درباره وبلاگ


درود
از اینكه به وبلاگم سر زدین،سپاس گزارم.داستان های شاهنامه رو بخونید و پند بگیرید.نظر یادتون نره.

مدیر وبلاگ : فائزه
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما این تارنما در چه سطحی می باشد؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگنویسان
Online User این صفحه را به اشتراک بگذارید

منبع کد اهنگ بانك اهداكنندگان سلولهای بنیادی ایران
داستان های شاهنامه
بخوانید داستان های زیبای شاهنامه را...




از روزگازان گذشته ، قصه ای نقل شده که :

در زمان پادشاهی منوچهر ، پهلوانی بود بنام سام نریمان ، وی دلاوری بی همتا بود . تنها از چیزی که رنج می برد، نداشتن فرزند بود . شب و روز به درگاه خداوند راز و نیاز می کرد و از خدا می خواست که به او فرزندی بدهد . ماهها گذشت تا اینکه سر انجام همسرش باردار شد و بعد از نه ماه انتظار ، همسر سام پسری بدنیا آورد که نامش را زال گذاشتند . این پسر بسیار زیبا و خوش صورت بود اما تنها عیبی که داشت این بود که تمام موی تنش سفید بود . وقتی مادر زال چنین چیزی دید تا یک هفته به سام چیزی نگفت . چون جرات گفتن این موضوع را نداشت و بسیار می ترسید. خلاصه ، بعد از یک هفته سکوت ، دایۀ زال تصمیم گرفت که موضوع را به سام بگوید . پس به نزد سام رفت و به او گفت : ای پهلوان ، همسر تو پسری بدنیا آورده که بسیار زیبا و تندرست و سالم است و هیچ عیب و نقصی در اندام او نمی بینی . تنها چیزی که هست اینکه تمام موی او از موی سر گرفته تا ابرو و مژه همه مانند برف سفید است . اما تو ناراحت نباش و ناسپاسی نکن و غمگین نشو. سام چون چنین سخنانی را از دایۀ فرزندش شنید ترس تمام وجودش را احاطه کرد . پس از جایش برخاست و سراسیمه به نزد کودکش شتافت. وقتی به نزد فرزندش رسید و او را با موی سفید دید ، سر به آسمان بلند کرد و فریاد کشید : ای برتر از کژی و کاستی ، آیا من گناهی بزرگ مرتکب شدم؟ یا گول شیطان را خورده ام و به شیطان گرویده ام ، که مرا چنین مجازات کردی ؟ اگر از من بپرسند که ، چرا اینگونه بدنیا آمده ، چه بگویم ؟ آیا این بچۀ من است یا بچۀ دیو است ؟ پلنگ دو رنگ است یا پری است ؟ همه بزرگان بر من می خندند . من اکنون ننگ دارم از اینکه او را فرزند خود بدانم . سام بعد از گفتن چنین سخنان ، مدتی به فکر فرو رفت تا اینکه فکر چاره ای کند. بعد از مدتی به این نتیجه رسید . پس گفت که فرزندش را بردارند و دور از چشم مردم به جایی ببرند . پس نزدیکان سام فرزند را ، بناچار برداشته و راهی کوه البرز شدند. در کوه البرز ، سیمرغی لانه داشت . وقتی که نزدیکان سام ، زال را در کوه البرز گذاشتند و رفتند ، زال که کودک شیرخواره ای بیش نبود احساس گرسنگی کرد و با مکیدن انگشت خود توانست گرسنگی خویش را تسکین ببخشد، اما مداوم شیون و زاری می کرد ، چون هوا سرد بود و کودک نیز گرسنه بود. در طرفی دیگر سیمرغ برای پیدا کردن خوراکی برای فرزندانش شروع به پرواز کرد و چرخی زد تا اینکه چشم تیزش به زال افتاده به نزد زال آمد و او را به چنگ گرفت و به نزد بچه هایش برد. اما خداوند چنان مهر زال را در دل سیمرغ نهاد که از خوردن کودک ابا کرد و آنرا همبازی بچه هایش قرار داد و سیمرغ دید که جوجه هایش از وجود کودک چنان شاد و خوشحال هستند که با دیدن کودک شروع به بازی کردند . سیمرغ بسیار متعجب شد از اینکه جوجه هایش چطور علاقمند به زال شدند. ماهها و سالها گذشت و سیمرغ مانند مادری از زال پرستاری و مراقبت می کرد و از آنچه که سیمرغ برای جوجه هایش از شکار می آورد زال نیز می خورد . خلاصه ، زال کم کم نزد سیمرغ پرورش یافت و بزرگ شد ، تا جایی که به مانند پهلوانی دلیر و نیرومند شد. اما همیشه غم فراق پدر و مادرش را در دل نگه می داشت . و چون از سیمرغ شنیده بود که چطور او را تنها در کوه رها کرده بودند ، بسیار غمگین و افسرده می شد.



ادامه داستان


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 29 مرداد 1390 :: نویسنده : فائزه
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic