درباره وبلاگ


درود
از اینكه به وبلاگم سر زدین،سپاس گزارم.داستان های شاهنامه رو بخونید و پند بگیرید.نظر یادتون نره.

مدیر وبلاگ : فائزه
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما این تارنما در چه سطحی می باشد؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگنویسان
Online User این صفحه را به اشتراک بگذارید

منبع کد اهنگ بانك اهداكنندگان سلولهای بنیادی ایران
داستان های شاهنامه
بخوانید داستان های زیبای شاهنامه را...




موقعی که فریدون بر جای ضحاک نشست و فرمانروایی ایران را بر عهده گرفت او دارای سه فرزند شد بنامهای ایرج ، سلم ، تور که سلم و تور از شهرناز همسر فریدون بودند و ایرج از همسر دیگر فریدون بنام ارنواز بود. او بعد از چند سال که گذشت به این فکر افتاد و با خود گفت :

اکنون فرندانم بزرگ شدند و احتیاج به زندگی مناسب دارند . پس بهتر است که به هر کدام قسمتی از سرزمینم را بدهم و همسری مناسب نیز برایشان انتخاب کنم.

از اینرو فریدون از شاه یمن سه دختر را خواستگاری کرد و شاه یمن هم پذیرفت و مراسم عروسی بر پا گردید و سه جوان ، سه دختر را به عقد خود در آوردند و زندگی مناسبی تشکیل دادند . روزی فریدون سه پسر خود را صدا کرد و گفت :

من می خواهم قلمروی خود را ما بین شما تقسیم کنم . پس سرزمین خود را به سه بخش مساوی تقسیم کرده ام . بخش اول روم و خاور ، بخش دوم ترک و چین و بخش سوم ، ایران و دشت سواران ، که اولین بخش را به سلم می بخشم و دومین بخش را به تور می دهم و سومین بخش را به ایرج می دهم.آنگاه هر کدام از پسران به دنبال اراضی و قلمروی خویش رفتند و ایرج نیز در نزد پدر ماند و تاج شاهی و سلطنت را از پدر گرفت . ایرج جوانی بود بسیار مهربان و از هر گونه جنگ و خونریزی بیزار بود . ولی بر عکس آن ، دو برادر دیگرش بسیار پلید و مکار و حیله گر بودند و از اینکه پدرشان چنین بخششی کرده بسیار ناراحت و اندوهگین بودند . اما به خاطر پدر دم بر نیاوردند و سکوت کردند . سالها از این ماجرا گذشت و فریدون به سن کهولت و پیری رسید . روزی سلم مکار در فکر فرو رفت و فکری مکارانه از سرش گذشت و به نزد تور رفت و گفت :

ای برادر ، به نظر تو آیا درست است که پدر سرزمین ایران را به ایرج بدهد و بین ما و او تبعیض قائل شود ؟

تور فکری کرد و گفت :

آری حق با توست . پدر تقسیم نا مساوی کرده است و ما را فریب داده و اکنون زمان تلافی رسیده است . باید انتقام این تبعیض و دوگانگی را بگیریم .

 

وقتی که سلم مکار تور را با خود هم عقیده کرد و با چرب زبانی او را فریفت و خام کرد ، هر دو تصمیم گرفتند که اولین قدم را بوسیله نامه نوشتن به پدرشان بردارند . پس موبدی زیرک و باهوش را به نزد خود فرا خواندند ، به موبد گفتند :

زود به نزد فریدون برو و درنگ نکن. وقتی به کاخ رسیدی از جانب ما به او درود و سلام فرست و بگو که تو روزهای آخر زندگانیت است . پس بیا و از خدا بترس و از نادرستی هایی که در زمان جوانیت کردی دست بردار و اشتباه گذشته ات را جبران کن . زمانی که ما جوانتر بودیم تو بخشش نادرست کردی و سرزمین ایران را به ایرج دادی ، بیا و این سرزمین را از ایرج بگیر و قلمروی دیگر را به او بده . اگر اینکار را نکنی ما بسوی ایران لشکر کشی خواهیم کرد و دماری از روزگار ایرج در خواهیم آورد و بدان که ما نه از ایرج کمتر هستیم و همچنین در خور و شایستۀ سلطنت و پادشاهی ایران نیز هستیم .

موبد وقتی سخنان را شنید زمین را از روی ادب بوسید و سوار بر اسبش شد و بسوی ایران تاخت . وقتی به ایران رسید به فریدون خبر ورود پیکی از طرف سلم و تور داده شد . فریدون اجازۀ ورود به کاخ را به موبد داد . وقتی موبد وارد شد ، عرض احترام کرد و سر تعظیم فرود آورد و به فریدون پیغام را بازگو کرد و گفت :

ای شاه ، بدان که من بی گناه هستم و تقصیری ندارم ، اگر چه پیغام فرستنده بسیار زشت و ناپسند است .



ادامه داستان


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 13 شهریور 1390 :: نویسنده : فائزه
نظرات ()

روزی روزگاری در دشت سواران مردی بود به نام مرداس ، وی بسیار گرانمایه و جوانمرد و پارسا بود. او فرمانروای سرزمین دشت سواران بود که همۀ مردم از دستش راضی و خشنود بودند. او هیچگاه از یاد خدا غافل نمی شد و همیشه از خدا می ترسید و پرهیزکاری می کرد. مرداس پسری داشت که ضحاک نام او بود ، ضحاک بسیار شرور و ناپاک و پلید بود. او بر عکس پدر ، بسیار گناهکار و کارهای ناشایست انجام می داد. او از پدر بویی نبرده بود و جز آزار و اذیت و ظلم و ستم مردم چیز دیگری در سر نداشت. ایرانیان او را بیوراسب می خواندند به دلیل آنکه در آخورش ده هزار اسب زیبا و قشنگ وجود داشت . ضحاک به داشتن این اسبها بسیار افتخار می کرد و چون پدرش ثروت زیادی داشت ، ضحاک خود را از همه بالاتر و بهتر می دانست. حتی آرزو میکرد که پدرش هر چه زودتر بمیرد تا بتواند جانشین او گردد و ثروت پدرش را تصاحب کند . خلاصه ، ضحاک شب و روز در فکر تصاحب ثروت پدر بود تا اینکه شیطان ناپاک و خبیث تصمیم گرفت از طریق ضحاک این بندۀ ناپاک و طمعکار به اهدافش برسد ، این بود که روزی شیطان با ظاهری نیکو و فریبنده به نزد ضحاک رفت و به او گفت :

ای ضحاک ، بیا تا چند روزی را با هم خوش بگذرانیم و به شکار برویم . مطمئن باش که خوش خواهد گذشت.

پس ضحاک فریب شیطان را خورد و قبول کرد که با شیطان به گردش و تفریح برود . آنگاه ضحاک به اتفاق شیطان بمدت ده روز به شکارگاه رفتند و در عرض این ده روز شیطان پلید توانست با سخنان چرب و نرم مغز ضحاک را تهی کند و به او گفت :

ای ضحاک ، من سخنی بتو می گویم که به نفع توست . ولی باید سوگند بخوری که این موضوع را با هیچکس در میان نگذاری.

ضحاک قول داد که آنچه را از زبان شیطان بشنود گوش کند و به هیچکس نگوید آنگاه شیطان گفت :

ضحاک ، چرا کسی دیگر در این مملکت فرمانروا باشد ؟ چرا پدرت که فرتوت و پیر شده فرمانروایی این سرزمین را بکند ؟ این پند و نصیحت را قبول کن . بیا و این تاج و تخت سلطنت را از پدرت بگیر، چون چون او تا وقتی که زنده است به تو که فرزندش هستی چیزی نمی رسد . براستی تو سزاوار و شایستۀ حکومت هستی .

ضحاک در جواب او گفت :

آخر این عادلانه نیست .

شیطان گفت :

اگر سخن مرا گوش ندهی ، از پیمان و سوگندی که در نزد من خوردی خوار و ذلیل می شوی و پدرت ارجمند و بلند مرتبه می شود . پس همین که گفتم . تو جانشین پدرت شو که بد نمی بینی .

ضحاک گفت : چگونه ؟

شیطان گفت : او را نابود کن

ضحاک گفت : آنگاه مردم مرا قبول نخواهند کرد. چون کسی که پدرش را کشته باشد و جانشین او گردد ، او را به شاهی نمی پذیرند.

خلاصه آنروز شیطان آنقدر به گوش ضحاک خواند تا راضی شد و تصمیم گرفت به اتفاق شیطان پدرش را نابود کند. همان شب ضحاک به باغی که مرداس در آن به عبادت مشغول میشد رفت و چاهی عمیق کند ، آنگاه روی چاه را با برگهایی پوشاند . پس صبح زود وقتی که مرداس برای نماز وارد باغ شد در داخل چاه عمیق افتاد و در دم جان داد . ضحاک خوشحال و خرسند از اتفاقی که برای پدرش افتاده بود بروی تخت سلطنت نشست و حکومت را در دست گرفت ، از ظلم و جور او مردم به تنگ آمده بودند.

شیطان دست از سر ضحاک بر نداشت و دوباره به فکر طرح نقشه ای فریبنده افتاد . روزی در حالیکه به شکل جوانی آشپز در آمده بود خود را به دربار ضحاک رسانید و گفت :

ای فرمانروا، من آشپز ماهر و زبر دستی هستم . اگر تو اجازه بدهی من در دربار تو خدمت کنم و از هنری که دارم تو را بهره مند کنم.

ضحاک پذیرفت و بسیار شادمان شد ، به وزیر خود فرمان داد که کلید آشپزخانۀ ضحاک را بدو بدهند . شیطان مدتی به پخت و پز مشغول شد و انواع غذاها را می پخت و برای ضحاک می برد . ضحاک نیز بسیار خوشش می آمد و از او قدردانی و تشکر می کرد تا اینکه یک روز شیطان یک مرغ و یک بره و روز بعدش یک گاو را پخت و آنها را آغشته به زعفران و گلاب کرد و به نزد ضحاک آورد . ضحاک مقداری از آن غذا را خورد ، پس رو به شیطان کرد و گفت :

ای آشپز ، تا کنون من کسی را ندیده ام که غذایی به این خوشمزگی درست کرده باشد . آفرین بر تو که چنین هنری داری . اکنون بگو که چه آرزویی داری تا من آرزویت بر آورده کنم ؟

شیطان گفت :

من آرزویی ندارم جز اینکه بوسه ای بر شانۀ مبارک شما بزنم

ضحاک قدری فکر کرد و گفت :

بسیار خوب ، به نزد من بیا و شانه هایم را ببوس.

شیطان همینکه بوسه بر شانۀ ضحاک زد ، بلافاصله جای بوسۀ شیطان دو مار سیاه پدیدار شدند و شیطان همینکه بوسه زد ناپدید شد . ضحاک بسیار اندوهگین شد و دستور داد که با شمشیر این دو مار را قطع کنند ، اما هر چه این دو مارها را قطع می کردند با ظاهر می شدند . ضحاک هر چه پزشک بود جمع آوری کرد و چارۀ کار را از آنان خواست اما هیچکس نتوانست دوای درد ضحاک شود ، تا اینکه روزی شیطان به شکل پزشکی در آمد و خود را به ضحاک رسانید و ادعای دانایی کرد و به او گفت :

اگر می خواهی از شر آنان در امان باشی و آسوده شوی، باید خوراکی از مغز به آنان بدهی و دوای درد تو جز مغز آدمیزاد چیز دیگر نیست . ضحاک از آن روز به بعد به وزیر خود دستور داد که هر روز دو جوان را بکشند و از مغزهایشان خوراکی درست کنند و به مارها بدهند تا آرام شوند .

 



ادامه داستان


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 9 شهریور 1390 :: نویسنده : فائزه
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic