوش پاسخ داد : خوابی دیدم ولی آنرا برای کسی بازگو مکن . در خواب دیدم که رود آبی است و کوه آتشی در طرف دیگر است و آتش همه جا را گرفته و سیاوخشگرد را سوزانده . در یک طرف آب و در طرف دیگر آتش و در پیش رو هم افراسیاب با سپاهش بود که به شدت از من عصبانی بود و در این هنگام گرسیوز آتشی افروخت و از آن آتش من سوختم .

سیاوش سپاه را خواند و طلایه به سوی گنگ فرستاد . بعد از مدتی طلایه آمد و گفت که افراسیاب با سپاهی فراوان از دور می آید . از سوی گرسیوز فرستاده ای آمد که سخنان من را شاه نپذیرفت. سیاوش گفتار او را درست پنداشت . فرنگیس به او گفت : به فکر ما نباش و فرار کن که من تو را زنده می خواهم . سیاوش گفت : دیگر زندگی من سرآمده . بالاخره همه می میرند . اکنون تو پنج ماهه آبستن هستی و بزودی فرزندی بدنیا می آوری که شهریاری نامدار می شود پس نامش را کیخسرو بگذار . اکنون افراسیاب مرا بی گناه سر می برد و من غریبانه می میرم و تو را به خواری می برند پس باید پیران تو را با خواهش از پدرت بخواهد و تو در خانه او فرزندت را بدنیا می آوری و مدتی نمی گذرد که خسرو جهان را در نفوذ خود در می آورد . از ایران شخصی پرمایه به نام گیو تو و پسرم را به ایران می برد و بعد کیخسرو به خونخواهی من به توران حمله می برد و همراه رستم توران را با خاک یکسان می کند .

پس از این سخنان سیاوش به فرنگیس گفت : من دیگر باید بروم . تو سعی کن با سختیها بسازی .

جهانا ندانم چرا پروری                      

چو پرورده خویشرا بشکری

 

 

 

فرنگیس صورت می خراشید و موی می کند و به سیاوش آویخت و گریه میکرد . سپس سیاوش شبرنگ بهزاد را آورد و افسارش را باز کرد و به او گفت : برو و با کسی دمساز مشو تا وقتی که کیخسرو بیاید و تو را ببرد . پس سر بقیه اسبها را برید و هرچه از تاج و تیغ و کلاه و کمر و گرز همه را سوزاند و به سوی سپاه توران رفت و با خود گفت گرسیوز راست می گفت .

ایرانیان به سیاوش گفتند: چرا ما صبر کنیم تا ما را بکشند ؟ سیاوش گفت : من ننگ دارم که با شاه بجنگم. سپس به افراسیاب گفت : چرا با سپاه به جنگ من آمدی؟ گرسیوز گفت : تو چرا با زره نزد شاه آمدی ؟

سیاوش گفت : ای زشتخو با سخنان تو بود که به بیراهه کشیده شدم سپس به شاه گفت : خون مرا مریز و به بیگناهان ستم مکن و به حرفهای گرسیوز دل نده . گرسیوز به شاه گفت : چراباید با دشمن گفت و شنود کنیم ؟

افراسیاب به لشکر گفت که جنگ را شروع کنند . سیاوش به یارانش گفت : نجنگند پس همه سپاهیان ایران کشته شدند . سالار توران گفت که سر سیاوش را از تن جدا کنند . سپاه به او گفت : از او چه دیدی ؟ ای شاه او جز نیکویی چه کرده است ؟ پیران برادر جوانی به نام پیلسم داشت که او به شاه گفت که عجله مکن که ممکن است پشیمان شوی چون عجله کار شیطان است. او شایسته تاج و تخت است . پدرش شاه است و رستم او را پرورده . به یاد بیاور نامداران ایران را که به کینخواهی خواهند آمد . افرادی نظیر گودرز و گرگین و فرهاد و طوس و علاوه برآنها رستم پهلوان و برادر سیاوش فریبرز و بهرام و زنگه شاوران و گستهم و گژدهم و زواره و فرامرز و زال همه به خونخواهی سیاوش می آیند ومن و امثال من نمی توانیم در برابر آنها ایستادگی کنیم .صبر کن تا پیران بیاید و باتو صحبت کند .

افراسیاب نرم شد ولیکن گرسیوز گفت : نباید به سخنان این جوان خام گوش دهی . افراسیاب گفت : من با چشم خودم گناهی از او ندیدم ولیکن ستاره شمار گفت اگر او را بکشم توران تباه می شود . نمیدانم عاقبت چه می شود . فرنگیس در حالیکه صورت می خراشید دوان نزد شاه آمد و با رخی خونین به سر خاک می ریخت و به شاه گفت : چرا می خواهی مرا خاکسار کنی ؟ او را بیگناه مکش . او جز نیکی چه کرده است؟ به من ستم مکن . سرانجام همه خاک است . به سخنان گرسیوز بدگمان گوش مده که اگر چنین کنی تا زنده ای مورد نفرت عموم خواهی بود . آیا نشنیدی چه از فریدون به سر ضحاک آمد ؟ یا منوچهر با سلم و تور چه کرد ؟ اکنون کاووس زنده است و زال و رستم و گودرز و بهرام و زنگه و گیو و طوس و گستهم و گرگین و خراد و رهام و شیدوس همه به خونخواهی او خواهند آمد . گرسیوز تو را فریب داده . من ای پدر به تو امید داشتم و تو با من ستم می کنی .

وقتی شاه سخنان دخترش را شنید جهان پیش چشمش سیاه شد و دلش سوخت و به او گفت : برو تو چه میدانی من چه خواهم کرد . پس با زور او را بردند و زندانی کردند .

گرسیوز به گروی اشاره کرد و او سیاوش را به زمین زد . سیاوش به پروردگار ناله کرد که : از نژاد من کسی را برانگیز تا انتقام خون مرا از آنان بگیرد . سپس سیاوش پیلسم را دید و به او گفت : سلام مرا به پیران برسان و بگو گفته بودی که با صدهزار سوار به یاریم می آیی و اکنون من یاوری در اینجا نمی بینم.

گرسیوز خنجری آبگون به گروی داد و او بی شرمانه سر از تن سیاوش جدا کرد. از خون سیاوش گیاهی رویید که اکنون نیز می توان آن گیاه را دید که نامش " خون اسیاوشان " است . همه گروی را نفرین کردند .

از کاخ سیاوش ناله و مویه بلند شد و فرنگیس به نفرین افراسیاب پرداخت و افراسیاب صدای او را شنید و به گرسیوز گفت : او را بیاورید و بگویید مویش را ببرند و چادرش را برتنش بدرند و چنان بزنند تا کودک سیاوش بیفتد .

همه نامداران شاه را نفرین کردند . پیلسم با رخی خونین و روانی داغ به نزد لهاک و فرشیدورد رفت و گفت : دوزخ بهتر از تخت افراسیاب است. باید نزد پیران رویم و از او کمک جوییم. پس چنین کردند . وقتی پیران خبر مرگ سیاوش را شنید بیهوش شد و بعد جامه چاک میکرد و خاک بر سر میریخت و ناله می کرد. پیلسم به او گفت زودتر بشتاب که فرنگیس در خطر است . پیران که چنین شنید شتابان با ده پهلوان روانه شد و بعد از دو روز رسید و فرنگیس را دید که بیهوش است و او را میزنند . دلش پراز درد شد و افراسیاب را نفرین کرد . وقتی فرنگیس او را دید گفت: تو با من بد کردی اما پیران به پایش افتاد و گفت تا نگهبانان او را رها کنند سپس نزد افراسیاب رفت و به او گفت: شاها چرا چنین کردی ؟ کی به تو آموخت که سیاوش را بیگناه بکشی ؟ اگر ایرانیان بفهمند آشوب به پا می شود و تو پشیمان می شوی . حالا به فرزندت هم رحم نمی کنی ؟ او را رها کن و به کاخ من بفرست وقتی بچه بدنیا آمد او را نزد تو می فرستم . شاه پذیرفت . وقتی پیران به کاخش رسید به گلشهر گفت : او را پنهان کن . شبی پیران در خواب سیاوش را دید که بر تخت نشسته و تیغی در دست دارد و می گوید امشب جشن است و شب زادن کیخسرو است . پیران از خواب پرید و به گلشهر گفت : نزد فرنگیس برو و مراقبش باش . گلشهر نزد فرنگیس رفت و فرزندش را دید که به دنیا آمده بود پس به پیران خبر داد پیران آمد و او را دید . گویی کودکی یکساله است پس با خود گفت :نمی گذارم شاه به او دست یابد .

صبح روز بعد نزد افراسیاب رفت و گفت از بخت تو یک بنده دیروز به بندگانت افزوده شد که همتایی ندارد گویی فریدون گرد است . اندیشه بد را از سر بیرون کن . پیران کمی او را نصیحت کرد طوریکه شاه از کارش پشیمان شد . . افراسیاب گفت : او را نزد شبانان به کوه ببرید طوریکه نداند کیست و از چه نژادی است . پیران شبانان کوه قلو را خواند و از شاهزاده برایشان صحبت کرد و گفت او را چون جانتان حفظ کنید و چون غلامی خدمتگزارش باشید . آنها گفتند فرمانبرداریم پس پول زیادی به آنها داد و با دایه بچه را به آنها سپرد. مدتی سپری شد و کیخسرو هفت ساله گشت . از چوبی کمان و از روده زه ساخت و به شکار می رفت وقتی ده ساله شد به جنگ گراز و گرگ و پلنگ می رفت . پس شبانان با گله نزد پیران آمدند و گفتند : ابتدا به شکار آهو میرفت ولی حالا قصد شیر و پلنگ می کند و ما می ترسیم بلایی به سرش بیاید و تو از ما دلگیر شوی . پیران خندید و به بروبالای جوان نگریست و او را به آغوش گرفت . خسرو به او گفت : چطور شبانزاده ای را به آغوش می گیری و عارت نمی شود؟ پیران دلش به حال او سوخت و گفت : تو از نژاد بزرگی هستی پس جامه شاهانه به او پوشاند و اسبی برایش آورد و در کنار خود او را می پرورانید. شبی فرستاده ای از افراسیاب به نزد پیران آمد و او را نزد شاه خواند . شاه به پیران گفت : از کارهایم پشیمانم درست نیست که فرزند فریدون چون شبانان پرورده شود اگر داستان مرگ پدرش را نداند می توانیم او را نزد خود نگهداریم اما اگر بدخویی کند سرش را مانند پدرش می برم .

پیران گفت : آن بچه از گذشته ها بی خبر است . پس از شاه سوگند گرفت که ستمی به بچه روا ندارد و بعد لباس تمیز و کلاه کیانی بر سرش گذاشت و او را نزد افراسیاب برد . افراسیاب از شرم صورتش پر از اشک شده بود و رنگ از رویش پرید پس به او گفت : ای شبان جوان با گوسفندان چه می کنی ؟ خسرو پاسخ داد : شکاری نیست و من کمان و تیری ندارم . شاه از آموزگارش و گردش روزگار پرسید و او پاسخ داد: جایی که پلنگ است مردم شجاع هم می ترسند . شاه از ایران و آرام و خوابش پرسید و او پاسخ داد : شیر درنده سگ جنگی را به زیر نمی آورد . شاه گفت :از اینجا به ایران نزد شاه دلیر برو . او پاسخ داد : در کوه و دشت سواری بر من گذشت . شاه خنده اش گرفت و به کیخسرو گفت: تو نمی توانی کینه ای داشته باشی . او پاسخ داد در شیر روغنی نیست . شاه خندید و گفت : او دیوانه است من از سر می پرسم و او از پا سخن می راند . پس به پیران گفت: او را به مادرش بسپار و آنها را به سیاوخشگرد ببر و وسایل رفاهشان را فراهم کن .

چنین است کردار چرخ برین                     

گهی این بر آن و گهی آن بر این

وقتی کاووس آگاه شد که سیاوش چه بر سرش آمده و چگونه سر از تنش جدا شده است جامه درید و رخ را خونین کرد و از تخت به خاک افتاد . ایرانیان مویه کردند و دیدگانشان پر از خون بود و رخشان زرد شده بود . تمام پهلوانان چون طوس و گودرز و گیو و شاپور و فرهاد و بهرام و رهام و زنگه و خراد برزین و گرگین و اشکش و شیدوش همگی به سوگواری نشستند . خبر به نیمروز رسید که ایران از مرگ سیاوش به عزا نشسته است وقتی تهمتن این خبر را شنید از هوش رفت و در زابل غوغایی بر پا شد . زال صورت می خراشید و زواره گریبان درید و فرامرز سینه چاک کرد و رستم مویه میکرد که جهان چون تو شاهی ندیده است دریغ و افسوس که دشمن شاد شد و همه کوششهای من از بین رفت . یک هفته سوگواری کردند و روز هشتم سپاهیان از کشمیر و کابل جمع شدند و به سوی کاووس راه افتادند . بزرگان ایران به استقبالشان رفتند و همه زار و گریان بودند . وقتی رستم به کاووس رسید گفت : عشق سودابه باعث این بلا شد و چنین ضرری به ایران رساند . سیاوش به خاطر بدگوییهای این زن شوم از بین رفت اکنون من به کینخواهی سیاوش آمده ام . کاووس گریان می نگریست و پاسخی نداد پس تهمتن به سوی کاخ سودابه رفت و گیسوانش را کشید و از پرده سرا بیرون آورد و او را با خنجر به دو نیم کرد. بهد از مدتی عزاداری ایرانیان آماده نبرد شدند و گودرز و طوس و شیدوش و فرهاد و گرگین و گیو و رهام و شاپور و خراد و فریبرز پسر کاووس و بهرام و گرازه و گستهم و زنگه شاوران و فرامرز پسر رستم و زواره همه اجتماع کردند و رستم گفت : نباید این کینه را کوچک شمارید از دلها ترس را بیرون کنید و به خدا قسم تا زنده ام دلم از درد سیاوش خون است و انتقام او را می گیرم . بنابراین خروشی پدیدار شد و سپاهیان آماده نبرد شدند و پیشرو سپاه فرامرز فرزند رستم بود .سپاه راه افتاد تا به مرز توران رسید و دیده بان آنها را دید .

ورازاد که شاه سپیجاب بود وقتی جنین دید سپاهش را آماده کرد و به سوی فرامرز آمد و از نام و نشان او پرسید و از اینکه چرا به مرز آمده است . فرامرز گفت: من ثمره پهلوانی هستم که شیر به دستش پیچان می شود . رستم با سپاه پشت سر ماست و ما به کین سیاوش کمر بسته ایم .

ورازاد وقتی این سخنان را شنید آماده جنگ شد . فرامرز هم آماده بود و با یک حمله هزاران تن را به زمین زد و مانع فرار ورازاد شد و لشکریان همگی سراسیمه فرار کردند . فرامرز نیزه ای به کمربند ورازاد زد و او را از زین بلند کرد و بر خاک زد و سرش را از تن جدا کرد و نامه ای نزد پدر نوشت و گفت که به کین سیاوش سر از تنش جدا کردم .

از آنسو به افراسیاب خبر رسید که سپاه ایران حمله کرده است . افراسیاب غمگین شد و بزرگان را فراخواند و لشکر را آماده کرد . وقتی به هامون رسیدند افراسیاب سرخه را فراخواند و از رستم برای او سخن راند و سپس گفت با سی هزار شمشیرزن نامدار به سوی سپیجاب برو و سر فرامرز را از تن جدا کن .تو فرزند من هستی پس خود را از رستم محفوظ بدار که کسی همتای او نیست . سرخه گفت :دمار از جان رستم در می آورم و فرامرز را کت بسته به اینجا می آورم . افراسیاب گفت: فرامرز پسر رستم دلیر و بیدار است پس مراقب باش و در جنگ با آنها خود را ایمن ندان .


وقتی سرخه به سپیجاب رسید از سپاه ایران طبل جنگ را شنید و دید که از کشتگان کوهی در آنجا پدید آمده است فرامرز به سوی سرخه تاخت و گفت : ای ترک بخت برگشته خون سیاوش را می ریزید و از دادار نمی ترسید ؟ نامت را بگو تا جنگ را آغاز کنیم . سرخه گفت : من سرخه پسر افراسیاب هستم و آمده ام جان از تنت جدا کنم پس نیزه ای به سوی او پراند اما فهمید که همتای او نیست . وقتی فرامرز سرخه را یافت کمربندش را گرفت و او را بر زمین زد و او را به لشکرگاه آورد و سپاه ترکان را شکست دادند .

در همین موقع پرچم رستم پدیدار شد و فرامرز نزد او رفت و سرخه را دست بسته نشان داد . سپاهیان رستم به او آفرین گفتند و رستم گفت : هنر و گوهر نامدار و خرد و فرهنگ چهار گوهری هستند که اگر داشته باشی جهان در دست توست . رستم سرخه را دید فرمود تا او را به دشت برند و چون سیاوش سر از تنش جدا کنند . طوس آماده شد تا خون او را بریزد . سرخه به او گفت: چرا مرا بیگناه می خواهی بکشی ؟ سیاوش دوست و همسال من بود و من هم از مرگ او ناراحت بودم . تو بر نوجوانی من ببخش . طوس دلش به درد آمد و با رستم صحبت کرد . رستم گفت : باید دل و جان افراسیاب را پر از درد کنیم . همین کودک که از پشت اوست بعدها حیله دیگری می سازد و این را بدان تا وقتی که من در جهان زنده ام کسی از ترکان را زنده نمی گذارم. پس به زواره اشاره کرد و او طشت و خنجر را برد و جوان را به جلاد سپرد و سر از تن سرخه جدا کردند . لشکریان سرخه با تنهای مجروح نزد افراسیاب رسیدند و خبر کشته شدن سرخه را دادند . افراسیاب موی از سر می کند و اشک می ریخت پس لشکریان را آماده کرد و به سوی ایرانیان حرکت کرد .به رستم خبر رسید که لشکریان افراسیاب نزدیک شدند . از دو سپاه خروش برخاست. در سپاه توران بارمان در طرف راست و کهرم در طرف چپ بود و افراسیاب در قلب سپاه قرار داشت . در سپاه ایران گودرز و کشواد و هجیر در طرف چپ و در راست گیو و طوس بودند و تهمتن در قلب سپاه قرار داشت و بعد زواره و سپس فرامرز بودند .

جنگ آغاز شد . پیلسم به قلب سپاه آمد و از شاه رخصت طلبید و شاه خرسند شد و گفت اگر رستم را بکشی دخترم و تاج شاهی را به تو می دهم .

پیران غمگین شد و به شاه گفت : اگر او با رستم بجنگد گور خود را کنده است و تو می دانی برادر که کوچکتر باشد عزیزتر است . اما پیلسم ادعا کرد می تواند از پس رستم برآید . پیلسم نزد ایرانیان آمد و گفت : رستم کجاست بگویید تا به جنگ من آید . وقتی گیو سخن او را شنید دست به تیغ برد و جلو رفت و گفت : رستم با یک ترک چون تو نمی جنگد که این برایش ننگ است .


آن دو به هم آویختند و فرامرز وقتی چنین دید به کمک گیو آمد و هر دو با پیلسم به مبارزه پرداختند وقتی رستم از قلب سپاه نگاه کرد و این صحنه را دید با خود گفت : جز پیلسم کسی در میان ترکان مایه دار نیست و او هم عمرش به سر رسیده است که به جنگ من آمده . پس نزد پیلسم رفت و گفت : مرا خواستی آمدم تا جنگ با مرا بیازمایی حیف دلم بر جوانی تو می سوزد . این را گفت و از جا حرکت کرد و نیزه بر کمرگاهش زد و او را از روی زین چون گویی بالا آورد و به طرف تورانیان تاخت و او را در قلب سپاه انداخت و بازگشت. پیران اشکش سرازیر شد و دل لشکر توران شکست .

لشکریان از هر سو می تاختند و جنگ سختی درگرفت . افراسیاب از قلب سپاه حرکت کرد و به طرف سپاهیان طوس رفت و تعداد زیادی را کشت . طوس نزد رستم رفت و کمک خواست پس رستم و فرامرز آمدند و رستم تعداد زیادی از آنها را کشت . وقتی افراسیاب درفش بنفش رستم را دید برآشفت و به سوی او تاخت و رستم هم وقتی درفش سیاه او را دید به سوی او حمله برد و آنها با هم گلاویز شدند . رستم نیزه ای بر خود او زد و افراسیاب هم نیزه بر سینه رستم زد اما چون رستم ببر بیان به تن داشت نیزه کارگر نبود . رستم نیزه ای بر اسب او زد و شاه از اسب افتاد . رستم کمرگاه او را گرفت اما در این هنگام هومان گرز گران بر شانه رستم کوبید و افراسیاب از دست رستم فرار کرد و بدینسان ترکان شکست خوردند . وقتی خورشید سر زد تهمتن لشکر را به حرکت درآورد و به دنبال افراسیاب روان شد . افراسیاب لشکر به دریای چین برد و وقتی می خواست از آب بگذرد به پیران گفت که کودک شوم سیاوش را باید کشت چون اگر رستم او را بیابد به ایران می برد . پیران گفت: بهتر است او را به ختن ببریم . کشتن او درست نیست و به زیان توران است .

افراسیاب بناچار پذیرفت . پیران پیکی نزد خسرو فرستاد و وقتی خسرو موضوع را شنید و برای مادر تعریف کرد بناچار قبول کرد .

از آنسو همه مرز چین و خطا و ختن را گرفت و به جای افراسیاب نشست. در گنجینه او را باز کرد و بین سپاهیان تقسیم نمود . تخت عاج با طوق و منشور شهر عاج را به طوس داد . تاج پرگوهر و یک تخت با طوق و گوشوار را همراه منشور سپیجاب و سغد را به گودرز داد. تاج زر را به همراه طلا و گوهر فراوان برای فریبرز فرستاد و گفت : تو برادر سیاوش هستی و باید کمر به کینخواهی او ببندی . شهر ختن را به گیو سپرد و ختا و چگل را به اشکش داد . مدتی گذشت و پادشاهی رستم بر توران هفت سال طول کشید .

روزی زواره به شکار گورخر رفت و ترکی او را هدایت می کرد . آن ترک گفت : اینجا شکارگاه سیاوش بود .زواره دوباره داغش تازه شد و اشکش جاری گشت. لشکریان چون به او رسیدند و او را غمگین یافتند برآن راهنما نفرین کردند و او را از پا درآوردند . زواره سوگند خورد که از این به بعد نه به شکار روم و نه آرام و خواب دارم تا اینکه انتقام سیاوش را از افراسیاب بگیرم پس نزد رستمرفت و گلایه کرد که آیا ما برای انتقام آمدیم یا برای آسایش ؟ چرا باید این کشور آباد بماند ؟ پس تهمتن موافقت کرد تا توران را خراب کنند و تعداد زیادی را سر بریدند و زنان و کودکان را اسیر کردند و بسیاری هم تسلیم شدند و گفتند : ما نمیدانیم افراسیاب زنده است یا مرده ولی از او بیزاریم . رستم سپاهیان را جمع کرد و گفت : ممکن است افراسیاب از طرف دیگر به ایران هجوم ببرد و از کاووس پیر هم کاری ساخته نیست پس باید به ایران برویم . به راه افتادند و با تمام غنایم از توران به زابل نزد زال رفتند و طوس و گودرز و گیو با لشکریان به سوی شاه رفتند .

وقتی افراسیاب شنید که رستم بازگشته است با دلی پر از کینه بازگشت و همه بوم و بر را زیر وزبر شده و همه مهتران را کشته دید پس به بزرگان گفت : این کینه را به دل داشته باشید و فراموش مکنید پس سپاهی گران آماده کرد و به سوی ایران حرکت کرد و بسیاری از شهرها را اشغال نمود . هفت سال خشکسالی شد و بارانی نبارید و رستم در زابل بود و افراسیاب قسمتهای زیادی را گرفته بود . یکشب گودرز خواب دید : ابر پرآبی آمده و به آرامی به گودرز می گوید اگر می خواهید از این ناراحتی درآیید در توران شاهی جوان است که نامش کیخسرو است و او پسر سیاوش است اگر او به ایران بیاید به خونخواهی پدر توران را زیر و رو می کند . از میان گردان تنها گیو است که می تواند او را پیدا کند . وقتی گودرز از خواب بیدار شد گیو را نزد خود خواند و خوابش را تعریف کرد و از او خواست که برود و خسرو را بیاورد.

خبر به مهین بانو گشسب همسر گیو و دختر رستم رسید که گیو عزم سفر دارد پس نزد او رفت و گفت : شنیده ام که می خواهی به توران بروی پس اجازه بده که من هم نزد رستم برم که خیلی وقت است پدرم را ندیده ام . گیو پذیرفت.

هنگامی که گیو آماده رفتن می شد گودرز به او گفت : با چه کسی همراه می شوی؟ گیو پاسخ داد : اسب و کمندی برای من کافی است فقط تو بیژن را در کنار خود حفظ کن .

گیو تازان به توران رسید و هرجا می رسید به ترکی از کیخسرو نشان می جست و هرکس خبر نداشت به ناچار میکشت تا اینکه کسی از کار او باخبر نشود و رازش فاش نگردد. بدینسان هفت سال گذشت . در این زمان رستم لشکرش را از روی آب گذرانده بود و افراسیاب به گنگ آمد و ایرانیان دوباره ایران را پس گرفتند پس افراسیاب به پیران گفت : کیخسرو را با مادرش در جایی نگهدار .

روزی گیو به بیشه ای رفت و از اسب پیاده شد و خوابید و با خود می گفت : از کیخسرو نشانی نیافتم و بیخود آواره شدم . یا خسرویی نبوده است یا اینکه مرده است . چشمه ای دید و در کنار چشمه پسر بلند بالایی نشسته بود که جام می در دست داشت و از صورتش نور خرد می بارید گویی سیاوش است که بر تخت نشسته است . گیو با خود فکر کرد که او کسی جز کیخسرو نمی تواند باشد . پیاده به سوی او رفت وقتی کیخسرو او را دید خندید و با خود گفت : این شخص جز گیو نمی تواند باشد که آمده مرا به ایران ببرد .پس جلو رفت و گفت : ای گیو خوش آمدی از طوس و گودرز و کاووس چه خبر داری ؟ از رستم چه خبر ؟ گیو متعجب شد و گفت : تو ما را از کجا می شناسی ؟ کیخسرو پاسخ داد: پدرم هنگام مرگ نشانیهای تو را به مادرم داده است و او هم برای من گفته است . گیو گفت : تو ظاهر سیاوش را داری ممکن است نشانت را هم ببینم ؟ کیخسرو برهنه شد و آن نشان سیاه را نشانش داد . پس از آن بیشه راه افتادند و گیو از هفت سال جستجوی خود و از کاووس که در غم سیاوش از پا افتاده سخن راند . خسرو غمگین شد .

کیخسرو و گیو به شهر سیاوخشگرد رفتند تا فرنگیس را همراه خود ببرند . فرنگیس گفت : اگر درنگ کنیم افراسیاب آگاه می شود و آن دیوصفت ما را می کشد پس تو با زین و لگام به مرغزاری که در این نزدیکی است برو . جایی است چون بهار خرم و جویباری با آب روان دارد که هرچه گله هست برای آب خوردن آنجا می آیند . شبرنگ بهزاد اسب پدرت آنجاست . برو او را بیاور که پدرت او را برای همین روز آنجا رها کرده است .

کیخسرو و گیو به نشانی که مادر داده بود رفتند و کیخسرو شتابان نزد چشمه رفت و بهزاد را یافت و زین و لگامش را نشان داد و بهزاد هم از چهره خسرو به یاد سیاوش افتاد و از جا حرکت نکرد . وقتی خسرو او را آرام یافت جلو رفت و لگام و زین او را بست و سوار شد و ناگهان از جلوی چشم گیو ناپدید شد و گیو غمگین شد و با خود فکر کرد : حتما این اسب اهریمن بوده است . نکند کیخسرو در خطر باشد اما کیخسرو کمی که راه پیمود ایستاد تا گیو هم رسید . کیخسرو به گیو گفت : تو با خود اندیشیدی که این اسب اهریمن است که مرا برد و رنجهای هفت ساله ات به باد رفت . گیو بر هوش شاه آفرین گفت .

وقتی نزد فرنگیس رسیدند او به ایوان رفت و گنجی را که نهان کرده بود آورد و به گیو گفت : هرچه می خواهی انتخاب کن . گیو درع سیاوش را پسندید و مقداری از گنج را برداشتند و فرنگیس نیز خودی برسر گذاشت و براه افتادند.

در ایران گفتگو افتاد که خسرو به سوی ایران می آید و این خبر به پیران هم رسید که باعث وحشت او شد و با خود گفت : چگونه این خبر را به افراسیاب بگویم ؟ آبرویم رفت . پس گلباد و نستیهن را برگزید و به همراه سیصد سوار ترک فرستاد و گفت : باید سر گیو را به نیزه کنید و فرنگیس را به خاک اندازید و کیخسرو را به بند کشید .

فرنگیس و کیخسرو خوابیده بودند و گیو نگهبانی می داد که سواران را دید و میان آنها رفت و شروع به جنگ کرد و بسیاری را هلاک کرد طوریکه همه از جنگ سیر شدند . گلباد به نستیهن گفت: گویی کوه خاراست که ما از پس او بر نمی آییم و اخترشناسان گفته اند که به توران بد خواهد رسید و کوشش ما بی فایده است پس همگی فرار کردند . گیو نزد خسرو رفت و ماجرا را بازگفت. خسرو بر او آفرین گفت سپس چیزی خوردندو راه افتادند . از آنسو ترکان خسته و مجروح به پیران رسیدند . پیران از گلباد پرسید : خسرو کجاست ؟ گیو چه شد ؟ گلباد ماجرا را بازگفت . پیران او را نکوهش کرد و گفت که این شکست مایه ننگ است . پیران سه هزار سوار جنگی برگزید و به آنها گفت : باید سریع رفت تا آنها به ایران نرسند .

گیو و خسرو و فرنگیس با شتاب می رفتند تا به رودی به نام گلزاریون رسیدند که در بهار چون دریای خون بود و گیو به شاه گفت : باید از روی آب گذشت و استراحت کرد اگر لشکر بیاید برای جنگ آب برای ما حصار است پس چیزی خوردند و خوابیدندو فرنگیس بیدار ماند و به محض اینکه سپاه را دید آنها را بیدار کرد و به گیو گفت : او ما را دست بسته نزد افراسیاب می برد و شاه هم به ما رحم نمی کند . گیو پاسخ داد : نترس . من از جنگ توران هراسی ندارم . تو با شاه سریع به بلندی روید که خداوند یار من است . کیخسرو گفت : من هم با تو می جنگم . گیو پاسخ داد : جهانی در انتظار تو هستند .من و پدرم پهلوان هستیم و همیشه در خدمت شاهان بودیم و من هفتادوهشت برادر دارم اگر من کشته شوم پهلوانان دیگر هستند ولی اگر تو کشته شوی دیگر کسی نیست و رنج هفت ساله من نیز به هدر می رود .

گیو لباس جنگ پوشید و به جنگ سپاه رفت و غرید و جنگجو طلبید . پیران دشنام داد که تو تنها به این رزمگاه آمدی ؟ گیو غرید ای ترک بدنژاد به کینخواهی سیاوش در جنگ مرا دیده ای و بسیار بزرگان چین به دست من تباه شدند و دو تن از زنان حرمت که خواهر و همسرت بودند را اسیر کردم و تو همچنان زنان فرار کردی . تمام بزرگان و خویشان کاووس و دیگر دلیران همگی دختر رستم را می خواستند حتی طوس به خواستگاریش رفت ولی تهمتن اعتنا نکرد و دخترش مهین بانو گشسپ را به من داد و من هم به رستم خواهرم شهربانو را دادم . به جز رستم کسی هماورد من نیست و اکنون با این خنجر جهان را پیش چشمت سیاه می کنم و حتی یک نفر از لشکرت را زنده نمی گذارم و خسرو را به ایران می برم و سپس به کینخواهی سیاوش به توران می آیم و آنجا را تباه می کنم .

وقتی پیران این سخنان را شنید دلش پر از بیم شد و گفت : ای شیرمرد بیا تا با هم کشتی بگیریم و ببینیم کدام می توانیم دیگری را به زمین بزنیم . گیو گفت : پس شایسته است که تو به این سوی آب بیایی . شما شش هزار نفر هستید و من یک نفر . پیران با اضطراب پذیرفت و به آنسوی آب رفت .

گیو گرز را کنار گذاشت و شروع به کشتی کردند . گیو حمله برد طوریکه پیران گریزان شد و گیو او را با کمند اسیر کرد و بعد لباس او را پوشید و درفش او را بدست گرفت و تا لب آب آمد. وقتی ترکان او را دیدند جلو آمدند و گیو گرز را به دست گرفت و بسیاری را نابود کرد و بسیاری فرار کردند .

گیو نزد پیران رفت و خواست سرش را ببرد بنابراین او را با خواری نزد شاه برد. پیران به کیخسرو گفت : تو می دانی من به خاطر تو چه کارها کردم و اگر آن زمان من نزد افراسیاب بودم سیاوش نمی مرد . من بودم که تو و مادرت را نجات دادم . گیو به کیخسرو نگاه کرد که او چه فرمان دهد . فرنگیس به گیو گفت : تا کنون بعد از خدا او ما را از بلایا حفظ کرده است پس او را ببخش .

گیو گفت : من سوگند خورده ام که خون او را به زمین بریزم . کیخسرو پاسخ داد : گوش او را با خنجر سوراخ کن تا خون او بر زمین بریزد و سوگندت درست باشد . گیو نیز چنین کرد .

پیران به خسرو گفت :بفرما تا اسبم را به من دهد تا برگردم . کیخسرو پذیرفت . گیو به پیران گفت : چرا مثل زنان لابه می کنی ؟ اگر اسبت را می خواهی باید دستت را با بند ببندم و قول دهی که کسی جز همسرت گلشهر بند را نگشاید . پیران پذیرفت. فرنگیس و کیخسرو او را به بر گرفته و خداحافظی کردند و پیران راه خود در پیش گرفت .

وقتی افراسیاب از شکست لشکرش با خبر شد خشمناک تاخت و دید که همه لشکرش پراکنده شده اند پس پرسید :این پهلوان که بوده و از کجا از وجود کیخسرو باخبر شده و چگونه از مرز گذشته است ؟ سپهرم گفت : معلوم است که او گیو بوده . در این میان ناگهان چشم افراسیاب به پیران افتاد که موی سرش خونین شده بود و دست بسته بر روی اسب بود. پیران ماجرا را باز گفت . افراسیاب به شدت عصبانی شد و پیران را از پیش خود راند و بعد شروع به دشنام دادن کرد و گفت که دمار از روزگارشان درمی آورم و چنین و چنان می کنم و نمی گذارم جان سالم به در ببرند .

پیران ناراحت و افسرده به ختن رفت و از آنسو افراسیاب هم به سوی جیحون لشکر کشید و به هومان گفت :زودتر به لب آب برو که اگر گیو و خسرو از آن بگذرند همه رنجهای ما هدر می رود و سرانجامی جز تباهی نداریم .

گیو و خسرو به آب رسیدند و از نگهبان کشتی خواستند اما او به گیو گفت : یا زره یا اسب سیاه و یا آن زن و یا آن غلام ماهرو را به من بده. گیو گفت : این چه سخنانی است ؟ تو کیستی که شاه را می خواهی و یا خواستار مادرش هستی ؟ شبرنگ بهزاد هم اسبی نیست که به تو داده شود . این زره به همتا که نه آب و نه آتش و نه نیزه و نه شمشیر بر آن کارگر نیست هم به درد تو نمی خورد . ما خودمان از آب می گذریم . گیو به خسرو گفت : فریدون از اروند رود گذشت و تخت شاهی از آن او شد . پس تو هم می توانی از آب بگذری اگر الان افراسیاب بیاید تو و مادرت را می کشد .

کیخسرو نخست با خداوند راز و نیاز کرد و سپس اسب سیاهش را در آب برد و به دنبالش فرنگیس و گیو روان شدند و همگی به سلامت عبور کردند . نگهبان کشتی متعجب شد که با آن آب فراوان جیحون در بهار آنها چگونه گذشتند و پشیمان گشت و برای عذرخواهی از خسرو رفت ولی گیو با او درشتی کرد و عذرش را نپذیرفت .

درهمین زمان افراسیاب سررسید و از نگهبان پرسید : او چگونه به آنسوی آب رفت ؟ نگهبان ماجرا را تعریف کرد . افراسیاب گفت : کشتی را آماده کن تا به دنبالشان برویم . هومان گفت : تو با این سواران اگر به ایران روی با پای خود در کام اژدها رفته ای چون گودرز و رستم و طوس و گرگین در انتظار ما هستند . از این رود تا رود چین از آن ماست تو توران را حفظ کن که فعلا از ایران گزندی برای ما نیست . ناچار افراسیاب با خون دل و ناراحتی بازگشت .

گیو پیکی به اصفهان فرستاد و تمام ماجرا را برای گودرز بیان کرد و نامه ای هم برای کاووس فرستاد . شاه بسیار شاد شد . رستم هم از شنیدن موضوع شاد شد و دخترش بانو گشسپ را با مال و خواسته فراوان نزد گیو فرستاد .

همه از آمدن خسرو باخبر شدند و گودرز وسایل استقبال از او را فراهم کرد . وقتی گودرز خسرو را دید به یاد سیاوش اشک از چشمانش سرازیر شد و او را در آغوش گرفت . خسرو یک هفته در خانه گودرز ماند و سپس به راه افتاد .وقتی کیخسرو نزد کاووس رسید شاه بسیار شاد شد و به استقبالش رفت و از حال و روزش پرسید و خسرو همه جریانات را از کشته شدن پدر و شکنجه های مادر و فرستادن او به کوه نزد شبانان و همه و همه را تا انتها و رسیدنش به ایران بیان کرد و بعد هم بسیار از گیو و شجاعتهای او سخن راند و شاه بسیار از گیو خرسند شد و کاخی نیز در اختیار فرنگیس نهاد و گفت : هرچه دارم از آن توست . خسرو به کاخ کشواد در اصطخر رفت و تمام پهلوانان به خدمت خسرو گردن نهادند به جز طوس نوذر که سرپیچی کرد . گودرز عصبانی شد و گیو را نزد طوس فرستاد و گفت به او بگو : در این زمان که همه شادند بهانه مگیر . چرا از فرمان شاه سرمی پیچی؟ اگر چنین کنی با تو می جنگیم . گیو پیام را برد . طوس پاسخ دا بعد از رستم سرافراز لشکر من هستم . من نبیره منوچهر و فرزند نوذر هستم پس بر این کار رضایت ندارم که کسی از نژاد افراسیاب بر تخت نشیند . فریبرز که فرزند کاووس است سزاوارتر است تا آن ترک نژاد .

گیو عصبانی شد و گفت: اگر سر از فرمان بپیچی با تو می جنگیم . تو خود به این خاطر شاه نشدی که سرت از مغز تهی بود کسی شایسته تخت شاهی است که با فر و هوش باشد . گیو رفت و ماجرا را برای گودرز تعریف کرد. گودرز آشفته شد و با سپاهیان به جنگ طوس رفت . وقتی طوس آن سپاه و شکوه و عظمت را دید غمگین شد و با خود گفت : اگر من جنگ کنم از هر دو سپاه بسیاری تباه می شوند و این به سود افراسیاب است پس مرد خردمندی را نزد گودرز فرستاد و پیام داد : این جنگ به سود ما نیست و افراسیاب از این فرصت استفاده می کند و به ایران می تازد .

کاووس هر دو طرف را خواست . طوس به شاه گفت : اگر شاه تاج و تخت را میخواهد واگذار کند باید به فرزندش فریبرز بدهد .

گودرز گفت : در جهان کسی چون سیاوش نبوده و خسرو هم فرزند اوست . در ایران و توران مردی چون او نیست .او از جیحون بدون کشتی گذشت درست مانند فریدون که از اروندرود گذشت . تو از نژاد نوذر هستی و چون پدرت تند و تیز و دیوانه ای اگر سلاحم همراهم بود تو را می کشتم .

طوس به گودرز گفت :تو از نژاد شاهان نیستی و پدرت آهنگری بیش نبود و به فرمان ما بود که سالار شد .

گودرز پاسخ داد : از آهنگری ننگ ندارم انسان باید خرد داشته باشد . من از فرزندان کاوه آهنگرم که ضحاک را سرنگون کرد .

طوس گفت : تو فر و شوکتت را از ما یافتی اگر تو از نژاد کشواد هستی من شاهزاده و از نژاد نوذر هستم .

گودرز گفت : فریدون به خاطر کاوه بود که سرافراز شد و کاوه ستون شاهی او بود مانند قارن عمویم و پدرم کشواد که همه برای استحکام پادشاهی کوشیدند . سپس به کاووس گفت : دو فرزند را بیاور و ببین کدام سزاوارترند . کاووس گفت این درست نیست من هردو را دوست دارم اگر من یکی را انتخاب کنم دیگری از من کینه به دل می گیرد . باید کاری کرد که هیچکدام ناراحت نشوند . باید هر دو با سپاهیان به دژی به نام دژ بهمن بروند . آنجا ایزدپرستان از دست اهریمن در رنج هستند هر کدام که اهریمن را شکست داد تخت شاهی را به او می سپارم . طوس و گودرز پذیرفتند .

صبح روز بعد فریبرز و طوس حرکت کردند . فریبرز در قلب و طوس پیشرو سپاه بود تا به دژ رسیدند. اما گویی زمین پراز آتش شده بود . طوس به فریبرز گفت : در اطراف دژ راه نیست و اگر باشد ما از آن بیخبریم . از این گرما بدن در زیر جوشن می سوزد . بهتراست برگردیم تو که نتوانی دژ را بگیری کسی دیگر هم نمی تواند . یک هفته در اطراف دژ بودند و به جایی نرسیدند پس با ناامیدی بازگشتند.

به گودرز خبردادند که فریبرز و طوس بازگشتند و اینک نوبت شماست پس خسرو به همراه گیو و گودرز و با سپاهیان به دژ رسیدند.

خسرو نامه ای نوشت و پس از ستایش خدا گفت : ای بهمن جادوگر از خداوند بترس .

خداوند کیوان و بهرام و هور                  

خداوند فر و خداوند زور

وگرنه من این دژ را تباه می کنم . سپس نامه را به نیزه زد و به گیو داد و گیو آن نامه را به دیوار دژ کوبید . نامه ناپدید شد و ناگهان خروشی برخاست و دیوار دژ ترک خورد . خسرو گفت : دژ را تیرباران کنند . بسیاری به خاک افتادند و پس از آن روشنی سرزد و تیرگیها ناپدید شد و دیوان رفتند و در دژ پیدا شد. خسرو و گودرز داخل دژ شدند و شهری دیدند که پر از باغ و میدان و کاخ بود . خسرو گفت آنجا گنبدی بنا کنند و آذرگشسپ را در آن قرار دهند و موبدان آنجا باشند و به ستایش حق بپردازند . پس از یکسال خسرو با لشکریان به ایران بازگشت .

وقتی کاووس از فتح خسرو باخبر شد بزرگان را به استقبال خسرو فرستاد و فریبرز هم در میان انها بود پس روی فرزند برادرش را بوسید و او را بر تخت فیروزه نشاند و طوس نیز به استقبالش آمد و او را ستایش کرد و از گذشته پوزش خواست . نزد کاووس رفتند و خسرو دست شاه را بوسید . کاووس دست خسرو را گرفت و او را به تخت نشاند و تاج بر سرش گذاشت و بسیار او را اندرز داد و همه بزرگان به شاه جدید تهنیت گفتند .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 11 تیر 1398 :: نویسنده : فائزه
نظرات ()
شنبه 15 تیر 1398 05:39 ب.ظ
سلام . وبلاگ زیبایی دارین اگر خواستید با وبلاگ منم لینک داشته باشین دعوتم کنین . ممنون
چهارشنبه 12 تیر 1398 12:10 ب.ظ
عالی بود من عاشق داستان های شاهنامه ام
چهارشنبه 12 تیر 1398 12:09 ب.ظ
عالی بود من عاشق داستان های شاهنامه ام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو