تبلیغات
http://cdn.tabnak.ir/files/fa/news/1387/2/29/9280_946.jpg داستان های شاهنامه - هفت خان اسفندیار
 
درباره تارنما


درود
از اینكه به وبلاگم سر زدین،سپاس گزارم.داستان های شاهنامه رو بخونید و پند بگیرید.نظر یادتون نره.

مدیر تارنما : فائزه
نویسنده
نظرسنجی
به نظر شما این تارنما در چه سطحی می باشد؟






جستجو

آمار تارنما
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل داستان ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگنویسان
Online User این صفحه را به اشتراک بگذارید

منبع کد اهنگ بانك اهداكنندگان سلولهای بنیادی ایران
داستان های شاهنامه
بخوانید داستان های زیبای شاهنامه را...




خان اول كشتن اسفندیار دو گرگ را

سخنگوی دهقان چو بنهاد خوان

یكی داستان راند از هفت خان

اسفندیار راه توران در پیش گرفت و با سپاهش تاخت تا به دو راهی رسید. سراپرده و خیمه زد و فرمود تاخوانی گستردند و می رود و رامشگر خواست و با بزرگان به بزم نشست. سپس دستور داد تا گرگسار را كه همچنان در بند بود به مجلس بیاورند و چهار جام می دمادم به او نوشانید. آن گاه گفت:

«اگر به آنچه می پرسم پاسخ درست بدهی پس از پیروزی ترا به تاج و تخت توران می رسانم. اما اگر دروغ بگویی با خنجر به دو نیمت می كنم تا عبرت دیگران شود.» گرگسار گفت:«ای نامور از من جز راست نخواهی شنید.» اسفندیار پرسید رویین دژ كجاست و بهترین راه برای رسیدن به آن كدام است؟ گرگسار پاسخ داد:

«از سه راه می توان به آن دژ رسید. نخست راهی كه از میان شهر و آب و آبادی می گذرد به سه ماه، دیگری از بیابان خشك و بی آب و گیاه می رود به دو ماه و راه سوم به یك هفته دژ می رسد اما پر است از شیر و گرگ و اژدها كه كسی از آنها رهایی ندارد. افزون بر اینها فریب زن جادوست كه یكی را از دریا به ماه می برد و یكی را درچاه می افكند و از اینها گذشته، دشواری سیمرغ و سرمای سخت و گرمای سوزان در پیش است. رسیدن به خود دژ نیز كار بسیاری دشواری است كه دیوارهای بلندش بر ابرها می سایند و بر گرداگردش آب و رودی روان است كه جز با كشتی نمی توان از آن گذشت. در دژ از سپاه گرفته تا كشتزار و درخت آن قدر فراوان است كه اگر ارجاسپ صد سال در حصار بماند به هیچ چیز از بیرون نیازمند نخواهد بود. اسفندیار زمانی اندیشید و آن گاه سومین راه را برگزید. گرگسار گفت:

«شهریارا مگر از جان خود گذشته ای از این هفت خان به زور هم نمی توان گذشت.» اسفندیار گفت:«باش تا زور و دل مرا ببینی، تنها بگو در نخستین خان چه پیش خواهد آمد؟» گرگسار پاسخ داد:«ای بی باك در نخستین خان دو گرگ سترگ هست هر یك به بزرگی فیل، یكی نر و یكی ماده كه شاخی چون شاخ آهو بر سر و دندانهایی چون شیر دارند.» اسفندیار اسیر را به زندان فرستاد و خود شب را به بزم نشست. چون خورشید برآمد اسفندیار با سپاهش رو به سوی راه هفت خان نهاد. در جایگاه نخست لشكرش را به پشوتن سپرد و خود خفتان پوشید و سوار اسب شبرنگ تنهایی پیش رفت. اسفندیار همچنان رفت تا به جایگاه گرگان رسید و آن دو گرگ چون دو فیل جنگجو بر او حمله بردند. مرد دلیر كمان را به زه كرد و بر آنها تیر پولادین بارید. هر دو جانور سست افتادند. اسفندیار فرود آمد و سرشان را برید. آن گاه سر و تن را از خون گرگان شست. رو به خورشید كرد و یزدان را نیایش كرد و برای این پیروزی سپاس ایزد را به جای آورد. در همان زمان پشوتن و سپاهیان به او رسیدند. و گرگان را كشته و وی را در حال نماز و نیایش دیدند، از دلاوریش در شگفت ماندند. اسفندیار فرمود تا خوانی گستردند و خورش و می آوردند. سپس اسیر بسته را فرا خواند و سه جام پیاپی به دستش داد و از خان دوم پرسید. گرگسار گفت:

«ای شیر دل فردا دو شیر به جنگت می آیند كه عقاب را یارای پرواز بر آنها و نهنگ را تاب جنگیدن با آنان نیست.» اسفندیار خندید و سپاه را در تاریكی شب به سوی خان دوم به پیش برد.

خان دوم كشتن اسفندیار شیران را

چون آفتاب برآمد سپاه به جایگاه شیران رسید. اسفندیار باز لشگر را به پشوتن سپرد و خود به تنهائی پیش رفت. نخست شیر نر به پهلوان حمله برد. اسفندیار با یك ضربه شمشیر او را دو نیم كرد، آن گاه شیر ماده بر آشفت و بر او تاخت و مرد دلاور تیغی بر سرش فرود آورد كه با همان ضربه سر شیر بر خاك غلتید.

اسفندیار سر و تن را شست و سپاس خداوند به جای آورد. آن گاه لشكر به آنجا رسید. همه بر اسفندیار آفرین خواندند و بساط خورش و می گستردند. اسفندیار گرگسار بداندیش را فرا خواند و سه جام از می لعل فام او را نوشانید و از خان سوم پرسید. گرگسار پاسخ داد:

«بد و بد كنش از تو دور باد، تو از دو بلا گذشتی، اما پندم را بپذیر و از همین جا باز گرد كه در خان سوم اژدهایی در انتظار تست كه تنش چون كوه خاراست و از كامش آتش می بارد، بر خویشتن رحم كن و به نبرد او نرو.» اسفندیار گفت:«ای بد نشان ترا بسته به آنجا خواهم برد تا بچشم ببینی كه اژدها از شمشیرم رهایی ندارد.» اسفندیار فرمود تا درود گران گردونه ای ساختند، بر گردش تیغهایی نشاندند و صندوقی بر آن استوار كردند و آن را آزمودند و شبانگاه به سوی جایگاه سوم پیش راندند.
خان سوم كشتن اسفندیار اژدها را

چون بامداد برآمد اسفندیار خفتان پوشید، لشكر را به پشوتن سپرد و خود در صندوق گردونه نشست و با اسبهای نیرومندش به سوی اژدها راند. اژدهای دمان كه بانگ گردونه و اسبان را شنید، چون كوهی سیاه از جای جنبید، از كامش آتش بارید و دهانش را چون غاری سیاه گشود و بر پهلوان غرید. اسفندیار به یزدان پناه برد كه ناگهان اژدها، اسبها و گردونه و صندوق را با یك نفس در كشید و فرو برد كه تیغهای گردونه در كام و گلو گاهش ماند و دریایی از خون و زهر سبز رنگ از دهانش روان شد.

اژدها كه توان فرو بردن یا بیرون راندن تیغها را نداشت سست گشت. اسفندیار از صندوق بیرون آمد و با شمشیرش مغز اژدها را شكافت. دودی از زهر او برخاست كه پهلوان را مدهوش كرد و پشوتن و لشكریان گمان بردند كه بر او گزندی رسیده زاری كنان به سویش شتافتند و بر تاركش گلاب ریختند. اسفندیار چشمان را گشود و گفت:

«از دود زهر بیهوش شدم، گزندی بر من نرسید» و چون مستان خود را به آب رساند و سر و تن شست، جامه نو پوشید و به درگاه ایزد نیایش كرد. اما گرگسار بداندیش از اینكه پهلوان را زنده دید دلش سیاه و اندوهگین شد. اسفندیار فرمود بر لب آب سراپرده زدند، خوان گستردند و می در آن نهادند و باز اسیر را پیش خواند. سه جام می لعل فام به او داد و از خان روز دیگر پرسید. گرگسار گفت در منزل فردا زن جادویی به دیدارت می آید كه او را غول می نامند. لشكر بسیار دیده و گزندی بر او نرسیده. اگر بخواهد بیابان را به دریایی بیكران بدل می كند. به جوانی خود رحم كن و از همینجا باز گرد. اسفندیار خندید و گفت:«فردا به یاری خدای یگانه پشت و دل جادوان را می شكنم.»

خان چهارم كشتن اسفندیار زن جادو را

اسفندیار در شب تیره با لشكر تاخت و چون خورشید برآمد به خان چهارم رسید. سپاه را به پشوتن سپرد و خود جامی شراب و طنبوری برداشت و به بیشه خرم و پر گلی كه در آن نزدیكی بود آمد. در كنار چشمه ساری كه آبی چون گلاب داشت نشست، قدری از جام می نوشید و چون شاد گشت طنبور را در بر گرفت و با نوای آن آوازی در وصف رنجها و ناكامیهای خویش خواند.

زن جادو آواز اسفندیار را شنید و دانست كه شكاری به دامش آمده است. پس روی زشت و چروكیده خود را به جادو زیبا كرد: به بالای سرو و چو خورشید روی فرو هشته از مشك تا پای موی و آراسته و پر رنگ بوی نزد اسفندیار آمد و نشست. پهلوان از دیدن آن پریچهره شادمان شد و جامی می به دستش داد. ولی چون دریافت كه جادوگر بد گوهر و بد تن است زنجیری كه بر بازو داشت و زرتشت آن را از بهشت آورده بود بر گردنش افكند و نیرو را از او گرفت.

جادوگر خود را به صورت شیر در آورد و اسفندیار شمشیر كشید و گفت:«اگر كوه بلند هم شوی گزندت به من نخواهد رسید.» در یك آن جادوگر به صورت گنده پیری زشت درآمد سیاه روی و سفید موی كه اسفندیار به یك ضربه خنجر سرش را بر خاك انداخت. ناگهان آسمان تیره شد و باد و گرد و خاك برخاست و روی خورشید را پوشید. اسفندیار چهره بر زمین نهاد و یزدان را سپاس گفت: همان گاه پشوتن و سپاه به او رسیدند، پهلوان را ستودند، در همان بیشه خیمه زدند و خوان گستردند.

اسفندیار اسیر در بند را پیش خواند سه جام می لعل فام به او نوشاند و سر جادوگر را كه به درخت آویخته بود نشانش داد و گفت: این سر همان جادوگری است كه می گفتی بیابان را دریا می كند. حال بگو ببینم در منزل بعدی چه شگفتی در پیش است؟» گرگسار پاسخ داد:«راه دشواری در پیش داری، به كوهی بلند می رسی كه سر بر آسمان می ساید، بالای آن جایگاه سیمرغ و جوجه های اوست. او چون كوهی است پرنده كه نهنگ را از دریا و فیل را از زمین به چنگ بر می دارد. پند مرا بشنو و از همینجا باز گرد كه تو یارای رسیدن به آن كوه نخواهی داشت. اسفندیار خندید و گفت:

«من سر سیمرغ را از همان بالا به زیر خواهم كشید.»

خان پنجم كشتن اسفندیار سیمرغ را

چون شب فرا رسید، اسفندیار با لشكرش به راه افتادند و تا بر آمدن خورشید راه می پیمودند. آن گاه اسفندیار لشكر را به برادر سپرد و خود همان گردونه و صندوق و اسبان را برداشت و به كوه سر بر آسمان كشیده نزدیك شد. گردونه را در سایه ای نگه داشت و نام ایزد یكتا به زبان آورد. سیمرغ گردونه و اسبان را از سر كوه دید و فرود آمد تا آن را به چنگ گیرد، ولی تیغها در بال و پرش فرو رفت و پرنده چندی به چنگ و منقار تلاش كرد و سست بر زمین افتاد و خونش گردونه و صندوق را شست.

جوجه ها هم كه مادر را بر خاك و خون دیدند از آن جایگاه پریدند و رفتند. اسفندیار از صندوق بیرون آمد، با شمشیر سیمرغ را پاره پاره كرد و به نیایش ایستاد. همان گاه لشكریان از راه فرا رسیدند و دشت را آكنده از پر و خون دیدند. بر پهلوان آفرین خواندند، سپس سراپرده زدند، خوان گستردند و می خواستند. گرگسار چون شنید كه اسفندیار باز هم به پیروزی رسیده تنش لرزان و رخسارش زرد شد. اسفندیار او را پیش خواند سه جام می پیاپی بر او نوشانید و پرسید این بار چه شوری در پیش است؟

گرگسار پاسخ داد:«دشواری راه فردا را با تیر و كمان و شمشیر چاره نتوانی كرد، تو و لشكریانت در یك نیزه برف خواهید ماند و بادهای سختی خواهند وزید كه زمین را می درند و درختان را می برند. اگر از آنجا هم رهایی یابی، به بیابانی می رسی به طول سی فرسنگ كه بر ریگزار داغش مرغ و مور و ملخ گذر نتواند. یك قطره آب در همه آن بیابان نخواهی یافت. اگر برایت توش و توانی ماند و از آن زمین جوشان هم گذشتی چهل فرسنگ دیگر باید بروی تا به رویین دژ برسی. به دژ هم كه رسیدی بر آن داخل نتوانی شد كه دیوارهایش به آسمان می رسند و اگر صد هزار سوار خنجر گذار صد سال بر آن تیر ببارند آسیبی به دژ نخواهد رسید.

دشمن همیشه چون حلقه بر در می ماند و بدرون راه ندارد.» ایرانیان از گفته های گرگسار بیمناك شدند و از اسفندیار خواستند از همانجا باز گردد و آنها را به كام مرگ نكشاند. اسفندیار به خشم آمد و آنها را سرزنش كرد كه: «مگر شما برای نامجویی به اینجا آمدید كه عهد و پیمان و سوگند فراموشتان شد و با یك حرف این دیو ناسازگار سست شدید؟ شما همه باز گردید كه یاری یزدان، برادر و پسر مرا بس است.» ایرانیان به پوزش گفتند:

«ما غم رنج را داریم و گرنه از جنگ نمی هراسیم و تا آخرین نفر بر سر پیمان خود هستیم.» اسفندیار بر آنها آفرین كرد و گفت:«رنجتان بی گنج نخواهد بود.» و چون هوا خنك شد و نسیمی از كوه وزید سپاه به راه افتاد.

خان ششم گذشتن اسفندیار از برف

چون خورشید كوه نهان شد سپاه به منزلگاه رسید و در آن هوای دلفروز چون بهاران سراپرده خیمه زدند و بزمی آراستند كه ناگهان تند بادی برخاست و ابرهای سیاه آسمان را تیره كرد. آن گاه سه شبانه روز برف بارید و باد وزید و برف و بوران خیمه و سراپرده را پوشانید. اسفندیار ناگزیر به لشكریانش گفت:

«اكنون زور و دلاوری سودی ندارد، پس به یزدان كه جز او راهنمایی نداریم پناهنده شوید و یاری بخواهید تا مگر این بلا را از ما بگرداند.» پشوتن و سپاهیان دست به دعا و نیایش برداشتند:

بادی خوش برخاست و ابرها را پراكند و روی آسمان باز شد. سه روز دیگر در آن هوای دلپذیر آسودند و روز چهارم اسفندیار بزرگان سپاه را فراخواند و گفت:«به یاری و نیروی یزدان ما بر دژ پیروز خواهیم شد. شما بار و بنه اضافه را همین جا بگذارید و جز سلاح و آب و خورش با خود برندارید و بدانید چون به دژ رسیدید همه توانگر خواهید شد.» لشكریان بنه را بر جای گذاشتند و به راه ادامه دادند. چون پاسی از شب گذشت صدای مرغان دریایی برخاست. اسفندیار دانست كه گرگسار كینه بر دل دارد و دروغ می گوید. از او پرسید:

«تو كه گفتی به بیابان خشك و بی آب می رسیم پس آواز مرغان دریایی از كجاست؟» گرگسار پاسخ داد:«آب اینجا چون زهر شورست و تنها به درد مرغان و جانوران می آید.»


خان هفتم گذشتن اسفندیار از رود و كشتن گرگسار

پاسی از شب گذشته بود كه ناگهان خروش از پیشروان برخاست. اسفندیار بی درنگ به آنجا شتافت و دریای ژرفی دید كه شتر پیشرو و كاروان در آن غوطه می خورد. پهلوان به تنهایی شتر را از آب كشید و فرمود تا گرگسار را فرا خواندند. بر او خروشید كه:

«ای مار پلید، چه ریایی در كار داشتی كه دریا را به بیابان جلوه دادی، چیزی نمانده بود كه به گفته تو همه هلاك شوند.» ناگهان گرگسار چهره راستین خود را نمود و گفت:«مرگ سپاه تو شادی من است، من كه جز بند و بلا از تو چیزی نمی بینم.» اسفندیار خشم خود را فرو خورد، خندید و گفت:

«ای بی خرد اگر من پیروز شوم ترا به سپهبدی دژ می گمارم و اگر با من راست باشی تو و خویشانت آزاری از من نخواهید دید.» نور امید بر دل گرگسار تابید، زمین را بوسید و از گفته خود پوزش خواست. اسفندیار او را بخشید، فرمود بند از پایش برداشتند و از او خواست تا گذرگاه آب را نشان بدهد. گرگسار مهار شتری را در دست گرفت و از پایاب رود گذر كرد. اسفندیار فرمان داد تا مشكهای آب را پر كردند، بر پهلوی اسبها بستند و به این ترتیب همه سپاه از گذر گاهی كه گرگسار نموده بود گذشتند و به خشكی رسیدند.

اسفندیار ده فرسنگ به دژ مانده فرمود تا خیمه زدند و به خوردن و نوشیدن پرداختند. گرگسار را هم فرا خواند و پرسید:«راستش را بگو، اگر من بر ارجاسپ چیره شوم و سرش را ببرم، جگر كهرم و اندریمان را به تیر بدوزم و زنان و كودكانشان را به اسیری ببرم تو شاد خواهی بود یا دژم.» گرگسار دلتنگ شد و با پرخاش و نفرین گفت:

همه اختر بد بجان تو باد

بریده به خنجر میان تو باد

به خاك اندر افكنده پر خون تنت

زمین بستر و گور پیراهنت


این بار اسفندیار برآشفت، شمشیر بر سرش زد، دو نیمش كرد و لاشه را به دریا افكند تا خوراك ماهیان شود. اسفندیار از آن جایگاه به رویین دژ آمد از كوهی بالا رفت و دژ را دید كه حصار آهنین آن با سه فرسنگ بالا تا چهل فرسنگ كشیده و بر پهنای دیوارش چهار سوار به آسانی با هم می گذرند و از هیچ راه به درون آن راهی نیست. اسفندیار در شگفت ماند و از آن همه رنجی كه برده بود دریغش آمد.

ناگهان دو ترك را دید كه با سگهایشان به شكار آمده بودند. پهلوان از كوه پایین آمد آن تركان را با نیزه از اسب پایین كشید، به اسیری گرفت و از دژ و راه ورود به آن پرسشها كرد. اسیران گفتند:

«این دژ یك در سوی ایران و دری سوی توران داد. صد هزار سپاه در آن است كه همه بنده ارجاسپ اند. به هنگام نیاز صد هزار سوار دیگر از چین و ماچین به یاری می رسند. خوراك و آذوقه ده سال در انبارهای دژ است.» اسفندیار اسیران ساده دل را كشت و به پرده سرای خود آمد.
  • بازدید: 1876




نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : فائزه