تبلیغات
http://cdn.tabnak.ir/files/fa/news/1387/2/29/9280_946.jpg داستان های شاهنامه - مطالب هفته سوم آبان 1391
 
درباره تارنما


درود
از اینكه به وبلاگم سر زدین،سپاس گزارم.داستان های شاهنامه رو بخونید و پند بگیرید.نظر یادتون نره.

مدیر تارنما : فائزه
نویسنده
نظرسنجی
به نظر شما این تارنما در چه سطحی می باشد؟






جستجو

آمار تارنما
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل داستان ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگنویسان
Online User این صفحه را به اشتراک بگذارید

منبع کد اهنگ بانك اهداكنندگان سلولهای بنیادی ایران
داستان های شاهنامه
بخوانید داستان های زیبای شاهنامه را...




شکایت اسفندیار از پدر

از زبان بلبل شنیدم که در روزگاران قدیم :

شبی اسفندیار به نزد مادرش کتایون رفت و شکوه و شکایت از پدر کرد و به مادر گفت :

پدر با من پیمان شکنی می کند . او به من وعده داده بود که اگر انتقام لهراسب ، پدر بزرگم را از ارجاسب پادشاه تورانی بگیرم و خواهرانم را از زندان تورانیان آزاد کنم و دشمنان را از کشور بیرون کنم، پادشاهی و سلطنت را به من خواهد داد اما با اینکه من تمام این کارها را انجام دادم ، او از پیمانش یاد نمی کند و توجهی به من ندارد . من فردا صبح به نزدش می روم و پیمان و قول و قراری که به من داده بود را به یادش می آورم. اگر قبول کرد که هیچ ، اما اگر نپذیرفت بدون اجازۀ او تاج سلطنت بر سرم خواهم گذاشت.

کتایون که می دانست کوشش اسفندیار بی فایده است و اگر به نزد پدرش برود ، چنین چیزی را قبول نخواهد کرد و بجز کینه چیز دیگری از او در دلش کاشته نمی شود . به اسفندیار گفت :

پسر عزیزم ، همه خزانه و گنجها و زر و سیم و سلطنت و پادشاهی از آن تو خواهد شد . پس بهتر است که پدرت را آزرده نکنی و نافرمانی نکنی و پشت پدرت را خالی نکنی.

اسفندیار از سخن مادر رنجیده خاطر شد و سخنان درشتی بر لب راند و از نزد مادرش به بیرون رفت و دو روز و دو شب به باده گساری پرداخت .

از سویی دیگر گشتاسب پدر اسفندیار وقتی که فهمید فرزندش چنین قصدی دارد بسیار اندوهگین شد ، آنگاه وزیرش جاماسب که پیشگو و فال گیر بود را فرا خواند و از او خواست که سرنوشت اسفندیار را پیشگویی کند .

گشتاسب از وزیرش جاماسب پرسید :

ای وزیر ، بگو ببینم که اسفندیار عمری جاویدان خواهد داشت ؟ آیا به شاهی و سلطنت خواهد رسید ؟

جاماسب دستور داد که زیجها را آوردند و در آن نگریست و ابرو در هم کشید و خود را بدبخت و بد شانس خواند که مرگ اسفندیار را خواهد دید و به گشتاسب گفت :

ای شاه ، اسفندیار عمر درازی ندارد و مرگش توسط رستم پهلوان است .

گشتاسب گفت :

پس اگر من تاج شاهی را به او بدهم سرنوشت اش عوض می شود و از دست مرگ رهایی پیدا می کند ؟

جاماسب پاسخ داد :

هیچ کس نمی تواند در برابر سرنوشت و قضا و قدر مقاومت و ایستادگی کند و خود را رهایی بخشد.

گشتاسب وقتی چنین شنید ، دنیا در برابر دیدگانش تیره و تار گردید و غم و اندوه تمام وجودش را احاطه کرد .

رفتن اسفندیار به نزد پدر

 

چون پاسی از شب گذشت و شب تیره به پایان رسید و سپیده دم از پشت کوهها سر زد ، گشتاسب بر تخت سلطنت نشست ، اسفندیار به نزد او رفت و بمانند غلامی در نزد پدر ایستاد . بزرگان نیز به درگاه شاه آمدند . اسفندیار لب به سخن گشود و گفت :

ای شاه ، تو همیشه جاوید و پایدار هستی و زوال ناپذیر هستی . بمانند تو در روی زمین که بسیار با شکوه و عظمت باشد نیست و نخواهد بود . تو بودی که عدالت و محبت را آشکار کردی . تو شاه هستی و من بنده و غلام تو ، و همیشه گوش به فرمان تو بودم . اما یادت هست که در گذشته هنگامیکه ارجاسب پادشاه تورانی بسوی ایران حمله کرد و می خواست دین ما را از بین ببرد و نابود کند من به جنگ و مقابله با او پرداختم و او را شکست دادم . تو بجای تشکر و قدردانی گوش به حرفهای گرزم دادی و مرا به بند و زنجیر کشیدی و در گنبدان دژ زندانی کردی و آنگاه تو پایتخت بلخ را رها کردی و به زابلستان رفتی و به بزم و خوشی نشستی و در اثر غفلت تو ارجاسب دوباره به ایران تاخت و لهراسب پدر بزرگم را کشت . چون تو چاره نداشتی دوباره سراغ من آمدی و وعده سلطنت و حکومت به من دادی و تقاضای کمک کردی . یادت نیست که چند تن از بزرگان را نابود کردم و خواهرانم ، همای و به آفرید را آزاد کردم . یادت نیست که برادرم فرشید ورد کشته شد و بخاطر او من به جنگ تورانیان رفتم . از هفت خان گذشتم ، ارجاسب را کشتم و زن و فرزندانش را به اسارت گرفتم . تو به من وعده داده بودی که اگر من پیروز برگشتم تاج شاهی و سلطنت به من می دهی . اکنون دلیل و بهانه ات چیست ؟ رسم است که پادشاهان وفای به عهد می کنند . پس اکنون تاج شاهی را به من بده ، همانطور که پدرت به تو داده است .

گشتاسب در برابر اسفندیار جواب داد :

آنچه را که گفتی درست است . تو بیشتر از اینکه گفتی برای من کار و خدمت کردی . اما من در دنیا دشمنی نمی بینم جز رستم دستان ، او در گذشته از پادشاهان قدیم اطاعت و فرمانبرداری می کرد . اما اکنون از ما فرمان نمی برد و اسمی از ما به میان نمی آورد . پس تو باید به زابلستان بروی ، رستم و برادش زواره و پسرش فرامرز را به زنجیر بکشی و پیاده به اینجا بیاوری . بخدا سوگند که اگر اینکار را انجام بدهی تاج و تخت شاهی را به تو می دهم .

اسفندیار پاسخ داد :

ای پر هنر ، ای نامور تو مثل اینکه فراموش کردی رسوم قدیم را ، تو باید با شاه چین جنگ کنی نه با پیر مردی چون رستم که آزارش به کسی نرسیده و همیشه نیکوکار بوده است . از منوچهر گرفته تا کیقباد ، همه شاهان به او مهر ورزیده اند . نیکوکار تر از او کسی نیست . او از کیخسرو فرمان می برد . اگر اطاعت کردن از شاهان درست و پسندیده نباشد پس از تو که شاه هستی نباید اطاعت و فرمانبرداری کرد .

گشتاسب گفت :

ای شیر دل پر هنر ، مگر نمی دانی هر کس از راه یزدان منحرف شد چه بلایی بر سرش آمد ؟ مانند کاووس که به فکر رفتن به آسمان افتاد چه اتفاقی بر سرش در سرزمین ساری آمد ؟ و به چه خواری و مذلت افتاد ؟ از هاماوران زنی دیو زاد گرفت و سیاوش پسر کاووس در نتیجه اعمال زشت و بد آن زن کشته شد . خلاصه تو اگر تخت و تاج شاهی می خواهی همین که گفتم ، باید به سیستان بروی و دست رستم را ببندی و زواره وفرامرز را به همراه رستم با پای پیاده بیاوری .

اسفندیار از ناراحتی ابرویش درهم کشید و گفت :

می دانم که رستم پهلوان به کار تو نمی آید و این بهانه ای بیش نیست و اگر تو می خواهی تخت شاهی و سلطنت را از من دریغ کنی تخت و تاج ارزانی خودت ، من گوشه ای از این جهان برایم کافی است ولی با اینهمه گوش به فرمان تو هستم و هر چه بگویی همان را انجام می دهم .

گشتاسب گفت :

تندی نکن و ناراحت نشو . بالاخره به رفعت و سرافرازی می رسی . تو اکنون لشکری فراهم کن و سلاح و سپاه همه در اختیار توست .

اسفندیار گفت :

سپاه و لشکر بکار من نمی آید و نفعی برای من ندارد . اگر زمان مرگم فرا رسیده باشد سپاه و سیاهی لشکر سودی ندارد .

اسفندیار در حالی که بسیار عصبانی و خشمگین بود با دلی پر از رنج و غم از نزد پدر به کاخ خود رفت .

 



ادامه داستان


نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 19 آبان 1391 :: نویسنده : فائزه